گنج

بخش ۲ - گفتار در ستایش خرد و عقل

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۴ بیت
خرد برتر از هر چه ایزدت دادستایش خرد را به از روی داد
خرد رهنما و خرد دلگشایخرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی ازو مردمیستازو بر فزونی و هم زو کمیست
خرد تیره و مرد روشن‌رواننباشد همی شادمان یک زمان
هشی‌وار و دیوانه خود وراهمان خویش و بیگانه خواند ورا
ازوئی بهر دو سرا ارجمندگسسته خرد پای دارد به بند
خرد چشم جانست چون بنگریتو بی‌چشم روشن جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شناسنگهبان جان است و آن سه پاس
سپاس تو چشم است و گوش و زبانکزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان
خرد را و جان را که داند ستودوگر من ستایم که یارد شنود
حکیما چو کس نیست گفتن چه سودازین پس بگو کافرینش چه بود
حکیما چو کس نیست گفتن چه سودازین پس بگو کافرینش چه بود
توئی کرده کردگار جهانشناسنده آشکار و نهان
به یزدان‌گرای و بدو راه جویبه گیتی بپوی و به هر کس بگوی
ز هر دانشی چون سخن بشنویز آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاه سخنبدانی که دانش نیاید به بن
از آغاز باید که دانی درستسرمایه گوهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفریدبدان تا توانائی آید پدید
وزو مایه گوهر آمد چهاربرآورد بی‌رنج و بی‌روزگار
یکی آتشی برشده تابناکمیان آب و باد از بر تیره خاک
نخستین که آتش ز جنبش دمیدز گرمیش بس خشکی آمد پدید
وز آن پس از آرام سردی نمودز سردی همان بازتری فزود
چو این چارگوهر به جای آمدندز بهر سپنجی سرای آمدند
گهرها یک اندر دگر ساختندز هر گونه گردن برافراختند
پدید آمد این گنبد تیزروشگفتی نماینده نو به نو
ابر ده و دو هفت شد کدخدایگرفتند هر یک سزاوار جای
فلکها یک اندر دگر بسته شدبجنبید چون کار پیوسته شد
زمین را بلندی نبد جایگاهیکی مرکز تیره بود و تباه
ستاره به سر بر شگفتی نمودبه خاک اندرون روشنائی فزود
چو دریا و چون دشت و چون باغ و راغجهان شد به کردار روشن چراغ
ببالید کوه آبها بردمیدسر رستنی سوی بالا کشید
همی بر شد آتش فرو آمد آبهمین گشت گرد زمین آفتاب
گیا رست با چند گونه درختبه زیر اندر آمد سرانشان ز تخت
ببالد ندارد جز این نیروئینپوید چو پویندگان هر سوئی
وز آن پس چو جنبیدن آمد پدیدسر رستنی سوی بالا کشید
سرش زیر آمد بسان درختنگه کرد باید بدین کار سخت
خور و خواب و آرام جوید همیبدان زندگی کام جوید همی
نه گویا زبان و نه جویا خردز خار و ز خاشاک تن پرورد
نداند بد و نیک فرجام کارنخواهد ازو بندگی کردگار
چو دانا تواند بدو دادگرازیرا نکرد ایچ پنهان خبر
چنین است فرجام کار جهاننداند کسی آشکار و نهان
ترا دانش و دین رهاند درستدر رستگاری ببایدت جست
اگر دل نخواهی که ماند نژندنخواهی که دایم بوی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جویدل از تیرگیها بدین آب شوی