بخش ۲۸ - رفتن خسرو پیش فرهاد و مناظرهٔ ایشان
شهنشه گفت کز بخت دل افروزبه جوی شیر خواهم رفت امروز
کشید از تن لباس مرزبانانبرون آمد بر آئین شتابان
از آن سو پرس پرسان کوه بر کوهبه جوی شیر شد تنها ز انبوه
تماشا کرد لختی بر لب جویبدید آن سنگها را روی در روی
بهر نقش هنر چون نقش بینینظر میکرد و می گفت آفرینی
چو دید آن اوستادی را به بنیادبه بنیاد دگر شد سوی استاد
جوانی دید در هیکل چو کوهیز فر مهتران در وی شکوهی
گرامی پیکرش مانده خیالیچنان بدری ز غم گشته هلالی
بلا بیش از شمردن دیده جانشسزاوار شمردن استخوانش
رخش پر خون و سر تا پای پر خاکمیان خاک و خون غلطیده غمناک
بگفتش کیستی و در چه سازیبگفتا عاشقم در جان گدازی
بگفتش عشقبازی را نشان چیستبگفتا آنکه داند در بلا زیست
بگفتش عاشقان زین ره چه پویندبگفتا دل دهند و درد جویند
بگفتش دل چرا با خود ندارندبگفتا خوبرویان کی گذارند
بگفتش مذهب خوبان کدامستبگفتا کش فریب و عشوه نامست
بگفتش پیشهٔ دیگر چه دانندبگفتا غم دهند و جان ستانند
بگفتش تلخی غم هیچ کم نیستبگفتا گر غم شیرینست غم نیست
بگفت از دوریش چونی درین سویبگفتا مردم از غم دور از آن روی
بگفتش بر تو اندازد گهی نوربگفت آری ولیکن چون مه از دور
بگفت او را مبین تا زنده مانیبگفتا مرگ به زان زندگانی
بگفت ار زو به جان باشد زیانیبگفت ارزان بود جورش به جانی
بگفتش دور کن زان دوست یاریبگفت این نیست شرط دوست داری
بگفت او شهر سوز و خامکار استبگفتا عشق را با این چکار است
بگفت از عشق او تا کی خوری غمبگفتا تا زیم در مردگی هم
بگفتش گر بمیری در هوایشبگفتا در عدم گویم دعایش
بگفتش گر سرت برد به شمشیربگفتا هم به سویش بینم از زیر
بگفت ار خون تو ریزد جفایشبگفتا هم بمیرم در هوایش
بگفت آخر نه خونریزی وبالستبگفت ار دوست میریزد حلالست
بگفت ار بگذرد سوی تو ناگاهبگفت از دیده روبم پیش او راه
بگفتش گر نهد بر چشم تو پایبگفت از چشم در جان سازمش جای
بگفت ار بینیش در خواب قامتبگفتا بر نخیزم تا قیامت
بگفت آید گهی خوابت درین باببگفت آری برادر خواندهٔ خواب
بگفت ار گوید از ناخن بکن سنگبگفتا کاوم از مژگان به فرسنگ
بگفتش خوش بزی چند از غم دوستبگفتا چون زیم چون جان من اوست
بگفت از عشق جانت در هلاکستبگفتا عاشقان را زین چه باکست
ز هر چهش گفت دارای زمانهجوابی بازدادش عاشقانه
تعجب کرد شه زان استواریوزان سوزش به چندان پخته کاری
کسی کز عشق درد آشام باشداگر پخته نباشد خام باشد
چو دیدش کو وفا را پای داردقدم در دوستی بر جای دارد
زبان را داشت زان جولان گری بازبر آئین دگر شد نکته پرداز
مزاجش را به پوزش راز پرسیدوزان حال پریشان باز پرسید
که چونی وز کجا افتادت این روزکه می سوزد دل من بر تو زین سوز
جوابش داد مرد غم سرشتهکه این بود از قضا بر من نبشته
چو باشد دست تقدیرم عنانگیرکجا بیرون توانم شد ز تقدیر
بگفتا دیده چون دل مایل افتادبلای دیده لابد بر دل افتاد
ازین پیشم نبود این بانگ و فریادکه طبعم بنده بود و جانم آزاد
ملک گفت اندک اندک پر شد این سیلبه پستی هم بران نسبت کند میل
دل اندر چیز دیگر بند و میکوشکش از خاطر کنی عمدا فراموش
چنان آزاد گردی روزکی چندکه ناری بیش یاد این مهر و پیوند
بگفت آنگه توان برجستن از چاهکه تا زانو بود یا تا کمرگاه
اگرچه هست شیرین جان مسکینولیکن نیست شیرینتر ز شیرین
چو از دل رفت شیرین جان چه باشدچو خصم خانه شد مهمان که باشد
مرا تا جان بود ترکش نگیرموگر میرم رها کن تا بمیرم
منه بر جان من بندی که داریبه خسرو گوی هر پندی که داری
هر آن کس کو دهد دیوانه را پندنخوانندش خردمندان خردمند
گر از لعلش مرا روزیست جامیرسم زو عاقبت روزی به کامی
وگر نبود ز بختم فتح بابیگدائی مرده گیر اندر خرابی
چو لوح زندگانی شد ز من پاکچه خواهد ماندن از من پارهای خاک
تو خسرو را نصیحت کن در این دردکه خواهد ماندن از تاج و نگین فرد
دل شه زین جواب آتش انگیزبه جوش آمد چو دیگی ز آتش تیز
به منزل شد ز کوهستان اندوهغبار کوه کن بر سینه چون کوه
ز فرهاد آنچه در دل داشت حالیدل اندر پیش یاران کرد خالی
ندیمان کان سخن در گوش کردندنبد جای و سخن خاموش کردند
فرو بستند لب در کار شیرینعجب ماندند از گفتار شیرین
ملک گفت این وجود خاک بنیادخرابم شد ز سنگ انداز فرهاد
اگر خون ریزمش بر رسم شاهانمبارک نیست خون بیگناهان
ور این اندیشه را در خویش گیرمعجب نبود گر از غیرت بمیرم
بباید رفت راهم را به هنجارکه پایم وارهد ز آشوب این خار
بزرگ امید گفت این سهل کاریستبه مژگان خارم ار در پات خاریست
روان کن هرزه گوئی را که در حالبرو از مردن شیرین زند فال
اگر میرد فتوح خویش گیریمو گر نه کار دیگر پیش گیریم
خوش آمد شاه را آن چاره سازینمودش مرگ آن بیچاره بازی