غزل شماره ۳
به معمار غمت نو ساختم ویرانه خود رابه یادت کعبه کردم عاقبت بتخانه خود را
فرو ماندند اطبای جهان از چارهام آخربه دردی یافتم درمان، دل دیوانه خود را
ز سودایت چنان بد نام گشتم در همه عالمبه گوش خود شنیدم هر طرف افسانه خود را
به گرد شمع رویت بس که گشتم ماندم از پروازسرت گردم چه زیبا سوختی پروانه خود را
ادیب من جلیس من شود در حلقه رندانبه گوشش گر رسانم ناله مستانه خود را
در اقلیم محبت از خرابیهاست معموریبه سیل اشک باید کند اساس خانه خود را
سراپا نعمتم با این همه درماندگی خالدنمیدانم چه سان آرم به جا شکرانه خود را