گنج

بخش ۴۳ - دیدن پری‌دخت، سام را در پس پرده و بیتاب شدن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۴ بیت
برفتند باری چو کبک از درهزدند از حرم خیمه بر پنجره
بدیدند بزمی چو خلد برینپر از ماه‌رویان ماچین و چین
خروشنده بد سام چون پیل مستبرون رفته از دست و ساغر به دست
پر مشک بر ارغوان ریختهبه موئی دو صد زنگی آویخته
به گرد گل از سنبلش سلسلهزده حلقه بر مشتری سنبله
کله کج نهاده کیامورثیمیان تنگ بسته چو طهمورثی
دو ابروی مشکینش از دلبریکشیده کمان بر مه و مشتری
قضا را در آن بزم چون روز قدرنمایان رخ سام چون ماه بدر
پری‌دخت چون سام یل را بدیدچو لاله دل خسته در خون کشید
رخش دید و از دل در آتش فتادچو شمع از غمش سر در آتش نهاد
ز باغ رخش برگ خیری برستبه خون جگر دست از جان بشست
سهی سروش از غم چو چنبر بماندچو سرو سهی دست بر سر بماند
به خیری بدل کرد گلنار رابه خون درنشانید خونخوار را
دو برگ گلش گشت زرنیخ پوشدو چشمش دکان جواهر فروش
به لولو خراشید عناب رابه فندق تراشید مهتاب را
پری‌نوش را گفت ای پرفریبچه کردی که بردی ز جانم شکیب
به یک دم بر آتش نهادی مرابه افسوس بر باد دادی مرا
دمم دادی و در دمم سوختیزغم در دلم آتش افروختی
رهی پیش آمد که پایانش نیستفتادم به کاری که سامانش نیست
بدین غم توام رهبری کرده‌ایز جانم درین ره بری کرده‌ای
ولیکن چه درمان که خود کرده‌امز جانم درین ره بری کرده‌ای
ولیکن چه درمان که خود کرده‌امخطا کردم و نیک بد کرده‌ام
شدم صید شیرافکنی شیرگیرکه از صید شیران ندارد گزیر
همان دم که چون مه به بام آمدمتو گفتی چو ماهی به دام آمدم
چو مه برفکندم ز عنبر کمندچه افتاد که افتادم اندر کمند
ندارم برون از تو فریادرسکنونم درین ورطه فریادرس
بفرما که کوی حبیبم کجاستکه بیمار گشتم طبیبم کجاست
پری‌نوش گفت ای مه حورزادز مهر رخت چشم بد دور باد
بت ماه‌روئی که دلدار تستمخور غم که او هم گرفتار تست
منه درد بر دل که دردت مبادجگر گرمی از آه سردت مباد
که گر مرغ باشد به دام آرمشوگر صبح باشد به شام آرمش
که او را جز اندیشه‌ات پیشه نیستدل نازک تو خود از شیشه نیست
چو مشکین سلاسل پریشان مباشچو مهر از جگر آتش افشان مباش
کنون باده در کام ما ریختستکه بر جان ما گرد غم بیختست
بیا تا به می شاد داریم دلز بند غم آزاد داریم دل
می تلخ در جان شیرین نهیمبه تلخی چرا جان شیرین دهیم
خوش آمد سهی سرو آزاد رانگار ختن شمع نوشاد را
ز گل عارضان جام گلگون بخواستز می خون ز چشمان پرخون بخواست
سمن بر بتان در می آمیختندمی ناب اندر قدح ریختند
پری پیکران مجلس آراستندطرب را فزودند و غم کاستند
چو بنشست شمع زمرد لگنبپوشید چهره عروس ختن
یل مشتری روی خورشید رایسر سرکشان سام گیتی گشای
قد طوبی‌آسا ز غم خم زدهز دود و دم آتش به عالم زده
ز سودای جانان به جوش آمدهز افغان دل در خروش آمده