گنج

بخش ۴۸ - غزل خواندن پری‌دخت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۲ بیت
همان دم پری‌دخت فغفور چینبه زاری و افغان غزل گفت بین
که آیا مه مهربانم کجاستدل‌آرام و آرام جانم کجاست
کجا سام نیرم شه نیم‌روزکه امشب شبم را کند همچو روز
کجا آن جهان دید? شیر مردکه از ژند جادو برآورده گرد
چه بودی که این لحظه اینجا بدیفروزنده مجلس ما بدی
چو شمع آمدی در شبستان مابرافروختی قصر و ایوان ما
درین شب جمالش بدی روزیمبرافروختی بخت فیروزیم
ز دیدار او شادمان گشتمیبه مجلس به یک جای ننشستمی
روان سام بشنید آن را به گوشدل آتشینش درآمد به جوش
برافراخت از سقف خرگاه سرز روزن فرو کرد چون ماه سر
به خنده در از لعل شیرین نموددرافشان لب از عقد پروین گشود
که اینک جگر خسته‌ای بر درستبه خدمت درآید اگر درخورست
گدائی به درگاه شاه آمدستنهانی به خرگاه ماه آمدست
بفرما که ما را چه فرمان دهیکه دایم ترا بخت باشد بهی
به چشم معین برین بنده بینمرانم ز در ای مه نازنین
پری‌دخت بوی دلارام یافتدل خسته‌اش در برآرام یافت
مهی دید چون خور به بام آمدهغزل خوان غزالی به دام آمده
ولیکن ز سر رفت هوش و توانچو بشنید گفتار آن پهلوان
چو با هوش آمد بگفتا شهاچه داری بدین خسته بینوا
که بی روی فرخنده‌ات خسته‌امچو هاله به روی تو دل بسته‌ام
جمال تو شمع شب‌افروز منوصال تو سرمایه روز من
منور دو چشم من از روی تومعطر دماغ من از بوی تو
گل روی تو مایه شادیمنشستت ز غم دارد آزادیم
لب و حرف تو به ز شهد و شکرتوئی شربت سرو سوخته جگر
پس آنگه پری‌نوش را گفت خیزبرو آب بر آتش فتنه ریز
چو خورشید رخشان به برجش درآرچو لعل بدخشان به درجش درآر
بود کآفتابم درآید ز بامخرامان تذروم درافتد به دام
سمن‌بر پری‌نوش حوری‌نژاددرآمد به بام شبستان چو باد
به ایوان درآورد جمشید رابه جان مشتری گشت خورشید را
روان مهروارش به بر درگرفتسبک چون دلش تنگ در برگرفت
به سیب زنخ اندر آورد دستدل خسته در زلف مشکین ببست
گره برگشود از قمرسا شبشبرآورد شور از شکر لب لبش
سر درج لولوش را برگرفتدو مرجانش در لولو تر گرفت
ز گلبرگ، ریحانش را می‌کشیدز یاقوت، مرجانش را می‌چشید
لب چون شکر در دهانش نهادچو خضر و آب حیاتش بداد
شکر بر طبر زد که پیوسته شدز شیرینی آن هر دو لب خسته شد
در آن بزم هر کس که بنشسته بودبدیدند لبها که چسبیده بود
دو سیمینه ساعد هم آغوش بوددهان‌شان مگر چشمه نوش باد
خوشا وصل جانان که دایم بودبه امید دل هر دو قایم بود
زمانی ببودند با یک‌دگرلب اندر لب و سینه بر سینه بر
پری‌نوش بر خدمت پهلوانستاده به پا چون پرستش‌گران
ز شادی به ساقی‌گری دست بردگهی صاف می‌دادشان گاه دُرد
گهی پند می‌داد و گاهی شرابگهی چنگ می‌داد و گاهی رباب
قمر ساقی و زهره دستان نوازگه آن عودسوز و گه آن عودساز
شبستان بهشتی پر از حور بودولیکن ز نامحرمان دور بود
مه و مشتری گوئیا در سپهرقرآن کرده بودند در برج مهر
پری‌نوش اندر میان گشته اهلمبادا رود نقد از جد و جهل
همه قصر حور و پری‌زاد بوددل هر دو دلبر ز هم شاد بود
گهی دست بازی و بوس و کنارگهی باده خوردند با هم دو یار
همه کاخ حور دل‌آرای بوددل سام نیرم دگر جای بود
بدین‌گونه تا صبحدم دم زدندبه می خاک در چشم زمزم زدند
سفیده چو زد خنده بر کار شبز آفاق بزدود زنگار شب
روان سام آمد برون در حرمبه طرف چمن زد همان دم علم
برآمد به که پیکر بادپایچو آتش برآورد بر بادپای
ز ناگاه آن پیر دهقان چو بادبه سام نریمان کجا رو نهاد
بزد چنگ و بگرفت او را عنانبرآورد بر شیر چنگی فغان
که امشب بگو تا کجا بوده‌ایدرین قصر خرم چرا بوده‌ای
من از دور دیدم که چون آمدیز پیش پری‌دخت برون آمدی
ندیدت مگر دخت فغفور شاهبه باغ سمن‌زار در جشنگاه
همانا خیانت‌گری کرده‌ایبه ناپاکی اینجا پی آورد‌ه‌ای
بگیرم برم پیش شاهت کنونبه زورت کشم گر نیائی برون
بدو گفت ای پیر ازین ماجراگذر کن همانا ندیدی مرا
که صد دانه یاقوت رخشنده رنگکه قدرش ندانی تو و شاه زنگ
ز بازو گشایم دهم مر تراستان از من و کم کن این ماجرا
بگفتا مگو این که ناگفتی استگرانمایه دری که ناسفتنی است
بود حق فغفور در گردنمنشاید بجز نام او کردنم
چو بردم ترا من به نزدیک شاهببخشد مرا شه قبا و کلاه
چو سام نریمان شنید این سخنبپیچید از آن گفته بر خویشتن
بغرید ماننده پیل مستبغل برگشود بیازید دست
سرش را بپیچید و از تن بکندبیفشاند و برخاک راهش فکند
پس آنگه غرابش به صحرا دواندز چشم اشک گلگون به دریا براند
نه آن سر که رخ سوی شاه آوردنه دل را که سر راه به راه آورد
نه روئی که بیند دگر روی شاهنه راهی که دیگر رود سوی ماه
نه صبری که روزی کشد در برشبود روز آن روز شب زیورش
سری پر زشور و دلی پر ز دردلبی پر ز باد و رخی پر ز گرد
عنان داده آن بور شبرنگ رابه دلبر سپرده دل تنگ را
چو لختی در آن کوه و صحرا پریدز چشمش دو صد چشمه گشته پدید
ز ناگه برآمد یکی تیره گردکه تاریک شد گنبد لاجورد
جهان گشت پر ناله کرنایبه عالم درافتاد بانگ درای
برون آمد از گرد گلگون شاهبه گردون برآمد خروش سپاه
شه چین چو از ره بر تخت شدهمان دم به نزد پری‌دخت شد
بپیچید سام نریمان عنانجهان زیر دست و فلک زیر ران