بخش ۳۸ - کشته شدن مکوکال دیو بر دست سام نریمان
بشد کشته آنجا مکوکال دیوکه بد چین و ماچین از آن پرغریو
دو صد دیو کردند آنجا نظرمکوکال دیدند بر ره گذر
فتاده در آنجا به خون و به خاکتن او ز خنجر شده چاکچاک
از آن ترس در لحظه بگریختندبه دام بلا درنیاویختند
بغلطید سام آن زمان بر زمینبنالید پیش جهان آفرین
که پاکا خدایا خدائی تراستبدین گونه قدرت نمائی تراست
یکی را که در هر دو کون از دوئیمنزه توان گفت او را توئی
توئی کردگار و توئی کارسازبه چین و به ماچین مرا کارساز
ترا زور و فر و توان و شهیولی هر کسی را که خواهی دهی
سپاس از تو دارم ایا کردگارکه کردیم اینجا تو فیروزگار
وگرنه مرا کی بدی فرهیکه سازم جهان را ز دیوان تهی
تو دادی به من نیرو و زور دستکه بر دیو جادوگر آمد شکست
ز پوزش چو برخاست سام دلیرباستاده ماننده نرده شیر
چو سعدان بازارگان او بدیداز آن کوهپایه به بیرون دوید
همه روی صحرا سر و پای بودهمی دیو کشته به هر جای بود
کجا در درازی بسان مناربیفتاده مانند ببریده دار
ز سعدان یکی نعره از شوق خاستکه آن کشتها دید از چپ و راست
ورا سام بنشاند نزدیک خویشنمودش در آن لحظه تعظیم خویش
بگفتش توئی باب من از اصولبه فرزندی خویش سازم قبول
بدو گفت کای ویس آزاده بختبه تو شاد بادا همی تاج و تخت
به هر دو جهان شادپور منیبه چشمان من همچو نور منی
روان سام گفتش که ای پیر کارکنون گویم احوال و تدبیر کار
بدان ای پدر کاندرین سرزمینبه دام قضا ماندهام این چنین
منم سام گرد نریمان نژادفتاده بدین سرزمین همچو باد
مکن راز ما را کنون آشکارکه تا بینم آغاز و انجام کار
همان ویس ویسان بخوانی مراجز این نام نامی نخوانی مرا
پرینوش آمد در آن دم دلیرببوسید دست یل شیرگیر
ز سام نریمان بسی عذر خواستپرینوش گفتا کنیز شماست
تو از چنگ جادوم کردی رهانجاتم بدادی ز نر اژدها
به پاداش کار تو شرمندهامچنان دان که تا زندهام بندهام
چو سام نریمان چنان مهر دیدبرش پرده راز خود بردرید
بگفت ای پری نوش فرخ لقبمنم سام گرد نریمان نسب
ولی راز ما را مکن آشکارببینیم تا چیست سامان کار
پرینوش گفت ای سر انجمنکنم هر چه گوئی ز بهر تو من
چو آزاد کردی مرا از بلانخواهم جز از نیکوئی مر ترا
بگفت این زمان چون که بیغم توئیپریدخت را دختر عم توئی
ز زابل منم بی نوای فقیربه دام کمند پریدخت اسیر
توئی در میان این زمان کارسازمن بینوا را روان کارساز
به پاسخش گفت ای جهان پهلوانهر آنچه تو گوئی کنم آنچنان
به چشم و سرای پهلوان گزینتراام پرستارهای کمترین
چو بشنید ازین گونه سام سواربرو آفرین خوان شد از کردگار
بگفت این گزین دخت خاقان بریبه هر دو سرا مر مرا خواهری
چو این گفته شد سام و بازارگانپرینوش خاقان چینی همان
در آن شب همه کار آراستندهمه سازها را بپیراستند
چو سلطان انجم برآمد پگاهز ماهی مسلم شدش تا به ماه
تبیره زن از کوهه ژنده پیلبه غرش درآورده کوس رحیل
گرفته ز مام شتر ساربانفکنده جرس ناله در کاروان
هیونان زرین جلاجل چو کوهبی پی کرده کوه و بیابان ستوه
پرینوش مهپیکر سیمبرچو خورشید رخشنده در مهد زر
ز شعر سیه بسته بر گل نقابز مشکین شب افکنده در ماهتاب
شکر لب چو گل در شکوه پرندشکسته به شیرین شکر نرخ قند
بت پرنیان پوش محملنشینسمنبر پرینوش خاقان چین
نشسته به زرین عماری چو ماهروان در پیش سام زرین کلاه
به پویه درآورده هامون نوردبه که پیکر از که برآورده گرد
به گرد عماری طوافش مدامچو حاجی ابر گرد بیتالحرام
چو در زلف شب چین درانداختندعلم بر در چین برافراشتند
به یک منزلی خیمه زد کاروانهمه چین به جوش آمد از کاروان
جهان دیده آن بارسالار پیرفرستاد سوی شهنشه بشیر
که اینک پری نوش خاقان رسیدچو گل باز سوی گلستان رسید
چو یوسف رخ مشرق از گرد راهبرون آمد از چاه کنعان پگاه
شگرفان برون آمدند از حرمبه صحرا شبستان زدند از حرم
به ایوان رساندند خورشید رانگین باز دادند جمشید را
دگر ماه تابان رآمد به برجگرانمایه لولو درآمد به درج