بخش ۳۵ - غزل سرائی باربد از زبان خسرو
چو فرخ ساعتی باشد که تقدیردو عاشق را کند با هم به تدبیر
گهی خوش خوش به شادی جام گیرندگهی در بزم وصل آرام گیرند
گهی با سرو سنبل دست مالندگهی افسانهٔ هجران سکالند
گه از لبها نصیب جان ربایندگه از دلها غبار غم زدایند
کسی کاین خواب بختش راستین استکلید دولتش در آستین است
بهشت و بوستان بیدوست زشتستبه روی دوستان زندان بهشتست
من و جام می و زلف دوتاهتبهشت و باغ من روی چو ماهت
چو من زان روی گلرنگ شدم شادرها کن سرخ گل را برد باد
چو در آغوشم آمد سرو گل رویممان گو هیچ سروی بر لب جوی