گنج

بخش ۳۴ - پاسخ خسرو به شیرین

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۲ بیت
جوابی با هزاران عذر چون قندگشاد و کرد شیرین را زبان بند
که ای داروی چشمم خاک کویتدلم دیوانهٔ زنجیر مویت
ز رخسار تو چشمم باد پر نوروزان رخسار زیبا چشم بد دور
ترا کز آشنایی صد زیان بوداگر بیگانه گشتی جای آن بود
منم کز آستانت سر نتابموگر تیغم زنی رخ بر نتابم
همی کن هر چه خواهی در حضورممکن بهر خدا از خویش دورم
من و شبها و جان محنت اندودز لرزانی تنی چون سائه دود
در صبح امیدم بی کلید استکه پایان شب غم ناپدید است
همه روزم بهر سوئی دل و هوشمگر روزی ز نامت خوش کنم گوش
همه شب چشم حسرت در ره بادمگر وقتی ز بویت دل کنم شاد
ز تو چندین غمم در دل نهانیهنوزت دوست میدارم که جانی
به زاری گویمت در ساز با منمباش از پرده سنگ انداز با من
به خسرو گفت کای چشم مرا نورمباد از روی خوبت چشم من دور
مرا کشتی و من از مهربانیگهت جان خوانم و گه زندگانی
غمت در من چنان گشت آتش انگیزکه خاکستر شدم زین آتش تیز
هنوز اندر طریق عشق خاممکه می باید هنوز از ننگ و نامم
بسی کوشیدم اندر پرده پوشیکه پوشم ناله‌ها را در خموشی
چه افتاده است نی نومیدم از خویشکه بهر چون توئی سوزم دل ریش
هنوز رخ چو برگ یاسمین استهنوزم سرو بالا نازنین است
هنوزم گیسوان آشفته کارندهنوزم آهوان مردم شکارند
هنوز سیب سیمین نارسیداستهنوزم درج لولو بی کلید است
هنوز ار لب سر خون ریز دارمهنوز از غمزه پیکان تیز دارم
هنوز اندر سرم صد گونه ناز استهنوز افسانهٔ زلفم دراز است
مرا عشقت چنین کرده‌است بی زورکه شیرینم به رویت با همه شور
وگر نه من به حسن آن آفتابمکه نتواند فلک دیدن به خوابم
سر خود گیر کایندر پایگیر استکه افسونت نه با ما جایگیر است
بگفت این و کشید از دل یکی آهکه آتش در گرفت اندر دل شاه
چو خسرو پاسخ دل خواه نشنیدبه گوش خود ز شیرین آه نشنید
فرود آمد ز چشمش سیل اندوهچو باران بهاری بر سر کوه
کنیزی شد صنم را تنگ دل کردکه ابر از گریه دریا را خجل کرد
شکر لب چون شنید این داستان راشکیبائی نماند آن دلستان را
خرد را خواست با خود پای داردبه مستوری قدم بر جای دارد
بسی کوشید جان مستندشنیامد بند بال سودمندش
دل از عقل خیال اندیش برداشتحجاب نام و ننگ از پیش برداشت
ز بی صبری دوید از پرده بیرونحیا را مقنع از سر کرده بیرون
چو آمد پیش آن از ردهٔ خویشپشیمان از خود و از کردهٔ خویش
به زاری پای شه بوسید غمناکچو آب چشم خود غلطید در خاک
چو شه این دید دودش در سر افتادز پشت زین چو بیهوشان در افتاد
فتاده هر دو تن تا دیر ماندندبه دل تشنه بدیده سیر ماندند
چو باز آمد ز صفرا هر دو را هوشصنم بر خاست با صد عذر چون نوش
به خواهش دست زد در دامن شاهبه قصرش برد و خالی کرد درگاه
نماز شام بود و شمع در تابکه آن خورشید شد مهمان مهتاب