گنج

بخش ۳۳ - گفتگوی خسرو و شیرین

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۲ بیت
به زاری گفت کای جانم بتو شادغمت شادی فزای جان من باد
بزرگیهای بی اندازه کردیکه با خردان بزرگی تازه کردی
چو بود این بی سبب در پرده ماندنغریبان را ز در بیرون نشاندن
مرا بگذاشتی در خاک خواریچو مه بر آسمان گشتی حصاری
جوابش داد شمشاد قصب پوشکه دولت پادشه را حلقه در گوش
اگر بالا شدم چون دیدمت مستمکن از سرزنش سرو مرا پست
توانم کز وفاداری درین راهدهم تن در رضای خدمت شاه
فرود آیم ازین منظر خرامانکمر بندم بر آئین غلامان
ولی ترسم که وا ماند ز پروازتذرو نازنین در چنگل باز
تو شاه و عاشق و دیوانه و مستچو در دامت فتادم چون توان رست
برو خود را به بازار شکر بندکه شیرین انگبین است و شکر قند
لب شیرین که جز با جان نسازدشکر داند کزو چون می‌گدازد
مبر نام شکر گر خود نبات استکه شیرین شربت آب حیاتست
شکر گر چه دهد ذوق زبانیولی شیرینست ذوق زندگانی
تو خوش خوش با پری رویان دمسازبهر گلزار چون بلبل به پرواز
مده دمهای سردم را به خود راهکه از آه ایمنست آئینه ماه
حذر کن زین فغان آتش آلودکه دیوارت سیه گردد بدین دود
نبینی کاه جان مستمندیبر آن کنگر بیندازد کمندی
درافگن زلف تا زآن رشته نازشوم با چنبر گردون رسن باز
وگر بالا نخوانی زین مغاکممران از در نه آخر کم ز خاکم
وگر راضی بدان شد لعبت نورکه بوسیم استان دولت از دور
که باشد ذره‌ای از خویش نومیدکه خواهد تکیه بر بازوی خورشید
وگر محراب دیگر پیش کردمهوای نفس کافر کیش کردم
جوانی تهمت مرد است دانیبترس از تهمت روز جوانی
من ار نرخ شکر پرسیدم از مارفگندی از بهشتم دوزخی وار
ز شور شکرم تسکین نباشدشکر چون شور شد شیرین نباشد
نکردم من گناهی ور که کردمشفاعت خواهد اینک روی زردم
گناهم گر ببخشی شرمسارموگر خون ریزیم هم با تو یارم
بدین خواری مرنجان بی خودی رامکافات است آخر هم بدی را
به خوش خوئی توان با دوستان زیستچو بدخو دوست باشد دشمنی چیست
گلی کز بوی خوش نبود نشانشرها کن تا برد باد خزانش
به آزار غریبان دست مگشایکه غافل نیست دوران سبک پای
جفائی کان ز تو بر همرانستبتو نزدیکتر از دیگرانست
دگر باره پری روی فسون سازفسونی تازه کرد از چشم غماز
دعا از زیر لب پرواز می دادسخن را چاشنی از ناز می داد
که شاها تا ابد شاه جهان باشز مشرق تا به مغرب کامران باش
شکوهت را فلک زیر نگین بادکلید عالمت در آستین باد
من آن طاووس رنگینم در این باغکه دود دل سیاهم کرد چون زاغ
نه تسکینی که خود را باز جویمنه دلسوزی که با او راز گویم
ندانم کاین گره تا چون کنم بازکه با بیگانه نتوان گفت این راز
نبینم ره چو رویت بینم از دورچو مرغ شب که کورش بینی از نور
برانم زین دل دیوانهٔ خویشکه آتش در زنم در خانهٔ خویش