غزل شماره ۴۵
از بس که ز صهبای هوس بیخود و مستمبیرون شده سر رشته ادراک ز دستم
در معرکه نفس بسی پای فشردمبفریفت مرا عاقبت و داد شکستم
هر لحظه پرستید و تبسم بنمایدخواهد که کند رو سیه از عهد الستم
با فضل تو ای مفضل جان بخش خطا پوشپیوستم و از غیر تو امید گسستم
اضعاف گنه می کنم از توبه خجالتخالد ز پس بیخودیم توبه شکستم