گنج

بخش ۴۰ - تعریف کردن پری‌نوش از سام در نزد پریدخت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۲ بیت
خورش کمترین گوهری بر کمرمهش کمترین کوکبی بر سپر
ارم نقشی از صحبت بزم اوقیامت نموداری از رزم او
نسب دارد از گرد گرشاسب چیرحسب دارد افزون‌تر از نره‌ شیر
هنوزش نیامد ز شکر نباتندادندش از مشک دفتر برات
هنوزش ز گل بر دل لاله داغهنوزش چمن خالی از پر زاغ
هنوزش ز گلبرگ ریحان نرستهنوزش خضر آب حیوان نجست
فروهشته از شاخ عرعر کمندبه شبگون رسن عرعرش پای‌بند
ز مشک کلاله گلش مشک پوششبش روز فرسا لبش می‌فروش
بری شکرش ز آب و آب نباتزند آب در چشم آب حیات
وگر آن که گیرند یاری چو اوورش مهر ورزند باری همو
ولی با همه خوبی و دلبریجمال تو کردستش از جان، بری
ز خون دلش دیده دریا شدهز آهش فلک زیر و بالا شده
ز نقشت مگر صورتی یافته استکه روی از مه و مهر برتافته است
نشان تو جوید به هر کشوریخیال تو بیند به هر منظری
چو خالت به سوی ختن رو نهادچو مشکین کمندت به چین اوفتاد
کنون از دو عالم طلبکار تستچو باد بهاری هودار تست
دلش مشکن اکنون که زلفت شکستبه دستش درآ زان که آمد به شست
نشاید کزو بازگیری نظرکه چشم و رخت برد از خواب و خور
دل و دین به بوی تو بر باد دادچو هندوی زلفت بر آتش نهاد
غریبست و از چهره‌ات بی‌نصیبگرش رحم آری نباشد غریب
سخن هر چه زین‌گونه دانست گفتگهر هر چه زین‌سان توانست سفت
دمش در دم مهرپرور گرفتمهش مهر دیرینه از سر گرفت
قدح نوش می‌کرد و می‌کرد گوشبه نوشین سخنهای او داد هوش
که از حال سام یل آگاه بوددلش با وی و دیده در راه بود
که ناگه به توران زمین اوفتدبه ایوان فغفور چین اوفتد
که کارآگهانش ز هم بهر کامخبر داده بودند از بهر سام
ولی آشکارا نمی‌کرد رازنمی‌گفت با هر کس این گفته باز
به افسوس گفت ای مه مهرباندلم را روان‌بخش و روشن روان
دگرباره زین سان سخنها مگویوزین پس درین راه بی‌ره مپوی
نباشد به زنجیر دانها پسندوزین هیچ نگشای و لب را ببند
ز بادام چشمان پسته دهنچه گوئی که بی‌مغز باشد سخن
اگر چون قدش عرعری برنخاستمگو زان که پرگار ما نیست راست
وگر کاکلش عنبرافشان بودسخن گفتن از وی پریشان بود
مرا زو چه گر خسروست یا گدامگو آنچه ناید پسندیده را
کمانی چو ابروش کرکس ندیدکمانم به ابرو نباید کشید
کمانش اگر مو شکافد به تیربه موی کمان ابرویش را مگیر
گرفتم به مردیش روئین تن استولیکن کجا مرد عشق من است
ترا گر غریبی به همره فتادسرش بر نه اکنون که در چه فتاد
گرفتم که سلطان مصرست نیزنباشد چو یوسف بر ما عزیز
تو گر عاقلی همچو دیوانگانمکن آشنائی با بیگانگان
بیا تا یک امشب بباشیم شادز دوران گیتی نیاریم یاد
به می تازه داریم عهد کهننگوئیم جز قول مطرب سخن
بگفت این و جام عقیقی بخواستکه بی باده کار طرب نیست راست
بدو داد کین جام می نوش کنغم ژند جادو فراموش کن
پری‌نوش بگرفت و می درکشیدپس آنگه مغنی نوا برکشید
به پرده سرا بانگ پرده سُرادرافتاده در سر می جان‌فزا
پری‌چهرگان در می آویختندزدند آب و آتش برانگیختند
چنین تا برآید ز بلبل نفیربرآورده مرغ سحرخوان صفیر
چو برزد علم خسرو چین ز رنگبرون آمد آئینه چین ز رنگ
مه سیستان سام نیرم نژادکجا زی شبستان درآمد چو باد
ابر چرمه گورسُم برنشستکمر بست چون کوه خنجر به دست
جهانگیر چون شاه سیارگانشتابنده با پیر بازارگان