گنج

بخش ۱۳ - عشرت کردن خسرو و شیرین بر لب شهر و دو افسانه گفتن آنان

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۱ بیت
شبی همچون سواد دیده پر نورهوا عنبر فشان چون طره حور
زمانه برگ عشرت ساز کردهفلک درهای دولت باز کرده
فرو مرده چراغ صبح گاهینشاط خواب کرده مرغ و ماهی
مقیمان زمین در پردهٔ رازعروسان فلک در جلوهٔ ناز
کواکب در میان سرمهٔ نابدرست افگنده مروارید شب تاب
گشاده شب در این طاووس گون باغدم طاوس را بر سینه زاغ
فرو برده زمانه جام جمشیدشده مه در زمین مهمان خورشید
ز قصر آهنگ صحرا کرد خسروکشیده بارگه بر سبزهٔ نو
لب شهر و دو مطرب زخمه درودغبار غم جهان را کرد بدرود
معنبر شمعهای مجلس افروزگشاده در دل شب روزن روز
بخور مجمر از عود قماریزده ره چون نسیم نو بهاری
نهانی مجلسی کز هیچ سوئیبه جز محرم نمی‌گنجید موئی
ملک را داده گردون دوتا پشتبشارت نامهٔ مقصود در مشت
صنم با او برسم دل نوازینشسته بر سریر سرفرازی
ستد جام شراب از دست ساقیدمی خورد و به خسرو داد باقی
که چون من چاشنی گیرم ازین جامازانکن چاشنی لعل من وام
دو بوسی زان به نوش و ناز بستانیکی وام ده و صد باز بستان
نشاید عاشقان را می پرستیکزان دیوانگی خیزد نه مستی
شراب و عاشقی چونشد به هم یارمعاذ الله به رسوائی کشد کار
به جائی کاتشی در خرمن افتدکجا میرد چو در وی روغن افتد
چو خورد آن باده را مست جگر خواربه دستوری شد از شیرین شکرخوار
دهان را با دهانش هم نفس کردلبش بوسید و هم بر بوسه بس کرد
ز مقصود آنچه باید در نظرگاهغم و اندیشه زحمت برده از راه
گهی جستند از می جان نوازیگهی کردند با هم بوسه بازی
گه او در زلف این شبگیر کردیبه گردن زلف را زنجیر کردی
گهی این جعد او بگشادی از نازدل درمانده را کردی گره باز
گه آن با این عتاب اندیش گشتیشفاعت خواه جرم خویش گشتی
که این افسانه‌های ناز گفتیز هجران سرگذشتی باز گفتی
گه او از دل برون دادی هوائیبه گریه باز راندی ماجرائی
در ان مجلس که بد از عشق بازارخرد در خواب بود و فتنه بیدار
ز بس عشرت همه شب تا سحرگاهبهشت این جهانی بود خرگاه