بخش ۷ - در سبب نظم این جواهر، و سر رشتهٔ دقت را درو کشیدن، و در نظر جوهریان مبصر داشتن، و قیمت عدل خواستن
چون من بدو نامه زین ورق پیشراندم قلمی ز نکتهٔ خویش
از روح قدس شنیدم آوازکای کرده لب تو گوش من باز
نی آن رقم خیال کردیبل جادویی حلال کردی
آن به که کنون، درین تفکرکاهل نشوی به سفتن در
یک شیشه که خوش فرو توان بردبهتر ز دو صد سبوی پر درد
هر گه که علم شدی به کاریدر غایت آن به کوش باری
از اندک خوب شو فسانهنی از حشوات بی کرانه
یک دانهٔ نار پخته، در کامبهتر ز هزار آبی خام
یک شاخ که میوهای دهد تربهتر ز هزار باغ بی بر
یک صفحه پر از خلاصهٔ شوقبهتر ز دو صد کتاب بی ذوق
آن کس که رقاق میده یابداز بهر سبوس کی شتابد
کوته سخنی، ستوده حالیستبسیار سخن زدی ، ملالیست
در گوش من از سپهر نیلیآمد چو نداء جبرئیلی
خوش خوش، به توکل خداونددریای گهر گشادم از بند
هان ای شنوندهٔ خبردارکردم خبرت، بیا و بردار
آن موج زنم کنون، که از درگردد همه دامن جهان پر
نقشی که به نامهٔ نخست استهر چند که یک به یک درست است
من نیز چنانک خواندم این حرفاینجا همه کرد خواهمش صرف
تا سر خوش جام اولین دستگردد ز شراب دومین مست
چون ساقی پیش صاف را بردعیبم نکند کسی بدین درد،
یارب، چو تمام گردد این ماهدر وی مدهی خسوف را راه
امید که گاه ناامیدیبخشی، سیهٔ مرا سپیدی
چون یافت دل این امیدواریای خامه بیار تا چه داری