غزل شماره ۸
الهی تا به کی مرغ دل اندر دام کاکلهابود درمانده و پا بسته، ای حلال مشکلها
اگر نه خامه مانی ز فیضت رشحهریز آمدکجا یک قطره شبنم ریختی بر چهره گلها
وگرنه بر گلستان پرتو حسنت زدی عکسیکه در وی میشنیدی بانگ واویلای بلبلها
به تقدیر ار نبودی دست تقدیر جهانآراکه را در خود بدی مشاطگی زلف سنبلها
به یک جلوه ز روی ماه کنعنانی درافکندیز شهرستان مغرب تا به مصر آواز غلغلها
جمالی را که نه آرایش از عکس رخت گیردچه سود از خط و خال و غازه و زیب و تجملها
به داد خالد بیچاره درمانده رس یا ربکه دارد قلزم جودت بسی چون او به ساحلها
به یک جنبش ز برق لامع نور قدیم جودبه لطفش وارهان از گردش دور تسلسلها