گنج

بخش ۳۹ - رسیدن پری‌دخت (و پری‌نوش به هم) و ملاقات کردن یکدیگر

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۸ بیت
تذروی برون جسته از چنگ زاغبه پرواز شد باز بر طرف باغ
گوزنی درافتاده از تیغ کوهشده از کف ژنده پیلی ستوه
بدان سایه افکنده پران همایدگر بر سرآورده شد باز جای
پریزاده خفته در گلشنیزبون گشته در دست اهریمنی
قضا را درآمد یکی تیز بادز چنگال آن اهرمن درفتاد
غرابی به سرچشمه‌ای خفته بودبدان نره شیری کمین کرده بود
درافتاد در چنگ آن شیر مستولیکن چو آهو ز چنگش برست
پری‌نوش چون شد سوی شاه چینبه طرف چمن باز شد یاسمین
گرانمایه سعدان روشن ضمیرکه بختش جوان بود و تدبیر پیر
در ایوان سرایش یکی باغ بودکزو روضه خلد را داغ بود
بزد خیمه‌ای بر لب آب‌گیرفکند از زبرجد کیانی حریر
روان سام را اندر آن باغ بردتن و جان خود را به خدمت سپرد
همان سام یل اندر آن بارگاهبرآمد برآسود از رنج راه
به اورنگ فیروزه‌گون برنشستز یاقوت رخشنده جامی به دست
ز نوشین لبان جام نوشین گرفتز خوبان چین زلف پرچین گرفت
به یاد پری‌دخت می‌ نوش کردغم و محنت ره فراموش کرد
شنیدم که طغراکش این منالچنین زد رقم بر طباشیر حال
که مرغی کز ایشان همی کرد یادبه برج پری‌دخت ناگه فتاد
پریوش پری‌نوش را بار یافتبه بالا هم آغوش هم‌راز یافت
بپرسید کای جان شیرین منبه روی تو روشن جهان‌بین من
که بردت چو شمع از شبستان خویشکه آورد بازت به ایوان خویش
که بردت ز گلدسته از بوستانکه آورد بازت سوی دوستان
پری‌نوش بت روی شیرین سخنسهی سرو گل روی سمین بدن
گهر بار شد لعل گوهرکشششکر ریز شد شهد شیرین وشش
بسی در به الماس دانش بسفتپس آنگه زمین را ببوسید و گفت
که ای ماه خوبان چین و چگلروان بخش جان و دل‌افروز دل
به صد وجد روی تو گلزار جانبه صد باب کوی تو بازار جان
ترا بر دل از کس غباری مبادبجز دلربائیت کاری مباد
مبیناد چشم تو هرگز ملالمبادا به حسن تو هرگز زوال
مسوزات در نرگست خواب صبحکه بر آتش چهره‌ات آب صبح
غلام قدت سرو آزاد بادپریشانی زلفت از باد باد
حدیثم مپرس ای مه دلنوازکه چون زلف پرچینت آید دراز
شبی ژند جادو کمین برگشودمرا همچو باد از زمین در ربود
به گنجینه دژ برد و محبوس کردکه خاکش زرست و زمین لاجورد
چه گویم که دور از تو چون بوده‌امز دل غرقه موج خون بوده‌ام
قضا را جوانی در آن درفتادکه بختش جوان و قضا بنده باد
برآورد مرغ سعادت نوادرآمد همان دم بسان هما
ز شهپر مرا سایه بر سرفکندز قیدم برآورد و بگشود بند
چو بلبل به گلزار بازم رساندز مردن به عمر درازم رساند
چه گویم جوانی چو سرو سهیفروزان مهی ز آسمان مهی
سواری چو آتش بر اسپی چو ماهکه چون او به مردی ز مادر نزاد
کیامرث چهری سیامک‌وشیسری سرفرازی شهی سرکشی
چو جمشیدبرزی فریدون فریجهانگیر گردان آذر دری
به لب دلستان و به رخ فرخیفروزنده ر‌ای شکرپاسخی
یل آهنین چنگ زرین کمرچو دریا گهر بخش و روشن‌گهر
درخشان عقیقی درافشان مهیدلاور هژبری جهانجو شهی
شهی چرخ را رخ نهاده به رخشهان پیش اسبش فتاده به رخ
علم بر رواق زبرجد زدهکله گوشه بر فرق فرقد زده