بخش ۹۲ - نیزه زدن سام نریمان بر کشتی بار دیگر
فرو ریختند آن زمان سر به سرچو باران برو تیغ و تیز و تبر
یکی گرز زد آن زمان بر سرشیکی تیغ انداخت بر پیکرش
نکرد هیچ باکی جهانپهلوانبه یک روز برداشت او را روان
همان دم به دریا فرو ریختندیکی شور و غوغا برانگیختند
ز دیوان هزاری فرو رفت بازنیامد یکی زان همه بر فراز
دگر سر برآورد آن نامدارهمان دم به تیرش زدی بر کنار
ز بس خون دیوان که در آب شدهمه روی آن بحر خوناب شد
یکی شد گرفتار بند و کمندیکی شد به آب اندرون مستمند
بدین سان یکی جنگ آمد پدیدفغانش همی تا به کیوان رسید
شدند عاجز از جنگ شیران نربماندند حیران و آسیمه سر
که آیا چه سازیم تدبیر کاربرآشفت چون بخت از روزگار