گنج

بخش ۹۰ - داستان فغفور چین با پری‌دخت و چگونگی آن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۶ بیت
سراینده داستان گزینچنین داستان زد ز فغفور چین
که چون سام یل را به نیرنگ و رنگروان کرد با سروران سوی جنگ
درآمد به قصر پریوش دژمبدیدش فرو رفته در بحر غم
ز اندیشه‌ها سر فکنده به پیشدو چشمش پر آب و دل از درد ریش
دژم روی بنشسته از بهر سامگل سرخ او یکسره زردفام
چو دیدش بدین‌گونه سالار چینبَرو کرد پرچین و در شد به کین
زبان از پی سرزنش باز کردهمه گفته ناخوش آغاز کرد
همانا توئی ننگ و عار زنانکه گردیده‌ای یار با دشمنان
ببستی به خون برادر کمرورا دور گرداندی از تخت زر
همه ساز شاهی و گنج طغانبدادی به سام و مر آن سروران
چه مایه مرا ساختی خوار و زارکه شد سام چیره گه کارزار
چو مایه شدم در جهان خار و پستکه مر دیوزاده بتم را شکست
بگفت و بیامد چو آذر برشبزد تازیانه بسی بر سرش
برآشفت مه‌رو و بگشاد لببدو گفت کای شاه والانصب
چرا سام تا بود در شهر چیننبودت جز از مهر من هم‌نشین
برو باز کردی در مکر و ریوفرستادیش سوی پیکار دیو
چو او شد کمین سر برافراختیبه من زین نشان داوری ساختی
همانگه که او چیره گردد به کینبیاید دگر ره سوی شهر چین
مکن کاری ای نامور شهریارکه گردی پشیمان سرانجام کار
برآشفت فغفور و آهیخت تیغکه خون ریزد از ماه رخ بی‌دریغ
گرفتش سر دست فغفور سختبدو گفت کای شاه فیروزبخت
زمانی به خون ریختن رخ بتابز دل دور کن رای کین و شتاب
چه باید بدو اندر آویختنز نازک تنش خون فرو ریختن
ز سر دور کن کینه و ماجراروان مر او را به راه خطا
تمرتاش را شادمان کن ازینچو او کام جوید تو شادی گزین
که مر دخت را شوی زیبد به دهربه جای بازمان ای شهنشاه قهر
برون برد خنجر ز چنگال شاهشد از قصر و رو کرد در بارگاه
برآمد به تخت و طلب کرد جاماز آن پس گزین کرد پانصد غلام
دگر صد کنیزک همه چون پریهمه چون مه هفته در دلبری
ز اسب و سام و کلاه و کمرز تیغ سرافشان و زرین سپر
ازینها فراوان طلب کرد شاهبیاورد دستور در بارگاه
برآمد به تخت و طلب کرد جاموز آن پس گزین کرد از هر کدام
بدو گفت سوی شبستان شتابز آزرم یکبارگی رخ بتاب
پری‌دخت را در محفه نشانگزین کن تنی چند از سرکشان
غلامان و این خواسته سر به سربر آن سرکشان یک به یک برشمر
روان سازشان سوی راه ختابدان تا شود اسپری ماجرا
پذیرفت دستور از بارگاهدرآمد شتابان به ایوان گاه
ورا دید ز اندوه پژمان شدهاز آن آتش تیز بریان شده
زمین را ببوسید و لب برگشادهمه گفت فغفور چین کرد یاد
پریوش ز غم خون ز دیده براندمی ارغوان را به گل برفشاند
وز آن پس به اندیشه‌ها گشت جفتدرآمد سوی هودج و رخ نهفت
ببستند هودج به پشت هیونپریوش همی ریخت از دیده خون
غلامان نشستند بر بادپاز چین رخ نهادند سوی ختا
ازین عالم افروز آگاه شدبرو روز اندوه کوتاه شد
ز شادی برآمد به ابر بلندروان شد بر پهلو ارجمند
بدین تا بگوید به فرخنده سامکه شد یار تو با قمرتاش رام