گنج

بخش ۴۹ - آمدن فغفور به نزد پری‌دخت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۷ بیت
عنان بر در طوبی آباد زدز دو چشم خود باغ را آب زد
ببوسید خاک سراپرده رابه لب برنهاد آب افسرده را
یکی از مقیمان آن بارگاهفرو گفت در گوش فغفور شاه
از آن رفتن سام در بوستاندگر قتل چوبک زن و پاسبان
ولیکن بگفت این که شب تا سحربخورد از نبات پری‌دخت بر
چو آن گفته بشنید فغفور چینبرآشفت و بر ابرو افکند چین
ولیکن به یل راز پیدا نکردبه دل غیر تدبیر را جا نکرد
دلش خون شد و چهره‌اش زعفرانبخواندش بر خویشتن سروران
بگفتا چه سازم که این مرد گردنهنگی است با رزم و با دست برد
سر ژند جادو ز تن دور کردمکوکال را زنده در گور کرد
به نخجیر سر دیو جادو ربودطلسمات زرینه‌دژ برگشود
مگر چاره سازم به هنگام میبه بیهوش دارو بگیریم وی
همی گفت گیرم به نرمش مگرزنم گردنش را به تیغ و تبر
بزرگان لشکر همه هم‌نفسبگفتند چاره همین است و بس
نگرد از بد و نیک با او سخننشد سام آگه از آن انجمن
همان شب یکی بزم فرمود شاهنشستند گردان زرین کلاه
می لعل در ساغر انداختندبه مجلس همه سر برافراختند
به می مست گشتند پیر و جوانز باده شده چهره چون زعفران
همه باده خوردند برنا و پیربسی مست و بیهش بسی شیرگیر
شهنشاه جام دمادم به سامبپیمود از شام تا وقت بام
چو شد بام پس داروی هوش برفکندند در جام یل بی‌خبر
پری‌دخت از آن جامه‌ها پاره کردنتانست مکر پدر چاره کرد
بزد دست و بدرید جامه به زاربه رخ برزده از طپانچه هزار
به فندق دو گل را خراشیده کردچو باران به گل اشک پاشیده کرد
به گیسوی چون سنبلش چنگ زدهمی بر سر و سینه‌اش سنگ زد
ز مهر رخ یار پرجوش گشتز پا اندر افتاد و بی‌هوش گشت
چو شد سام سست از می خوشگواربیفتاد از پای آن نامدار