غزل شماره ۴۲
ای مه و خورشید از رخشنده رخسارت خجللعل و یاقوت از لب لعل گهر بارت خجل
آهوی چینی، گل فردوس، طاووس چمنمانده اند از غمزه و رخسار و رفتارت خجل
محتسب بیهوده زنجیر جنون دارد به کفزآنکه عالم شد به دام زلف طرارت خجل
گفتمش خواهم کنم مه را به رویت نسبتیگفت رو رو بوالهوس، باشی ز گفتارت خجل
گو بیا بنگر چون بنفشه گرد گلتا شوی ای باغبان از حسن گلزارت خجل
از سر کویت جدا افتاده دارم زندگیزین گنه هستم به دیدارت ز دیدارت خجل
خالد از درد و غمش افغان و زاری تا به کی؟ناله کم کن، شد جهان از ناله زارت خجل