غزل شماره ۳۱
دل پراکنده شد از یاد دلارامی بازلاله وش شد جگر، از داغ گل اندامی باز
داده ام جان به خیال لب شور انگیزیدل ربوده ز کفم شیفته بادامی باز
شکرین خنده بتی برده به غارت دینمکرده در رهگذر هر نگهی دامی باز
هر دم از بهر خدا، باد صبا از سر لطفبرسانش ز من دلشده پیغامی باز
دهد آیا دگرم دست ز مسعودی بخت؟که برآید ز لب لعل توام کامی باز
وز پس محنت دوری بنشینیم بهمکنم از درد جدایی گله هنگامی باز
خالد ار خون خوردم نرگس جادوش چه غم؟لعل میگون ویم می کند اکرامی باز