بخش ۳ - گفتار اندر نعت رسول و یاران
چه گفت آن خداوند تنزیل وحیخداوند امر و خداوند نهی
که من شهر علمم علیم درستدرست این سخن گفت پیغمبرست
دو فرزند او نور بیننده راحبیب جهان آفریننده را
نخستین سر نامداران حسنچراغ جهان و مه انجمن
پس شیرزاده دلاور حسینکه آورد لشکر بدان دشت کین
همه جان نهاده به شمشیر کینهمه دلسپرده به فرمان دین
همه پاک بودند و پرهیزگارسخنهای حیدر گذشت از شمار
به مردمی نباشد چنو آدمیچنین گفت پیغمبر هاشمی
گواهی دهم کین سخن را ازوستتو گوئی دو گوشم بر آواز اوست
منم بنده اهل بیت نبیستاینده خاک پای وصی
خود آن روز نامم به گیتی مبادکه من نام حیدر ندارم به یاد
بدین زادم و هم برین بگذرمچنان دان که خاک پی حیدرم
زمانه زبون گشتی و روزگارکه حیدر زدی دست در ذوالفقار
نیامد به گیتی چو حیدر سوارکه دیندار عالم بد آن نامدار
جهان آفرین تا جهان آفریددلیری چو حیدر نیامد پدید
حکیم این جهان را چو دریا نهادبرانگیخته موج او تندباد
چو هفتاد کشتی بر او ساختههمه بادبانها برافراخته
یکی پهن کشتی بسان عروسبیاراسته همچو چشم خروس
محمد بر او اندرون با علیهمان اهل بیت نبی و وصی
خردمند کز دور دریا بدیدکرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست کو موج خواهد زدنکس از موج بیرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبی و وصیشوم غرقه دارم دو یار وفی
همانا که باشد مرا دستگیرخداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوی می و انگبینهمان چشمه شیر و مای معین
اگر چشم داری به دیگر سرایبه نزد نبی و وصی گیر جای
گرت زین بد آید گناه من استچنین است و این دین و راه من است
دلت کر به راه خطا مایل استترا دشمن اندر جهان خود دل است
هر آن کس که در دلش بغض علیستاز و خارتر در جان مرد کیست
نباشد جز اهریمن بدکنشکه یزدان بسوزد به آتش تنش
نگر تا به بازی نداری جهاننبرگردی از نیکی همرهان
همه نیکیت باید آغاز کردچو با نیکنامان بود هم نبرد