بخش ۲۹ - مردن فرهاد در عشق شیرین
ملک را بود زنگی پاسبانیترش رخسارهای کژ مژ زبانی
چو دیو دوزخ از عفریت روئیچو زاغ گلخن از بیهوده گوئی
شهش خواند و عطای بی کران کردبه وعده نیز دامانش گران کرد
پس آنگه در غرض بگشاد لب راکه خسف ماه روشن کن ذنب را
شد آن دیوانهٔ بد خوش تابانچو دیوی سوی آن غول بیابان
روان شد سوی فرهاد بد اخترزبانی پر دروغ و چشمها تر
نشسته با شبانی قصه می گفتکزینسان کوه چون ضایع توان سفت
گذشت از مرگ شیرین هفتهای بیشرفیقش هم بران جان کندن خویش
چو بشنید این سخن فرهاد دل تنگفتاد از بی خودی چون شیشه در سنگ
به زاری گفت بازم گو چه گفتیکه هوش از جان و جان از تن برفتی
جوابش داد مرد آهنین دلکه ای در سنگ مانده پای در گل
چه کاوی کان که آن گوهر ز کان رفتز بهر کالبد غمخور که جان رفت
تو در کاری چنین زحمت مکش بیشکه برد آن کار فرما زحمت خویش
به خاک انداختند اندام پاکشبه آب دیده تر کردند خاکش
هزار افسوس از ان شاخ جوانیکه بشکست از دم باد خزانی
دگر ره کاین سخن بشنید فرهادنشان هوشمندی رفتش از یاد
بزد زانگونه سر بر سنگ خاراکه جوی خود شد از سنگ آشکار
به جوی شیر در شد جوی خونشدل که خون گرفت از بوی خونش
ز چهره خون ز مژگان خاک می رفتمیان خاک و خون افتاده می گفت
که آه ای بخت بی فرمان چه کردیبه دردم می کشی در مان چه کردی
کنون کان دوست اندر خاک خواریستمن ار مانم نه شرط دوستداریست
من و راه عدم کاینجای کس نیستره من تا عدم جز یک نفس نیست
چو جان با جان در آمیزد به هم شاددر آمیزی به خاکش خاکم ای باد
همی گفت اینکه روزش را شب آمدبه تلخی جان شیرین بر لب آمد
دهانش تلخ و شیرین در زبان بودبه مرگش واپسین شربت همان بود
به شیرین گفتمش از دیده خون رفتکه تا شیرین کنان جانش برون رفت