گنج

در مدح شاه عبدالله

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: انی۶۰ بیت
دهید از من خبر آن شاه خوبان را به پنهانیکه عالم زنده شد بار دگر از ابر نیسانی
صف نظارگان در انتظارش چشم در راهندپری رویان همه جمع اند و مطرب در غزلخوانی
خرامان و چمان با صد هزاران عشوه و دستانکند تشریف را یک دم به صحن گلشن ارزانی
گدازد از کف پا لاله را مرهم داغ دلنهد داغ غلامی لاله رویان را به پیشانی
برد تاب از لطافت تازه گلهای بهاری رادهد آب از خجالت نونهالان گلستانی
غلام قد خود سازد همه آزاده سروان رادهد شمشاد را از لاف رعنایی پشیمانی
کند آکنده از رشک رخش گل را به خون دلکند شرمنده طاووس چمن را از خرامانی
شود روشن به دیدار شریفش دیده نرگسرهد از پای بوسش سنبل تر از پریشانی
به وجه داوری و عزم گشت گلستان امروزکند گلزار را غیرت فزای باغ رضوانی
که هست اندر نزاکت سخت بنیادش بسی محکمز نوزادان بستانی و خوبان شبستانی
ز یکسو دلبران هر هفت کرده برقع افکندههمه هستند رشک خامه صورتگر مانی
ز دیگر سو بدانسان شد گلستان خرم و خنداننباشد حاصل تحریر وصفش غیر حیوانی
به کلک صنعت آرا منشی قدرت بدایعهانوشته بر حواشی چمن از خط ریحانی
بنفشه میزند با خال جانان لاف همرنگیگل شبنم زده با روی دلداران خوی افشانی
کند راز دهن را غنچه فاش آهسته آهستهبه دیده میگند نرگس اشارتهای پنهانی
ریاحین از خط و سنبل ز زلف دلبران گویدزند سروسهی با قد خوبان لاف همشانی
به روی برگ گل هر قطره ژاله می چکد گوییکه بر لعل یمانی رسته مروارید عمانی
ز فرش سبزه گلشن بر زمرد می زند طعنهبخندد در شکفتن لاله بر یاقوت رمانی
دم از اعجاز عیسی می زند باد سحرگاهینشان می بخشد از احیای موتی ابر نیسانی
ز جوش گریه ابر بهاران گل همی خنددچو معشوقان بی باک از خروش عاشق فانی
هزاران را به بوی گل، دگر ره دیده شد روشنبسان چشم یعقوب از شمیم ماه کنعانی
سمندرها شدند از سایه گل آتشین آبیوحوش بر ز لطف گلستان گشتند بستانی
گلستان سبز و طوطی سبز و خنیا سبز در سبز استنکیسا را کجا زیبد در این محفل خوش الحانی
هزاران گل شکفتند از نسیم صبح در یک دمچو دلهای مریدان از نگاه قطب ربانی
چراغ آفرینش، مهر برج دانش و بینشکلید گنج حکمت، مخزن اسرار سبحانی
مهین رهنمایان، شمع جمع اولیای دیندلیل پیشوایان، قبله اعیان روحانی
عبیدالله، شاه دهلوی کز التفات اودهد سنگ سیه خاصیت لعل بدخشانی
امام اولیا، سیاح بیدای خدا بینیندیم کبریا، سباح دریای خدا دانی
یمن شد گوئیا هندوستان از یمن انفاسشدمادم می دمد زو نفحه انفاس رحمانی
اگر چه مشلعستانش بود شهر جهان آبادولی از مشعلش از قاف تا قاف است نورانی
ز اقصای ختا تا غایت مغرب زمین امروزنباشد هیچکس مانند او از نوع انسانی
ز خورشید کمالش نیست جز خفاش بی بهرهبجز احول نبیند کس در این عالم ورا ثانی
پس از مظهر بجز وی در ضمیر کس نشد مضمرکمالاتی که ظاهر گشت بر قیوم ربانی
نزیبد مهر را با فیض او لاف جهانگیرینباشد چرخ را با قدر او امکان همشانی
نباشد باد را در حضرتش تاب سبکروحینباشد کوه را با همتش حد گرانجانی
سبق گویان سابق گر در این ایام می بودندبه محفل می نشستندش به جان بهر سبق خوانی
سفر اندر وطن کار مقیمان درش باشدبرایشان نگذرد بی خلوت اندر انجمن آنی
به جنب نسبت غرای آن قوم سعادتمندندارد هوش دردم با نظر اندر قدم شانی
بزرگانی که صد دفتر معارف گفته اند از بربه نزدیکش همه هستند اطفال دبستانی
بسی چون قطب بسطامی و منصور است در کویشانا الحق بر زبان هرگز نمی رانند و سبحانی
ز اقطاب جهان دعوی همشانیش می زیبدسها را گر سزد با مهر تابان لاف رخشانی
چنان ارواح زاری شد ز روحانیتش دهلینمی گردد به گرد قلعه او فکر انسانی
اگرچه کافرستان است باشد از وجود اوبهشت و این سخن نبود خلاف نص قرآنی
بسی پژمردگیها بود گلزار هدایت رادگر ره زابر فیضتش یافت سرسبزی وریانی
اگر معمار لطفش قصر ایمان را در این آخراساس از نو نبستی، روی بنهادی به ویرانی
مرا نادیده باشد با سر کویش سر و کاریپس از دیدن عراقی را نبد پا پیر ملتانی
بسی توبیخ کردند اهل توران و خراسانمبه دارالکفر رفتن چون پسندی گر مسلمانی
به دهلی ظلمت کفر است گفتند و به دل گفتمبه ظلمت رو اگر در جستجوی آب حیوانی
نشد با طول صحبت ز اولیای یثرب و بطحامیسر آنچه از وی شد مرا نادبده ارزانی
به جان شوبنده اش ای آنکه می خواهی شدن آزادز تسویلات نفسانی و تلبیسات شیطانی
در انگشت ار بکردی صخره روزی خاتم عهدشبه موری کی خریدی حاصل ملک سلیمانی
به بدبختی خود شاید که خون گرید سیه بختیدر آن کوی است و دارد میل سوی عالم فانی
لئیمی گفت من در هندم و نشناسمش، گفتممگر نقل ابوجهل و محمد را نمی دانی
ز بنده خاکروبان درش را باد صد زنهارز کف ندهند آن اکسیر اعظم را به آسانی
تمنای قبولش دارم و دانم که نا اهلممدد یا روح شاه نقشبند و غوث گیلانی
سگم، از سگ بسی کمتر، تو نجم الدین صفت جانابدین سگ بنگر از روی کرم زانسان که میدانی
گریزان از نهیب باز نفسم صعوه سان سویتزهی دولت به لطف این صعوه را گر بازگردانی
به خود کن آشنا چون کردیم از خویش بیگانهعطای احمدی فرما چو ما کردیم سلمانی
بدانسان مظهری شد جان پاکت جان جانان رابه چشم اهل بیتش این زمان خود جان جانانی
ز جام فیض خود کن خالد درمانده را سیرابکه او لب تشنه تیه است و تو دریای احسانی