گنج

بخش ۴۵ - رفتن سام با فغفور به شکار

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۷ بیت
روان سام برخاست گفتش رواستکه فرمان فغفور ما را هواست
به چرمه درآمد چو سلطان شرقبه ایوان شه روی بنهاد برق
که ناگه ز هر سو برآمد خروشز خوبان چین شهر آمد به جوش
ز هر سو شتابان پری پیکریز هر گوشه تابان قمرمنظری
برون آمدند از حرم دخترانچو از قبه زرنگار اختران
پری‌دخت آن ماه خوبان عهدابر پشت پیلان نر بسته مهد
روان گشته در موکبش مهرُخانچمان در رکابش شکرپاسخان
کله‌دار ترکان زرین‌کمرکمربسته بر کوه سیمین ز زر
قصب پوش خوبان شیرین جوابقصب بسته بر گوشه ماهتاب
پراکنده زلفان خورشید رویبه چوگان شبگون ز شب برده‌گوی
خواتین نگاران گلچهر چهرکشیده به آئین خور تیغ مهر
یکی همچو خور تیغ زرین به دستبرانگیخته اسب چون پیل مست
یکی همچو گل در کفش دور باشزدی نعره کز پیش ره دور باش
یکی بر کمر بسته زرین پرندیکی بر خور افکنده مشکین‌کمند
چو مر سام دید آن پری‌چهر رابت عالم آرای بی‌مهر را
دلش چون کبوتر طپیدن گرفتز مژگان سرشکش چکیدن گرفت
ز سودای آن افعی پرشکنبپیچید چون مار بر خویشتن
نقیبان برو نعره برداشتندز هر سو بر آن دیده بگماشتند
بسا دورباشش که بر جان زدندچو سرگشته گویش به چوگان زدند
که از ره برون شو که را تو نیستمرین عرصه‌گه جایگاه تو نیست
به ناکام مر سام چرمه براندز ره چرمه خویش یک سو جهاند
نه هوشی که تن را بدارد به پاینه عقلی که هوشش بماند به جای
نه روئی که از وی گزیند کنارنه رائی که بی روش گیرد قرار
روان سام گفتش که شیرین عهدکجا می‌برندش ز کاشانه مهد
بگفتا پری‌دخت فغفور چینیکی باغ دارد چو خلد برین
مرآن باغ را طوبی آباد نامدرو ساخته کاخی از سیم خام
شده آب و خاک وی آب حیاتدرختانش آورده شور از نبات
چو آید بهاران اردی‌بهشتلب کشت گردد چو باغ بهشت
به هر سال چون گشت فصل بهاردرآیند مرغان خوش‌خوان هزار
پری‌دخت طوبی خرام از حرمبرافرازد از بام کاخش علم
دو هفته در آنجا بود بی‌درنگکشد باده یک هفته با نای و چنگ
غزالان غزل‌خوان در آن دشت و راغسرایان سرایان تذروان باغ
گهی در هوای ریاحین پرندگهی از سمن برگ نسرین چنند
گهی چنگ بر ساز بلبل زنندگهی چنگ در شاخ سنبل زنند
گهی بر لب رود ساغر کشندگهی رود سازند و می درکشند
به خلوت‌گهی میل صهبا کشندبه نزهت‌گهی گشت صحرا کنند
دو هفته خود و ماه‌رویان دهرپس از هفته‌ای بازگردد به شهر
سمن بر بتان در رکابش چو ماهرخ آرند در دم به آرام‌گاه
کنون روز عیشست و فصل بهارگه خلوت و باده خوش‌گوار
روان شد ز چشم جهان جوی خونکه می‌آمد از کار او بوی خون
برآورده سوزنده آهی به دردبنالید پنهان و پیدا نکرد
ز سرچشمه دیدگان خون براندپس آنگه روان اسب گلگون براند
از آن سو روان شد جهان‌پهلوانبه ایوان فغفور چین شد روان
کیانی بساط شهی بوسه دادچو اشکش روان بر زمین اوفتاد
ملک آفرین کردش و خواند پیشعقیقی میش داد و بنشاند پیش
که این باده بر قول مطرب بنوشزمانی به پرده سرا دار گوش
که ده روز رو سوی صید آوریمبسا کآهوان را به قید آوریم
هم امروز عزم تماشا کنیمبه نیک اختر آهنگ صحرا کنیم
ز سیمین‌بران جام می‌خواستندقدح نوش کردند و برخاستند
کسی کو شود صید شیرافکنیگرفتار آهوی شیرافکنی
به صحرا خرامد به آهنگ صیدچو آهوی وحشی درافتد به قید
برآید کمان ابروئی از حرمزند بر دل نازکش تیر غم
کند عزم نخجیر چو پیل مستشود کشته آهوی شیر مست
چه پروای صیدش بود یا شکارچو سودای عشقش بود یا بهار
ولی هر که بر تخت زرین بودچه آگه ز درویش مسکین بود
جوانی که نبود به رنجی اسیرچه اندیشه دارد ز تیمار پیر
به فال همایون شه کامیاببرون آمد از کاخ اندر شتاب
خروش تبیره برآمد به ماهجهان شد ز گرد سواران سیاه
برآمد غو کوس و آواز نایدرافتاد گرودن سرکش ز پای
علم برکشیدند گردن‌کشاندرخشنده شد خنجر سرکشان
تو گفتی ز بس تیغ‌ها و درفشبپوشید گردون حریر بنفش
ملک را به صحرا کشیدند رختنهادند بر کوهه پیل تخت
شه چین و خلخ به آئین جمز خرگه به نخجیرگه زد علم
روان در رکابش شه باخترجنیبت‌کشان هر طرف درگذر
دگر سام نیرم بر اسب سیاهروان گشته بر طرف نخجیرگاه
به گردون برآمد غو طبل بازبه هامون رخ آورده صید از فراز
گرفته هوا مرغ نخجیرگیرگشوده کمین سام یل شیرگیر
پلنگ‌افکنان خنجر افراختهجهان از هژبران بپرداخته
عقابان ز هر سو شتابان شدهتذروان شکار عقابان شده
ز خون گوزنان همه کوه لعلز سم سمندان همه دشت نعل
هژبران اسیر دلیران شدهپلنگان گرفتار شیران شده
سرگور در چنبر سرکشاندل ببر پرخون ز گردن‌کشان
سیه گوش بر آهوان گشته چیرشده آب شمشیر در حلق شیر
ولی سام بی آهوی چشم یارنمی‌بود با آهوانش قرار
ز سودای آن نرگس شیرگیرنمی‌بودش از شیرگیری گزیر
ز تشویش آن تاب داده کمندز دستش به صحرا فتاده کمند
سواران چو فارغ شدند از شکارعلم برکشیدند بر مرغزار
بیاورد هر کس بر شاه صیدولی سام بد پیش دلدار قید
چو آمد به نزدیک فغفور شاهخرامنده بر پشت اسب سیاه
به یکبار چون آهوی پای‌بندبپیچیده خود را ز پا برفکند
چو بسمل شده صید بر روی خاکبغلطید گویا دل دردناک
که شاها به جانت که مردم ز دردبه نخجیرگه جان سپردم ز درد
چه سازم که بس بی‌امانم ز رنجبیفتاد تیر و کمانم ز پنج
بپرسید شه کز چه داری المزمین را ببوسید و گفت از شکم
ز سوز دلم عالمی خون شدهوزین رنج حالم دگرگون شده
ندانست فغفور دردش ز چیستدم آتشین آه سردش ز چیست
چه داند کسی کو ز دل غافلستکه بیماری بیدلان از دلست
بفرمود کامشب درین جای باشدرین مرغزار دل آرای باش
ولی چون سفیده برآرد نفسبه جنبش درآرند مرغان جرس
برانگیز چرمه که با ما رسیز تخت ثری بر ثریا رسی
پس آنگاه بیرق برافراختندبه نخجیرگاهی دگر تاختند
شب و روز منزل به منزل چو ماهشکارافکنان می‌بریدند راه
چون زان جایگه رخت برداشتندولی سام را خسته بگذاشتند
چو پنهان شد از دیده یل غبارشکم به شدش سام در عشق یار
رسد هر که آهنگ عشقش به شمعچو پروانه خود را بسوزد به شمع
چو بلبل هر آن کو که دارد هواز عشاق دارد هزاران نوا
روان سام چون برق از جا بجستبه که پیکر خاره سم برنشست