بخش ۳۷ - چگونگی احوال سام با مکوکال دیو
سراینده دهقان مُوبد نژادز سام نریمان چنین کرد یاد
که چون ژند جادو چنان کشته شدورا دولت و بخت برگشته شد
یکی دیو بد پر ز شور و غریوکجا نام او بد مکوکال دیو
نژند بداختر برادر بد اوز چرخ فلک نیز بدتر بد او
یکی دیو عادی به دو پیلتنکزو کوه را بود جای شکن
چو دیگ سیه بد سر آن لعینتنش چو مناری به روی زمین
بدی دست او چون درخت چنارسیه روی او همچو دریای قار
دو چشمش دو مشعل فروزان شدهز دود دمش دست سوزان شده
برفتی به یک لحظه صد سیل راهزمین هر کجا گام زد گشت چاه
تنی چند از آن قلعه بگریختندبه دام بلا در نیاویختند
برفتند نزد مکوکال دیوبرآورده فریاد و بانگ و غریو
که کشتند ژند برادرت رابه هم برزدند بوم و کشورت را
درآمد یکی گرد عادی نهادکه دوران ندارد چنان گرد یاد
زبر دست و جنگی و شیرست اوبه هر رزمگه پردلیر است او
همی نام او سام جنگی بوددلیر و هوشیوار و سنگی بود
ابا پیر سعدان بازارگانبه درگاه فغفور میشد روان
بدو گفت حال پرینوش اوز دردش بنالید آن نامجو
روان رفت و آن قلعه را درب کندچو در قلعه شد ژند را سر فکند
چو بشنید از آن مکوکال دیوبرآورد در دم خروش و غریو
همه ریش برکند و بر باد دادهمی گفت حیف آن گرامینژاد
دریغا چو تو نامداری دلیرشدی خیره بر دست او خیرخیر
برادر نه آرام جوید نه خوابز خونت کنم چین و ماچین خراب
گذشته ز گرشاسپ تا این زماننیامد کسی سوی این دژ دمان
کنون سام این کارها میکندبه جان خود آن پرجفا میکند
نیفتاده هرگز همالش به سرنخوردست مشتی ز خود بیشتر
نداند که من چون کنم جنگ تیزگریزد ز من پیل نر در ستیز
چو من نیزه در جنگ گردان کنمهلاک دلیران و شیران کنم
برادر ازو گر خبر داشتیاز آن کاروان زنده نگذاشتی
تفو باد بر چرخ گردان تفوکه هر دم بگیرد یکی را گلو
کنون میروم با تمام سپاههمه نرهدیوان چو قیر سیاه
هراز و دو صد دیو دارم دلیرهمه پهلوانان همه نرهشیر
به یک چین ابرو که بر هم زنندهمه چین و ماچین به هم برزنند
همه سال فغفور چین پیشکشبر من فرستد به صد لطف خوش
از آن کم کنم قصد آزار اوکه باشد به من راست گفتار او
وگرنه چو چین و ختا و ختنچه پای آورد در بر گرز من
چو گوپال در جنگ برپا کنمز که توتیا آشکارا کنم
کمانم چو سر سوی گوش آوردبه هر گوشه خونی به جوش آورد
چو تیرم ره راستان میرودبه هر جا ازو داستان میرود
چو بدخواه من سرفرازی کند«سرش بر سر نیزه بازی کند»
برادرم ز ایوان فغفور چیناگر برد او دختری را به کین
چه کم شد ز ایوان فغفور شاهچه آمد به روی وی از ما گناه
کنون برکنم لشکر از جای خویشبرانم سپه را ازینجا به پیش
به خون برادرم کاری کنمکه اندر جهان یادگاری کنم
کنون هر که بینم از ایشان دلیرنه برنا بمانم در آنجا پیر
که باشد کنون آن گرانمایه مردکه انگیخت از قلعهام دود و گرد
بگفتند کای شاه دیوان عصرنماندی به دنیا دلیران عصر
که فغفور را نه گناهی دریننه از لشکرش آمده دود کین
ازو جمله خشنود هستیم ماکه از دولتش جمله مستیم ما
که از قلعه و از برادرت دودبرانگیخت سام گرانمایه جود
چو بشنید یک نعره زد در زمانکه لرزید در دم زمین و زمان
نهیبی بدان دیوها کرد گردبرآورد دیوان با دست برد
روان شد سوی کاروان همچو پیلبدی کوه در پیش گرزش ذلیل
به تاب و توان همچو کوه گرانتن کجمجش چون ره کهکشان
همی زد به هم جمله دندانش رابه کیوان برآورد افغانش را
همی رفت منزل به منزل به قهربه تلخی و تیزی به مانند زهر
سرانجام آمد سوی کاروانچو کوه گران و چو پیل دمان
چنان نعرهای از جگر برکشیدکه آن کاروان را دل از تن رمید
نه استاد کس نزد پیوند خویشپدر بازنشناخت فرزند خویش
یکی سوی چپ شد یکی سوی راستفغان و خروشی در آن دم بخاست
همان لحظه سعدان ابا چند یاردوان گشت چون ابر بر کوهسار
همی گفت با مردمان دم به دمکه ویسان به ما شوم بودش قدم
بگفتم حذر کن ز جادوگراننه بشنید پند مرا آن زمان
چنین تیره روزی که بر ما رسیدهم از ویس نادان بباید کشید
چنین است کردار کار جهانبه یکسان نگردد مدار جهان
بگفتند با سام احوال راهمان دم برآورد کوپال را
یکی نعره زد سام یل از خوشیکه لرزید هر جا که بد سرکشی
برآراست خود را به ساز نبردهماندر زمان میل آن رزم کرد
درآمد به مانند? رعد و ابرکه در بیشه لرزید غران هژبر
به جمله سلح تن بیاراستهیکی گنج بد سر به سر خواسته
یکی نعره زد در زمان سام گردکه هوش از سر نره دیوان ببرد
باستاد چون کوه اندر مصافبسی داد از بازوی خویش لاف
همی گفت سام نریمان منمهمآورد پیلان و شیران منم
منم آن دلیری که اندر جهاننباشد چو من از کران تا کران
اگر گرز در رزم پیش آورمهم اندر زمان کام خویش آورم
منم سام گرد نریمان نهادبه گرشسپ اترط رسانم نژاد
چو خم در دوال کمند آورمچو تو دیو صد تا به بند آورم
یکی دیو بد بد کر و بدنژادکه قرشت بدی نام آن بدسوار
درآمد ز پیش مکوکال دیوبرآورد در دم خروش و غریو
که چندین چه گوئی تو با انجمنسخن گوی از مردی خویشتن
چو سام نریمان ازو این شنیدبدو گفت که ای زشت دون پلید
مرا چون تو دیوی بباید هزارچه آید ز دست تو ای هرزهکار
بپیچید رو از مکوکال دیوبرآورد گرز و خروش و غریو
بزد بر سر قرشت بیهمالبه هم درشکست آن همه یال و بال
به جان و دل دیوها نیش رفتدر آن چنگ قرشت چو از پیش رفت
مکوکال چون کار از آن گونه دیدهمه حال خود را دگرگونه دید
برآورد فریاد و افغان و جوشدرافکند در جان دیوان خروش
که ای نره دیوان با توش و تاببر ایشان دوانید اندر شتاب
ممانید زنده ازیشان یکینه از خاص و عام و نه از کودکی
چو دیوان شنیدند گفتار اوسخن گفتن و رای بیداد او
فتادند در کاروان جملگینمودند اندر زمان خیرگی
گرفتند بعضی از آن کارواندریدند از یکدگر آن زمان
نهیبی درافتاد آنجا تمامهزیمت نمودند از خاص و عام
درآمد روان سام مانند کوهپر از هیبت و فر و زور و شکوه
یکی را ز دیوان کمر برگرفتبرآوردش از جا همان دم شگفت
پراندی ورا تا سوی آسمانکه از دیده مردمان شد نهان
چو برگشت از چرخ مانند میغبزد سام نیرم مرو را به تیغ
به دو پاره شد در زمان دیو نرز تیغ یل گرد پرخاشخر
یکی را به پای و یکی را به مشتچلویک از آن نره دیوان بکشت
یکی را بزد تیغ بر فرق سرکه بشکافت از فرق او تا کمر
یکی را بزد بر کمرگاه تیغکه دو پاره شد همچو از باد میغ
برآمد خروش ده و دار و گیرشد از خون دیوان زمین آبگیر
بخست و ببست و برید و دریدسر و سینه و دست دیو پلید
بیازید دست و یکی دیو راگرفت و کشیدش بر خویش را
چو او را بر خویشتن درکشیدچو کرباس از یکدگر بردرید
یکی را چنان تیغ بر پشت راندکه افتاد بر خاک و بر جای ماند
یکی را چنان زد به گرز گرانکه شد پخش اندر تنش استخوان
یکی را به نیزه چنان تن بسفتکه اندر زمان ترک جانش بگفت
یکی را به تیغ و یکی را به گرزفرو ریخت سر تا ز بالای گرز
چو دیوان بدیدند آن حال راهمه برکشیدند کوپال را
یکی حمله کردند مانند بادبگیر و بدار آن زمان درفتاد
چگویم ز سام و ز کوپال اوز فر و ز برز و بر و یال او
ربودش یکی دیو زورآزمایفکندش به بالا چو کوهی ز جای
نگون شد ز بالا یکی تیره میغدو نیمه زدش چون چناری به تیغ
به تیغ و به گرز و به زور هنربسی کشت و افکند دیوان
به تیر و سنان و به شمشیر تیزز دیوان برآورده بس رستخیز
یکی دیو بد نام او منده قالکه دایم زدی نعر? قیل و قال
دمی اندر آن دشت جولان گرفتسر راه سام نریمان گرفت
سری همچو گنبد قدی چون مناردو بازو برو هر یکی چون چنار
تن او سیه چون شب قیر رنگیکی لنگ بسته ز چرم پلنگ
دو شاخش به سر چون دو شاخ بلندفتیله همه موی سر چون کمند
یکی تیغ در دست آن بدسگالکه هر کش بدیدی برفتی ز حال
بگفتا توئی سام نیرم نژادکه دادی دژ ژند جادو به باد
درین دشت کاری نه کم کردهایبسی دیو را پشت خم کردهای
درین رزم بینی مرا با ستیزبه چنگم نگه کن بدین تیغ تیز
چو سام نریمان شنید این سخنچو دریا خروشید بر اهرمن
بگفتا منم سام این کارهاز دست من آید ایا پرجفا
چو بشنید آن گفتگو منده قالخروشید جوشید آن بدسگال
برآورد او نیزه حمله نمودبه سام نریمان به مانند دود
گرفت از کفش نیزه سام دلیرکشید از کف دست او نره شیر
چنان برکشید از کفش نیزه سامکه ببرید دستش سراسر تمام
چنان بر سرش نیزه را زد به کینکه نیمی تنش شد به زیر زمین
مکوکال ترسید از آن جنگجویتو گوئی که بستندش از چار سوی
به خود قرعه فال وارونه دیدکجا خصم جنگی بدان گونه دید
فغان برکشید از دل دردناککه ای نره دیوان درآئید پاک
ز هر سو ببندید ره را به سامدرآئید بر دور او خاص و عام
مگر از تن پهلوان جان پاکبرآرید و گردد شهید و هلاک
شنیدند دیوان ولیکن ز دورنیاید کسی نزد دریای شور
دگرباره سام یل پاکزاددرآمد بدان بدرگ بدنژاد
بگرداند آن نیزه بر گرد سربزد در زمان بر تن دیو نر
خم آمد همان دم تن بدسگالبداد آن زمان جان همی مندهقال
همی دید سعدان در آن تیغ کوهکه دستان چه کردش به دیوان گروه
ولی چشم گریان و لرزان چو بیدهم از جان شیرین شده ناامید
وز آن سو دلاور به شمشیر و گرزز دیوان بینداختی یال و برز
ز هر سو که آورد جستی و کینشدی پشته از کشته روی زمین
مکوکال ماند و دو صد دیو نرفتاده دگرها در آن رهگذر
ولیکن مکوکال، عادی بدیزمین لرزه کردی چو بر وی شدی
بدی تا به زانوش دریای چینهمی بود دایم به دریای چین
نبد هم نبردش به ماچین و چینهمه زو هراسان به توران زمین
مکوکال با آن دو صد دیو نرستاده چو کوهی در آن دشت و در
ولیکن بسی سهمگین بد ز سامکشید آن زمان تیغ تیز از نیام
بزد تیغ بر فرق سام دلیرسپر در سر آورده آن نره شیر
مکوکال چون تیغ زد بر سپرز نیروی آن دیو پرخاش خر
سپر شق شد از تیزی تیغ دیواز آن دیو دزدید سر سام نیو
همی بر سر اسپ او خورد تیغبیفتاد مرکب روان بیدریغ
کجا سام نیرم پیاده ببودبرآورد بر گردن خود عمود
بزد بر سر و کتف عفریت بربشد پخش مغزش در آن دشت و در
مکوکال چون او پیاده بماندپیاده در آن دشت ساده بماند
برآورد آنگه عمود گرانفرو کوفتند مغز یکدیگران
چپ و راست گشتند با یکدگربه هم حمله کردند چون شیر نر
به هر ساز مر جنگ آراستندفزودند لختی و بس کاستند
نبد دست بر یکدگرشان دراززمانه در مهر کرده فراز
مکوکال گفتش که ای سام شیرگذر از سر من که هستی دلیر
ندیدم بسان تو مردی ز کسنه از آدمیزادی ای خوشنفس
تو گفتی که این جنگ تو شور ماستهمی روی گردون پر از شور ماست
ندانم که این پیرگشته سپهرچه آرد برون از ره جنگ و مهر
کرا میرسد از فلک یاوریکه جان میبرد اندرین داوری
برا خوش برائیم با یکدگرکه دارم ترا دوست ای پرهنر
شدم عاشق چابکیهای تودرین رزمگه نازکیهای تو
جوانی بکن رحم بر جان خویشکه ناگه ببینی ز من درد و نیش
بدانست سام نریمان روانکه ترسیده است آن بد بدگمان
بگفتش که بنما هنرهای خویشکه بینم چه داری ز بالای خویش
برآورد شاخ آن زمان دیو نرکه تا برزند بر یل پرهنر
چو شاخ و سرش برد نزدیک سامگرفتش روان سام آن نیکنام
ز نیرو بپیچید و بر هم شکستبرآورد یک نعره از زور دست
که لرزید آن دشت و صحرا و دربرآورد دست آن زمان دیو نر
که ضربی زند بر سر سام نیوگرفتش روان سام یل دست دیو
یکی زور آورد و دستش بکندبرآورد در روی میدان فکند
پس آنگه یکی نعره زد پهلوانکه حیران بماندند دیوان در آن
مکوکال چون دست خود را ندیدبغرید بر خویش دیو پلید
برآورد دست دگر را روانکه تا برزند بر سر پهلوان
بزد تیغ در لحظه سام دلیربینداخت دست دگر را به زیر
مکوکال رفت و دو دستش نبودبرآورد آهی ز دل همچو دود
مکوکال چون کار از آن گونه دیدجهان را چو چشمانش وارونه دید
درآورد سر از پی پای سامکه تا برکند سام را زان مقام
به هر زور کش بود اندر بدنبیاورد از غصه بر خویشتن
نجنبید سام یل از روی خاکمکوکال را دل بشد دردناک
بدانست کامد اجل بر سرشنبد آن زمان هیچکس یاورش
دو صد دیو استاده نظارهگرنیامد یکی یک قدم پیشتر
مکوکال هر چند گفتش مددکسی پیش نامد ز دیوان و دد
که ترسیده بودند از سام شیرز ضرب سر دست سام دلیر
بکرد آن زمان سام دستش درازگرفتش کمرگاه آن سرفراز
پس آنگاه از روح اترط مددطلب کرد و کندش ز جا پرخرد
چنانش برآورد بر روی دستکه دیوان بدیدنش از روی دشت
پس آنگه بزد بر زمینش چنانکه شد خرد اندر تنش استخوان
چنین گفت کز دولت شاه مامنوچهر شاه نکوخواه ما