گنج

بخش ۵۸ - مناظره کردن سام با پری‌دخت

ازو سام نیرم بمانده شگفتپس آنگه چو زلفش برآشفت و گفت
که ای عارضت باغ نسرین بودبه روی تو روشن جهان‌بین بود
ز ماه تو صد طعنه بر مشتریندارد مثال خود از دلبری
دلم نقش ماه نوت بسته استکه پیوسته در مهر پیوسته است
در آن طاق فیروزه بینم گرهکه پیوسته دارد کمان را به زه
شود شیرگیر از دو آهوی توسگ کویت ای من سگ کوی تو
چو در تابم از شمع خلوت گهتازین پس منم خاک پای رهت
مگر پیش رویت بمیرم چو شمعکه از سوز دل ناگزیرم چو شمع
چو اشکم به هر سود دوانی که چهچو خون دل از دیده رانی که چه
ببین بازی دیده باز منکه هر لحظه پیدا کند راز من
غم تست غمخوار غمخوارگانبکن چاره کار بیچارگان
من و خاک کوی تو ای سیمبربه بادم مده آب رویم مبر
تکبر مکن یار درویش باشجراحت مشو مرهم ریش باش
به خوبی کسی چون تو مغرور نیستاگر دور باشی ز من دور نیست
دلم دلبر و دلربایش توئیچه درمان چه دردم دوایش توئی
دوا از که جویم که دردم ز تستدل آتشین آه سردم ز دست
گرفتم که خون بر تو کردم حلالبکش لیک خونم مکن پایمال
گمان من ای جان من جان تستدل و جان من صدقه جان تست
به مانند زلف ار ببری سرمز سر بگذرم از سرت نگذرم
غریبم ولی از تو نبود غریبکه بخشی ز انعام خویشم نصیب
از آن رو نمی‌پیچم از سخت‌روکه سختی کند مرد را سخت‌رو
دمی با تو گفتم برآرم ز دلز خون دلم پا فرو شد به گل
دمث با که گویم که همدم توئیغمت با که گویم که محرم توئی
دلم در غم عشق و غم در دل استچو غم هست و دل نیست این مشکل است
به زور ارکشی ور به زاری کشیبکش یا بکش چون مرا دل‌کشی
دلم زان ز مهر تو در آتش استکه در سوختن شمع مجلس خوش است
نگویم که ماهی که ماه سپهربکاهد ز مهر تو فارغ ز مهر
نگویم که سروی که سرو روانسراپا تن است و تو بینی روان
گرم گوئی از چشم من دور باشزند دورباش از توام دورباش
دمی فتنه بنشان چو برخاستیمشو کج چو بر کار ما راستی
چو خاک تو گشتم به بادم مدهچو کردی به هیچم به خاکم مده
مران چون به یک کوچه از در مرامدار از سگ کوچه کمتر مرا
نکردم رخ از خاک کوی تو پاککه با خود برم خاک کویت به خاک
بدان رخ که شاهان رخش می‌نهندکه رخ بر رخ چون تو فرخ نهند
که چندان بساطت به رخ گسترمکه رانند شاهان فرس بر سرم
ز مهرت مبادا دل خسته دورکه گیرد چراغ مه از مهر نور
در آن شام شبگون شکست آرمتوگر دست یابم به دست آرمت