در وصف باغ باقله عبدالان
گوش باید کرد ازین سرگشته اندوهگینشمه ای از صنعت خلاق گیتی آفرین
چند تن روزی ز همزادان ز جام عیش مستبهر گشت گلستان گشتیم با هم همقرین
ده به ده، صحرا به صحرا، تا به گلزار ارمیعنی باغ عبدلان آن معدن ارباب دین
ناگهان هاتف ز هر سو بانگ زد کای بیدلانهذه جنات عدن فادخلوها خالدین
چون فرو بردیم سر بهر تماشای چمناز دل ما محو شد سودای فردوس برین
سرو و شمشاد و صنوبر، بید مشک و نارونایستاده صف به صف چون دلبران نازنین
عر عر از سودای گل دیوانه خواهدشد مگرزان به پا قید جنونش گشته زلف یاسمین
گوئیا با قد جانان لاف رعنایی زدهبید مجنون، زان کند روی خجالت بر زمین
طوطی و دراج و ساری، تیهو و کبک دریداده بر باد از نوا اندوه عشاق حزین
چهچه بلبل، صدای قمری و بانگ تذروکرده جا الحانش در گوش سپهر هشتمین
گویی از چاه زنخدان عزیزان آب خوردمی چکد از آبیش آب نزاکت اینچنین
خوج و زرد آلود، انار و پسته، انجیر و عنبهر یکی گوید که ای طالب بیا از من بچین
از لطافت در میان سیب و امرود است جنگمشت از آن مالند بر فرق دگر از روی کین
می توان مدهوش بود از بوی خاکش تا ابدبسکه می ریزد ز شاخ تاک خشکش بر زمین
از پی طفلان بستان یعنی گنجشکان اوشیره می بارد بجای شیر از پستان تین
چند انواع ریاحین برکنار جویبارسوسن و لاله، بنفشه، نرگس دیده نمین
گل شقایق، زلف عروس، تاج خروس و پیل گوشهر یکی گوید منم بهتر، بسوی من ببین
از نوای نغمه سنجان گوش گردون گشته کراز تواضع زهره هر دم بر زمین ساید جبین
می خورد هر دم سمندر غوطه ها در جوی آبگوئیا آتش شده است از سایه گل آتشین
از نزاکت می برد آب زلالش بر کمربیدلان را صبر و آرام و شکیب و عقل و دین
چون فروریزد ز کوه باقله با صد طربگردد از عکس هوا هر قطره اش دری ثمین
یارب این آبست ازین کوه بلند آید به زیریا فلک از رشک ریزد اشک حسرت بر زمین
از صدای دلبرای صافیش گردد خجلناله بربط، بیاض گردن خوبان چین
وز نسیم جانفزاش اندک اندک بر کمرمی شود سنبل پریشان همچو زلف حور عین
کردگارا، شهسوار عرصه روز جزاآورم پیشت شفیع و حضرت روح الامین
خالد از فرط گنه شرمنده درگاه تستفاعف عنه کل ذنب، انت خیر الراحمین