گنج

بخش ۴۷ - غزل خواندن سام بر در حرم‌سرای پری‌دخت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۸ بیت
نگارا سمن عارضا دلبرابتا ماه‌رویا پری پیکرا
جمال تو شمعست و پروانه دلهوای تو گنج است و ویرانه دل
ندیدم چو پسته دهان تو هیچنبستم طمع در میان تو هیچ
دهان تو همچون میان نیست هستوگر زان که گوئی چنان نیست هست
وگر صبح دعوی کند صادقستکه بر مهر رویت چو من عاشقست
وگر آفتابست روشن ببینکه دارد ز مهرت دل آتشین
ز سیمین تنت کوه گیرد کمرکه خود را توان بر تو بستن مگر
مرا بی سر زلفت آرام نیستبرون از تو دل را دلارام نیست
وگر چشم مست تو گوید که هستگواهی نشاید شنیدن ز مست
درخشان عذار تو در شب چراغدرافشان لبت گوهر شب چراغ
سر زلف شوریده‌ات دام دللب لعل جان پرورت کام دل
دو زلفت دو هندوی عنبرفروشدو لعلت دو طوطی شکر فروش
فریبنده جادوت مخمور هستدو آشفته هندوت آتش‌پرست
حبش را ز هندوی زلف تو داغمقیم آهویت خفته بر طرف باغ
در آن زلف شوریده پر شکستهمه هندوانند آتش‌پرست
دلاویز مویت یا مشکنابدل افروز رویت یا آفتاب
چو افکند زلف تو بر آب شستچرا همچو هندو بر آتش‌پرست
کمانی چو ابروی شوخت که دیدکه جمشید او را نشاید کشید
سر زلفت آشفته حال از چه روستکه ما را دل خسته در بند اوست
چو چشم تو فتنه است گو خفته باشز روی تو گو آب گل رفته باش
چرا چشم مستت به محراب شدکه در طاق محراب در خواب شد
تو دانی که در نرگست خواب نیستکه مستست و در خواب و محراب نیست
دو ابرو سر حاجتی داردتکه پیوسته سر سوی گوش آردت
دلم قامتت زان تمنا کندکه آتش همه میل بالا کند
میان تو همچون دهان هیچ نیستترا تا کمر در میان هیچ نیست
ترا زان سر فتنه‌انگیزی استکه چشم تو در عین خون‌ریزی است
چرا نالم از زلف مدپوش توپراکنده گشتست بر دوش تو
شب تارت امید مشک تتارز هندوت صد شور در زنگبار
نسیمت ز چین و شبت روز نوشچو بازار چین گشته عنبر فروش
خطت مشک بویست و خود مشک پوشرخت لفروز است و لب می فروش
به دریای عشق تو دردانه دلز زنجیر زلف تو دیوانه دل
چو در دستم آن زلف سرکش فتاداز آن جان و تن در کشاکش فتاد
ترا طره در عین طراریستاز آن رو که کارش سیه کاریست
قدم چون کمان باشد و دل چو تیرکه تیر و کمان باشدم دلپذیر
مکن بر خطا پیش برچین زرنگبرون آ چو آئینه چین ز زنگ
برون آ و در چشم من تکیه دهکه سرو سهی در لب چشمه به
تو ترکی و خال تو هندو چراستکه از هندوان ترک تازی خطاست
تو خوش باش کان جغد در آتشستکه پیوسته ابروی خوبت خوشست
برفتی و نقشت نرفت از خیالکه جانی و از جان نگیرد ملال
شبت گرد خورشید عالم‌فروزحبش تاختن کرد بر نیم‌روز
شبت را مه و مهر در حیز استاز آن خادم سنبلت عنبر است
دهان توام در کمان افکندمیان توام در میان افکند
دو چشم سیاهت کماندار مستکه پیوسته کارش کمانداریست
ز چشم خوشت چشم بد دور بادروانم ز عشق تو پر نور باد
چو دستان آن مرغ دستان سراشنیدند مستان بستان سرا
مه و مطرب از دست بنهاد عودبرآمد به سوز دل از عود دود
نهادند بر قول او جمله گوشبرفتند یکباره جمله ز هوش
پری‌دخت از آن خسروانی سرودبرفت از دل تنگش آرام زود
رخش در چمن هچو گل برشگفتسر حلقه لعل بگشود و گفت
که تا پاسبان شد ترنم‌نوازنیامد به خود بلبل مست باز
چه حالست کامشب چنین می‌زندبه چوبک ره عقل و دین می‌زند
مگر چو من او نیز دل‌داده‌ایستدلش در کمند پریزاده‌ایست
نوا هر دم از بی‌نوائی زندولیکن دم از آشنائی زند
یکی گفت بلبل به وقت سحربود نال? زار او زارتر
یکی گفت قمری به وقت بهاربرآورده از صبح بانگ هزار
یکی گفت مست است و مست خراببرآرد فغان چون نیابد شراب
یکی گفت ار زان که درویش مستچه درمان که کارش برون شد ز دست
یکی گفت چوبک زن بام مامگر گشته عاشق به ایام ما
دمی بر سرودش نهادند گوشبرآمد ز مرغ صراحی خروش
می‌ تلخ در ساغر انداختندز لب شیر در شکر انداختند
فلک شیشه می چو بر سنگ زدبت چنگ زن چنگ در چنگ زد
چو او ناله ز ایوان به کیوان رساندکه سام آن غزل را به پایان رساند
زمانی بگردید بر طرف بامپس آنگه برآمد چو ماه تمام
ز روزن نظر در شبستان فکنددلش آتش سینه در جان فکند
ز ایوان بهشتی پر از حور دیدز نزدیکیش چشم بد دور دید
سمن عارضان چهره آراستهسر زلف بر گل بپیراسته
نواساز مستان نوا ساختهترنم به طارم درانداخته
چو مرغ سحر در سماع آمدهولی طره‌شان در نزاع آمده
نوا بانگ بر نیم مستان زدهقدح خنده بر می‌پرستان زده
مه دلبران شاه مه‌ پیکرانبت گلرخان سرو سیمین بران
به اورنگ زرین نشسته چو ماهفروهشته از چهره شعر سیاه
درافکنده در زلف مشکین گرهبرافکنده بر برگ نسرین‌زره
چو تنگ شکر در شکرگون پرندشکر ریخته از نمکدان به قند
گهی قول عشاق می‌کرد گوشگهی باده لعل می‌کرد نوش
نسیمش گره در خم مو فکندسر زلفش از چهره یک سوفکند
تو گفتی شب تیره رخشنده ماهبه درآمد از زیر ابر سیاه
بت چنگ زن چنگ در رود زددو تا چشم دلبر دم از رود زد
بگرئید چون شمع بر کار خویشبخندید بر گریه زار خویش