بخش ۲۳ - آواره شدن فرهاد از عشق شیرین
چو شیرین که گهی پیشش رسیدینمک بودی که بر ریشش رسیدی
چو مرغی تشنه کابی بینداز دامنه آن یابد نه بی آن گیرد آرام
سپهر افسون غم در وی دمیدیدلش از هوش و هوش از وی رمیدی
شدی از دست چون شوریده کارانبه ماندی بی خبر چون سایه داران
سحر تا شام خارا سوختی زاهمیان خار غلطیدی شبانگاه
گهی در آرزوی چشم دلبندزدی بر چشم آهو بوسهای چند
گهی در گوشه با مرغان نشستیز وحشت دل بدیشان باز بستی