بخش ۹۱ - جنگ کردن سام با فرعین دیو و چگونگی آن
ازین پس سخن گویم از سام نیوهمان هم ز پیکار فرعین دیو
چو فرعین لشکر به کشتی نشاندبر آن ژرف دریای بی بن براند
چنین گفتن فرعین دیو دمانهمانا ز دیوان سر آمد زمان
شما یکسره خود به چنگال تیزنمائید بر دشمنان رستخیز
ز دیوان به چنگال و گردان به تیرببود آب دریا چو شنجرف و قیر
تن ماهیان گشته از تیر پرز شصت دلیران و از تاب خور
ز آمد شد تیر بر سر و گوشتو گفتی هوا خانه چوبپوش
ز بس خون که از هر سوئی ریختندز خون آب دریا برآمیختند
زبس کشته دیوان به آب اندرونبدی قوت دو سال ماهی فزون
دل سام نیرم ز غم خسته شدکه آن جنگ و اشتاب آهسته شد
یکی نعره زد هم اندر شتابکه تا شد بدان دیوها زهره آب
ز بیمش بسی دیو شد سرنگونسیه گشتشان اندرون و برون
به آواز گفت از نژاد و گهرکه سامم به نام و نریمان پدر
چنین تا به جمشید شاه جهانپدر بر پدر یاد دارم نهان
همه رفته اندر جهان فراخبه من مانده مردی و ایوان کاخ
همه نام و ننگ از پی عشق یاربدادم نه دل هست نه صبر و قرار
نه اندیشه از دیو دارم نه جنگنترسم ز نر اژدها و پلنگ
هر آن کو به مردی دلاورترندبه یک زخم پیکار من بنگرند
بگفت این و بگرفت تیر و کماننشان کرده اندر تن بدگمان
ز زخم تن دیو اندر شتابز پشت سیم دیو رفتی به آب
هر آن تیر کز زخم و از پشت جستبینداختی چار و سه گشت پست
چو افکند دیوان صدوشصت وچاربه تیر و کمان اندر آن کارزار
دگر نیزه کو بد صد و سی ارشطلب کرد و آورد در زیرکش
به کشتی زدش نیزه اندر شتاببزد کشتی و ریخت دیوان در آب
فراوان ز دیوان به دریا نگونشده غرقه عرق دریای خون
یکی دیو با هول مانند برقبه پولاد و جوشن تنش بود عرق
گرفتش کمرگاه سام دلیرمگر کش رباید به مردی ز شیر
سپهبد یکی تیغ زد بر سرشبه دو نیمه شد تا رگ و پیکرش
به لشکر جنین گفت پس پهلوانکه ای رزمدیده دلاور گوان
بدانید در روز رزم و هنرکه یک دشت گوری یکی شیر نر
به چنگال و دندان و موران و ماربرآرد مثل گر بود صدهزار
بگفت این و آهنگ کردن گرفتز کشتی به کشتی سپردن گرفت
برآمد ز تیغش ز دیوان غریوهمه روی دریا پر از لاش دیو
به گرز و به نیزه ز شمشیر و تیربرآوردی از جهان دیوان نفیر
ز کشتی به کشتی همی شد دلیرهمی گشت میجست دشمن چو شیر
چو بر آتش خور بپوشید دوداز آن نره دیوان دو بهره نبود
شب تیره چون شد میانجی ز راهجدا کردشان جمله از هم سپاه
ز هر دو طرف لنگر انداختندبه خاب و خورش گردن افراختند
ببود از دو سو نعره پاسبانچو رعد از دل تیره ابر شبان
همه دیوها را دل و دیده خونکه فردا چه سازیم تدبیر چون
به صد زحمت از چنگ یل جستهایمز هر رستگان پنج و شش خستهایم
به نزد نهنکال پیکی رواندواندند کای نامور پهلوان
ز دیوان دو بهره بهی شد به جنگچو سام نریمان نباشد نهنگ
کسی مرد پیکار این مرد نیستاگر کام خواهی ازیدر مایست
در آن دم که با او رسیدیم تنگفرو کوفتیم آن زمان طبل جنگ
به کشتی روان سام چون پیل مستصد و شصت گز نیزه دارد به دست
سنانش چو در جنگ آرد گذارز کشتی دیوان برآرد دمار
ز کشتی به کشتی درآید چو شیرز دیوان جنگی نماید اسیر
ز تیر و کمانش چه گوئیم بازبه هر زخم تیری دو سه رزمساز
ز گرزش به هر سر که آید به خشمز سر مغز بیرون جهد نیز چشم
ز دریا به دیوان سرآید زمانهمانا که یک تن نیابیم امان
به یک ساعت این یل که حمله بردبود قوت صد ساله ماهی خورد
به بیچارگی تا به روز دگرکشیم انتظار تو ای نامور
اگر دیرتر آمدی جنگجویبود سام چون سنگ و دیوان سبوی
همه خورد خواهد شکستن به راهکند شاه بر کار ما خود نگاه
بدین سان دلافکار و زاریم مادل و دیده در انتظاریم ما
اگر گل به دست تو باشد مبویدل نره دیوان خود را بجوی
یکی دیو پوینده پر غریوبیامد به نزد نهنکال دیو
سراسر بدو باز گفت آنچه بودنهنکال از غصه برجست زود
روان شد ابا لشکر بیشمارهمه نره دیوان جنگی کار
همه لشکرش را به کشتی نشاندبه دریا و او خود پیاده بماند
همی آب دریا بدش تا کمرخورش در پر گوش کردی گذر
هر آن کش بدیدی برفتی ز هوشبدان زشتی و سهم آن دیو زوش
از آن سو چو شب رفت اندرسحاببرافکند خورشید رخشان نقاب
ز نو کینه جنگ کردند سازهمه آدم و دیو شد رزمساز
دو لشکر سر از خواب برداشتندزکین تیغ و نیزه برافراشتند
یکی دیو را نام قوپیل بودبه پیش آمد و پیشدستی نمود
فغان کرد کای نره دیوان جنگبه سنگ گران سنگ بگشای چنگ
بکوشید تا لشکر سام یلز کشته شود روی دریا چو تل
که این دم بیاید نهنکال دیورسد زود ز آدم برآرد غریو
ز سام و ز لشکر برآرد دماربگیرد کندشان همه خوار و زار
کسی را کجا تاب آن روز کیننماند یکی آدمی بر زمین
بگفت این و آهنگ آویز کردز دیوان صف جنگ را تیز کرد
یکی را نبد رحم بر جان کسنه فریادخواه و نه فریادرس
بدان گفته سام اندر آمد به گوشدرآورد گرز گران را به دوش
ولی از گرانسنگی گرز اوکسی را نبد تاب آن برز او
ز کشتی به کشتی برفتی چو گردهمی کشت دیوان جنگی نبرد
ز یک سوی قلواد و قلوش دگربه سوی دگر جنگ را چارهگر
بکشتند بسیار دیوان سرانشماره نه پیدا بدی اندر آن
شده دیو ترسان و گردون دلیربه بدخواه برگشته بودند چیر
نه پائی که جائی گریزان شوندنه دستی که کوی گریبان شوند
پدر بازنشناخت فرزند رابرادر نه هم خویش و پیوند را
ز تیر دلیران همچون تگرگببارید و بر زنده شد عمر مرگ
ز زنهار دیوان و از الامانفغانشان رسیده به هفت آسمان
ز هر سوی دلیری به پیکار بودنبد جنگ گر جنگ پیکار بود
بگفتند با یکدگر دیو دوننمانیم ما زنده چون مرده چون
نداریم ما تاب یل روز جنگهمانا زمانمان رسیده است تنگ
درین گفتگو و ازین رزم سیرشده دیوها را سر از رزم سیر
ز دیوان غریو و ز مردان خروشز خون دلیران زدی بحر جوش
برآمد فغانی و شور و غریوکه هیهات از زور سردست نیو
چو سام آنچنان کرد مدهوش شدیکی ساعتی نیز خاموش شد
چو باهوش آمد بغرید بازکه ای پهلوانان گردن فراز
مترسید از آب و از دیو نرکه اکنون به حکم یکی دادگر
کنم سرنگون کشتیانشان همهکنم طعمه ماهیانشان همه
بگفت و درآمد دگر باره بازچو کوهی مر آن کرده گردنفراز
بزد باز برکشتی آن نیزه رایکی روز آورد استیزه را