بخش ۸۹ - آگاهی یافتن نهنکال و لشکر فرستادن به جنگ سام
بره باز پس شد شهنشه به تختوز آن پس بشد سام فیروزبخت
به کوه و بیابان ره ایدر بریدچنین تا به نزدیک دریا رسید
بفرمود تا چند کشتی در آبفکندند کشتی هم اندر شتاب
به هر کشتیای کرد گردیپناهبه کشتی روان کرد یکسر سپاه
همی راند کشتی به دریا چو بادبه ایشان مدد کرد باد مراد
ز کارآگهان و ز جادوگرانشنیدند چون از یل پهلوان
ببردند سوی دیو جادو خبرز احوال فغفور و یل سر به سر
چو آن دیو آگاه شد زین خبربخواندش ز جادوگران سر به سر
از ایشان چو احوالها باز جستبگفتند شرح و بیانها درست
که سام یل پهلو سرافرازز مستی نداند سر از پای باز
ز عشق پری دخت رفته ز دستنداند کسی حال آن خودپرست
ز احوال قصر و ز باغ و ز بندبگفتند با نرهدیو نژند
نهنکال ازین گفته آمد به جوشبرآورد از دل فغان و خروش
که آیا کدام ابلهی بیخردتواند که تا نام یارم برد
اگر بر پریدخت من بسته دلز خونش کنم خاک ناورد گل
بگفتا و فرعین و عفریت خواندبر خویش ایشان به زانو نشاند
بگفتا ز دیوان گزین صدهزاربه کشتی روان شو سوی کارزار
ز دریا به کشتی نشین در زمانبرو سوی سام یل پهلوان
دو دیو دلاور ابا صدهزاربرو پیش رو باش در کارزار
دو پنجاه کشتی ز دریا روانبرفتند دیوان بر پهلوان
رسید از دو سو کشتیان درگذربه هم در رسیدند شیران نر
چنان شد که جویند از هم نبردز یکسوی دیو و به یک سوی مرد
چنین گفت سام نریمان گردکه ای پهلوانان با دست برد
نمیرد کسی بیاجل در جهاننه زنده توان رفت به آسمان
نشد جانور رسته از چنگ مرگدرین باغ نی شاخ ماند نه برگ
پس آن به که نام نکو یادگاربماند ز ما تا بسی روزگار
بکوشید در جنگ دیوان نربه خون درکشید و ببرید سر
بگفت و بزد نعرهای در زمانکه لرزید از وی زمین و زمان
اول بر زبان نام یزدان بخواندسوی جنگ عفریت کشتی براند
بفرمود تا تیرباران کنندبه دیو سیه روز تازان کنند
ز شصت دلیران در آن روی آببه بد کار دیوان جنگی خراب
خدنگ از کمان سواران جنگچو رستی نشستی ابر دیو تنگ
تن دیو گفتی برآورد پربرهنه تن و نی کلاه و کمر
یکی دشت بودی پر از خارپشتز دیوان جنگی و تیر درشت
به کشتی نشستند دیوان ریوبراندند زی سام سالار نیو