بخش ۴ - آغاز داستان پادشاهی کیومرث
پژوهنده نامه باستانکه از مرزبانان زند داستان
چنین گفت کین تاج و تخت و کلاهکیومرث آورد کو بود شاه
چو آمد به برج حمل آفتابجهان گشت با فر و آئین و آب
بتابید از آنسان به برج برهکه گیتی جوان گشت ازو یکسره
کیومرث شد در جان کدخداینخستین به کوه اندرون داشت جای
سر تخت و بختش برآمد ز کوهپلنگینه پوشید خود با گروه
ازو اندر آمد همه پرورشکه پوشیدنی نو بد و نو خورش
به گیتی برو سال سی شاه بودبه خوبی چو خورشید بر گاه بود
همی تافت از تخت شاهنشهیچو ماه دو هفته ز سرو سهی
دد و دام و هر جانور کش بدیدز گیتی به نزدیک او آرمید
دو تا میشدندی بر تخت اویاز آن فر و زان بر شده بخت اوی
به رسم نماز آمدندش به پیشاز آن جایگه برگرفتند کیش
پسر بد مر او را یکی نامجویهنرمند و همچون پدر خوبروی
سیامک بدش نام و فرخنده بودکیومرث را دل بدو زنده بود
ز گیتی به دیدار او شاد بودکه بس بارور شاخ و بنیاد بود
به جانش بر از مهر گریان بدیز بیم جدائیش بریان بدی
برآمد برین کار بر روزگارفرززنده شد اختر شهریار
به گیتی نبد هیچکس دشمنشمگر در جهان ریمن اهریمنش
به رشک اندر اهریمن بدسگالهمی رای زد تا بیا کند یال
یکی بچه بودش ز گرک سترگدلاور شده با سپاه بزرگ
جهان شد بر آن دیو بچه تباهز بخت سیامک چه از بخت شاه
سپه کرد و نزدیک او راه جستهمی تخت و دیهیم کی شاه جست
همی گفت با هر کسی راز خویشجهان کرد پر آواز خویش
کیومرث شه زین کی آگاه بودکه تخت مهی را جز او شاه بود
یکایک بیامد خجسته سروشبسان پری با پلنگینه پوش
مر او را بگفت این سخن دربدرکه دشمن چه سازد همی با پدر
سخن چون به گوش سیامک رسیدز کردار بدخواه دیو پلید
دل شاهبچه برآمد به جوشسپاه انجمن کرد و بگشاد گوش