بخش ۵۷ - مناظره کرده پریدخت با سام
فلک حلقهای از کمر ترکشتشه سرکش چرخ ترکش کشت
چه گوئی ز راه دراز آمدمبرو باز شو کز تو باز آمدم
چه نامی که نامم بدادی به ننگمران بر زبانم که دادی به جنگ
قمررخ رخش را قمررخ نهادکه رخ بر رخ چون تو فرخ نهاد
برو با نگاری که داری بسازبه زاری بسوز و به خواری بساز
مگو کز تو دل برنشاید گرفتبه یک دل دو دلبر نشاید گرفت
مرا چون تو پسته دهان تنگ نیستکه حاصل ز نام تو جز ننگ نیست
برو بازپس گرد و ره پیشگیرسر ما نداری سر خویش گیر
کسی مرد سرپنج? عشق تستکه همچون تو قلب آید و نادرست
تو گویا که با عشقبازی کنیکه با هر کسی عشقبازی کنی
برفتی و نرد دغا باختیزدی مهره لیکن خطا باختی
نگاری گرفتی که در خورد تستبه میدان خوبی همآورد تست
کنون رحم کردی و بازآمدیبه بیچارگی چارهساز آمدی
من و آرزویت کجا تا کجاکه ناید ز ترک ختائی خطا
تو در مهر چون بینمت ناتمامچگونه پسندم ترا صبح و شام
گهی پاسبانم به زاری کشیگهی باغبانم به خواری کشی
چو راز از دلی میگشادم چو اشککه ازچشم مردم فتادم چو اشک
شدم در هوای تو رسوای دهربه دیوانگی شهر گشتم به شهر
اگرچند روزی فتادی به بندولیکن مهی آمدت در کمند
من خسته در بند سودای توپریشان چو جعد سمن سای تو
نه کس همدمم جز دم صبحدمنه کس همزبانم برون از قلم
به مهر تو زان سر برافراشتمکه سر چون قلم بر خطت داشتم
قلم این زمان از تو سر خواستستکه چو طره کج باختی راستست
دمت آتش است و تو افسردهایولی درنگیرد غلط کردهای
مزن دم که با ما نهای همنفسفسونم مدم زانکه با دست و بس
نه طفلم که گوئی به یک دانه نارستانم ازو گوهر شاهوار
مرا گر تو گوئی که سروی رواستولیکن نیاید به قد تو راست
شکر خایم و تلخ پاسخ نیمسمن بویم اما قمر رخ نیم
توئی آنکه از تو بسی فتنه خاستور از بنده آزاد گردی رواست
وگر زانکه بالای سر بینیمبه بام آمدم تا چو خور بینیم
منم ابر گرینده شب تا سحربود ابر گرینده بالای سر