گنج

بخش ۹۳ - آمدن عالم‌افروز در پیش سام و چگونگی آن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۷ بیت
ازین سو چو از کین بپرداخت سامبه شادی طلب کرد و نوشید جام
نشستند نزدش همه سر به سربه ناگه جهانجوی افراخت سر
یکی جام از ساقی سیمتنگرفت و چنین گفت با انجمن
که این جام بر روی دلدار خویشکزو هم بود گرم بازار خویش
اگر یاد او می بنوشم رواستکه او شاه خوبان چین و ختاست
بگفت این و پس پیش آورد جامپریزاد آگه شد از گفت سام
اگر چه رخش را نمی‌دید کسولیکن ز اندوه بر زد نفس
برافراز کشتی درآمد پستبزد بال و آن جام می را شکست
جهان پهلوان زان شد اندر شگفتسرانگشت حیرت به دندان گرفت
چو رفتند گردان به آرام جاهمانگه جهانجوی کشورگشا
ز روی پریدختش آمد به یاددو جدول به رخ هر دو چشمش گشاد
همی ریخت از دیده در خوشابز هجران نمی‌آمدش باز خواب
اگر چه به چنگ اندر آن جام داشتولیکن سرودی غم انجام داشت
همی گفت کای بیوفا روزگارچنین چند باشم ز غم سوگوار
گهی با سمنگان پیکارجویز کین مر مر او را درآری به روی
گهی تیره سازی به من روز راگهی چیره مر عالم‌افروز را
دوانیم گه سوی پیکار ژندگهی سر درآریم در زیر بند
گهی چیره سازیم در رزم و کینسرم برفرازی به چرخ برین
به نیکی دویم چون زدم فال راپدید آوریدی نهنکال را
دگر دور افکندی از مهوشمز هجران فکندی به چرخ آتشم
ازین پس رخ خویش پژمان مکندگر قصد سام نریمان مکن
که جانش بر نازنین دلبر استاگر رحمت آری مرا درخورست
پریزاد از افراز چون این شنیدهمانگه سرود حزین برکشید
که بیچاره سام نریمان که اویدمادم نهد سوی پیکار روی
بدان تا پری‌دخت گیرد به بربپیچد شه چین ز پیکار سر
گهی اندر افتد به دریای ژرفنماید بسی کارهای شگرف
به خاور نماید مر او را پریبه زرینه دژ گردد از جان بری
به جان ور گهی سیر گردد به سیرشود از شه چین گریزان به دیر
گهی برفرازد یلی بال راگه جوید نبرد نهنکال را
بدان تا دهد شاه دختر بدوهمانا برآشفت اختر بدو
کزین پس به گفتار سالار چیننهد با سپه رخ سوی رزم کین
پریزاد چون رزم و پرخاش راپری‌دخت خواهد قمرتاش را
شه چین رخ آرد سوی ماجرارساند پریوش به شاه ختا
بود تا به گیتی برادر پسرچرا سام گیرد مر او را به بر
خبر بازگویم ز راز نهفتپری‌دخت شد با قمرتاش جفت
چو بشنید آن گفتها شیر زوشز اندوه و از غصه برزد خروش
سر از خواب برکرد اندر زمانطلب کرد فرهنگ روش روان
ز جا جست و آمد بر پهلوانرخش دید مانند? زعفران
دعا کرد و گفت ای سپهدار زوشچرا برزدی همچو شیران خروش
گل سرخ تو از چه رو زرد گشتدم گرمت از بهر که سرد گشت
بدو گفت سام ای گو مهرباندلم شد ز کار شه چین نوان
نموده به من راه پرخاش راپری‌دخت داده قمرتاش را
ابا او پری‌دخت بر ساختهبرادر پسر را سر افراخته
به هودج پری‌دخت را کرده جافرستاده او را به راه خطا
بدو دیوزاده گرفت آفریناز آن پس بگفت ای دلبر گزین
کجا هست ده روز از ما به شهرنهادیم رخ سوی پیکار و قهر
چسان او بسوی ختا شد چو بادنیارد خردمند ازین گفته یاد
چسان گشت او با قمرتاش جفتبه گیتی دروغی چنین کس نگفت
پریزاد را سام در پیش خواندبه نرمی فراوان سخنها براند
وز آن پس بدو گفت کز کاستیمزن دم بگو سر به سر راستی
برافروخت رخ آن مه دلربایبدو گفت کای پهلو نیک رای
به سوگند لب برگشایم یکیپذیری مر آن گفتگو اندکی
که از چین پری‌پیکر دلرباپی کام شد نزد شاه ختا
بدو گفت سام این چه سوگند بودبه من بر یکی راز باید گشود
پری گفت آگه شو از کار مابه گیتی بود شیر دادار ما
به آن پیکر شیر که اویم خداستکه با تو نگویم سخن غیر راست
بد آمد جهان‌پهلوان را بسیبدو گفت کاندر جهان ناکسی
جهان آفرین را ستایش نماکه او بر دو گیتی بود رهنما
خدائی که افلاک بر پای کردخرد را ز دلبر همی جای کرد
همی گفت با او سخنهای گرمنمی‌شد دل آن پریزاد نرم
به خواهش همی گفت کامم برآروز آن پس بخوانم سوی کردگار
دگر باره سام دلاور نژادلب خود به سوگند و پیمان گشاد
که تا برنیاید مرا کام دلنگردی تو اندر جهان رام دل
به گاهی که ماهم به دست آورمسپاه عدو را شکست آورم
بیابی زمن کام دل شادمانوگرنه بمانی اسیر غمان
بگفت و بدو نیز نرمی نمودپریزاد هم رای گرمی نمود
که چندان امان خواهم از تو به دهرکه مر اهرمن را برم سر ز قهر
نشینم و جام پیاپی خوریمغم بیهوده‌گوی تا کی خوریم
چو بشنید از پهلوان این سخننگنجید از ذوق در پیرهن
ز شادی همانگه نهان کرد رودژم بود سام یل از گفت او
به فرهنگ یل گفت کای نامورندانی چسان کارم آمد به سر
نخست ار به سوی ختا رو کنمسر نام خود زیر آهو کنم
به بیغاره گویند گردن‌کشانکه شد سام یل از جهان بی‌نشان
بترسید و بنهفت رو از ستیزز پیش نهنکال شد در گریز
اگر برفرازم یلی بال راکه بندم دو دست نهنکال را
پریدختم از چنگ بیرون شودمرا بخت فرخنده وارون شود
ندانم برین بر چه چاره کنمهمان به که از کین کناره کنم
چو باد شتابان شوم باز جانهم روی خود را به سوی ختا
مگر لاله رخ را به چنگ آورمسر شاه چین زیر سنگ آورم
سبک دیوزاده زبان گشادبدو گفت کای نامبردار راد
اگر درپذیری برانم ز جااز ایدر نهم رخ به راه ختا
همه رازها را پژوهش کنمتمرتاش را زان نکوهش کنم
پری‌دخت را نیز باز آورمسوی مهر سامش نیاز آورم
ازو شادمان شد جهانجوی سامدلم گفت با ایمنی گشت رام
برو کت بود یار فرخنده بختتو را باد آسان همه کار سخت
یکی رهنما گشت همراه اوکه باشد شب و روز آگاه او
سبک زورقی جست سام دلیرنشست اندرو دیوزاده چو شیر