گنج

بخش ۴۴ - خطاب کردن سام با شمع و رای زدن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۹ بیت
نهاده یکی شمع سوزنده پیشسرافکنده چون شمع در پای خویش
شب تار و امیدش از روز نهبجز شمع هیچش دل‌افروز نه
چو پروانه می‌سوخت در پای شمعز سوزندگی رفته هم‌پای شمع
ز بس کز دل خسته آتش فروختبرو شمع سوزنده را دل بسوخت
چگویم که آن لحظه چون می‌گریستغمش گفت با شمع خون می‌گریست
که ای تابناک اختر انجمنسرافراز گردن‌کش و تیغ‌زن
توئی قایم‌اللیل و شب‌زنده‌دارگر امشب بمیرم تو شب زنده‌دار
چو از پا فتادم تو بر پای باشبه بالین من پای بر جای باش
ز سوز جگر ناگزیرم چو تودمی گر نسوزم بمیرم چو تو
چو لاله همه خون دل می‌خوریاز آن رو چو سوسن زبان آوری
فروزنده سرفرازنده‌ایدرازی ولیکن برازنده‌ای
چو از آتشت کار دل در گرفتدل آتشین کارت از سر گرفت
به آتش زبانی مده سر به بادکه کار تو با اشک چشم اوفتاد
شب افروز شب زنده‌داران توئیچراغ دل و نور یاران توئی
اگر رشته جان بسوزد ترادل آتشین برفروزد ترا
وگر سوز دل گوئی از نکته بازسرت را ببرند در دم به کاز
و یا آتشت در تن و دل زنندنشانند بر نطع و گردن زنند
مزن دم که وابسته یک دمیچو در دم بمیری چرا خرمی
تو آن سرفراز سرافکنده‌ایکه سر یافتی همچنان زنده‌ای
ترا حکم بر جان پروانه هستکه چندینت پروانه در خانه هست
چو پروانه داری بگو روشنمکه در بزمگه میر مجلس منم
به پروانه نور از تو گیرد چراغولی هست پروانه را از تو داغ
چو ضحاک گشتی به عالم علمولی دم زنی هر دم از جام جم
درفشان درفش ار برافراختیز آتش چرا تاج سر ساختی
تو ضحاکی و مارت از دوش خاستولی نوشت از چشمه نوش خواست
مزن دم که خود خون خود می‌خوریمکش سر که خود آب خود می‌بری
تو کافوری و عنبرت چاکر استعجب جوهری کآتشست در خور است
زنی دم ز خلوت‌نشینان شامکه بر روی سجاده داری مقام
همه بزم پر گریه و سوز تستپر از آه و درد جگرسوز تست
ریاضت‌کشی جام نوشین منوشبرهنه تنی دلق شمعی مپوش
گر آنی که پروانه می‌خواندتکه بر روی سجاده بنشاندت
برو گریه و سوز بر خود مبندبرآن گریه و اشک گرمت مخند
گهت می‌فروشند و گه می‌خرندگهت می‌فروزند و گه می‌کشند
گرت ساختند از چه رو سوختندبه سنگت کشیدند و بفروختند
چه مرغی که بی‌بال گیری هواولیکن چو بلبل نداری نوا
اگر پر برآری پرت برکنندوگر سر برآری سرت برکنند
تو آن به نشینی که برخاستیزدی راستی را دم آراستی
مگو سر پروانه را پیش کسکه پروانه روشن تو خوانی و بس
شهان را از آن محرمی در حرمکه شب زنده‌داری و ثابت قدم
نیازار زارت برآویختندبه کاشانه کشتند و خون ریختند
تو این رشته گرم کی برده‌ایکه با رشته عمری به سر برده‌ای
ولیکن تو هم پای بند چو منکه گرئی و بر گریه خندی چو من
در از دیده در دامن افشانده‌ایولی پاک‌دامن کجا مانده‌ای
درین بود کز گوهر شمع دانزبانه زد این شمع آتش‌فشان
چو زد شمع خاور ز مشرق شعاعشب تیره را کرده گردون وداع
هوا لاف سرچشمه نور زدزمانه دم از گرد کافور زد
درآمد ز در خادمی همچو ماهشتابان ز ایوان فغفور شاه
که برخیز و منشین و یک دم مپایسواره شو ای گرد فرخنده رای
که شه عزم نخجیر دارد کنونبه نزهت زند خیمه از چین برون