غزل شماره ۴۴
ز سودای خود ار خطی به کلک شوق بنشانمدو صد مجنون کند مشق جنون اندر دبستانم
بگیرد شب پره خورشید را چون آشبان در براگر یک شمه از دل تیرگی غم بر افشانم
گرفتارم به دام دیلمی خوی ستمکاریرباید دین و دل از مردم و گوید مسلمانم
ندانم در چه کارم چیستم؟ کز حسن بیدادشگهی چون گل به خنده، گاه چون بلبل در افغانم
اگر هر سو خیال فیلسوفی را کنم پیکینشانی از دل گمگشته خود از کجا دانم؟
به محراب هلال ابرویش رو کن دمی خالدکند شاید ز تیر غمزه خونریز قربانم