بخش ۱۵ - پاسخ شیرین به خسرو
شکر پاسخ ز شکر بند بگشادبه پاسخ لعل شکر خند بگشاد
که باشم من به خدمت زیر دستیکنیزان ترا آئین پرستی
وگر نزد تو قدری دارد این خاکبه مژگان روبم از راه تو خاشاک
بزرگان گفتهاند این نکته دیر استکه هر کو سیر باشد زود سیر است
چو مرغی خرمنی بیند بهر گامبه یک خرمن دلش کی گیرد آرام
چرا گل دامن از بلبل نچیندکه هر دم بر گلی دیگر نشیند
من آن سرچشمهٔ شیرین گوارمکه آب زندگانی نام دارم
تو گر خواهی به چشمه راه جوئیبنوشی شربتی و دست شوئی
بگو تا درکشم دست از عنانتغبار خود بروبم ز آستانت
ورت پخته است سودائی که داریبیابی خود تمنائی که داری
مرا نیز اعتمادی باشد از بختکه آسان نشکند بیخیکه شد سخت
بنای دوستی چون محکم افتدخلل ز آسیب دورانش کم افتد
چنان پیوند کن مهر ابد راکه دوری ره نماید چشم بد را
ملک گفتا که بر یاران جانیبدین غایت نشاید بدگمانی