گنج

بخش ۳۴ - دیدن سام، قلوش را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۱۵ بیت
بدو گفت کای رشک سرو سهیفروزان ز تو فر شاهنشهی
بگو کز کجائی و نام تو چیستدرین مرز فرخنده کام تو چیست
زمین را ببوسید فرخ سوارپس آنگه چنین گفت کای شهریار
جوانی غریبم ز ایران زمینهمی روی دارم به ماچین و چین
امیدم ز هر گوشه‌ای توشه‌اینصیبم ز هر توشه‌ای خوشه‌ای
به هر گوشه گردیده‌ام من بسیبجز سایه محرم ندیدم کسی
مرا بود گُردی خداوندگاربه هر نیک و بد بنده را غمگسار
کنون مدتی شد که گردون پیرجدا کردش از خسروانی سریر
جهان پهلوان گُرد با فر و چهرنشیمن گهش اوج تابنده مهر
زمین و زمان خرم از فر اومه و مهر در سایه فراد
چو خورشید رخ سوی صحرا نهادچو عنقا به اقصای چین اوفتاد
از آن گه نهادم سر اندر جهانبه هر مرز پویان به هر سو دوان
ز خود درگذشتم که در وی رسمولیکن ندانم بدو کی رسم
از آن آب چشمم ز سر درگذشتکه آن آفتابم ز بر درگذشت
ولیکن ازین راه هم درخورستکه از چشمه چینم آبش‌خورست
چو دریای خون شد کنارم ز چشمکه پرویش این چشم دارم به چشم
شنیدم که چون دل ز ما برگرفتبه چین رفت و راه ختا برگرفت
به آهنگ چین چون که بشتافتمنشانش به خاور زمین یافتم
فلک بین که چون می‌دواند مراتو گوئی که خون می‌دواند مرا
روان سام گفتش که ای نوجوانز ما نام خویش از چه داری نهان
کسی را که گوهر گرامی بودکند نام پیدا چو نامی بود
که ما هم غریبیم و آشفته کارجفا دیده از گردش روزگار
جوان گفت کای گرد فرخ روانمرا قلوش زابلی نام دان
نریمان یل را منم ابن عمخداوند دیهیم و فارغ ز غم
چو بشنید ازو سام با دین و دادبجست از فراز تکاور چو باد
گرفتش چو سیمین‌ ستون در کنارز مژگان گهر کرد بر وی نثار
پس آنگه چنین گفت که ای نیک رایمنم سام یل گرد کشور گشای
جدا گشته چون شاه خاور ز کامکنون کرده خاور زمین را مقام
به نقشی بری گشته از عقل و دینشده فتنه یکباره بر نقش چین
چو باز فلک پر برانداختهبه خاور زمین آشیان ساخته
چو یک چند ازین گونه گفتند رازنهادند رخ را به کاشانه باز
یکی بزم خرم برآراستندز سیمین بران جام می‌خواستند
نوا برکشیدند رامشگرانقدح برگرفتند سیمین بران
عقیقین می اندر قدح ریختندمی و مشک با هم برآمیختند
نواگر بتان رود بنواختندبه آوای بلبل نوا ساختند
بدین گونه گردان به آئین جمقدح نوش کردند تا صبحدم
سحر چون برآمد ز طرف چمننسیم گل و نکهت یاسمن
به کیوان برآمد خروش خروسدر ایوان سام اندر افتاد کوس
روان‌بخش شد باد مشکین نفسسراینده مرغان زرین قفس
بر ایوان گل برتباشیر صبحفروخواند بلبل تفاسیر صبح
نسیم صبا گشته عنبرنثارچو چین سر زلف مشکین یار
دلیران به کام دل دوستانزدند از حرم خیمه بر بوستان
چو خورشید با تیغ گوهر نگاربرون آمد از قب? زرنگار
روان گشته با سام گیتی‌پناهگرانمایه قلواد زرین کلاه
ز ناگه برون آمد از پنجرهخرامنده سروی چو کبک دره
زده سنبلش بر رخ دلفروزحبش بر ختن شام بر نیمروز
رخش آفتاب جهان تاب دلخم ابرویش طاق محراب دل
لبش روح‌پرور ولی می‌فروششبش مهرفرسا ولی روزپوش
فروزان رخش شمع ایوان جانخرامان قدش سرو بستان جان
به بر زلف مشکینش مشک ختاچو هندو به بازار چین بی بها
رخش داده از باغ رضوان نشانسر زلف ژولیده در پاکشان
به سیب و ترنجش روان را نظربه دستش معنبر ترنجی ز رز
بیفکند تا گرد گیتی‌پناهاز آن به کند ور ترنجش نگاه
قضا را به قلواش زابلی بزدبه آهنگ او نغمه بلبل بزد
چنان زد که نارنج گون شد برشبه زخم معنبر ترنج زرش
چو کارش چنان گشت گفتی خطاستکه کارم شود زان سهی سرو راست
چو از باغ وصلش ترنجی نیافتبه دل چاشنی دید و میلش شتافت
ز بادام آن چشم سرو سهیچو به گشت بشنید بوی بهی
به صد لابه گفت ای پری چهره ماهسزد گر کنی در غریبان نگاه
ترنج ترا چاشنی کرده‌امولیکن ز سیب تو پژمرد‌ه‌ام
دلم بسته پسته تنگ تستبه دست آور اکنون که در چنگ تست
به زرین ترنجم ربودی قراراز آن سیب سیمین مرادم برآر
چو نسبت کنندت به پسته دهنکه بی‌مغز باشد ز پسته سخن
شکسته دلم صید بادام تستز بادامت افتاده در دام تست
گل یاسمن بر بت بربریپری‌زاده چون شمسه خاوری
به گردش گل و سنبلش را طوافسر موش اندر سخن موشکاف
چنین گفت کای مرد جوینده کامز سو زندگی پخته سودای خام
چو دهقان درین بوستان در گشادمرنج ار ترنجی ز شاخ اوفتاد
تو کوتاه‌دستی و نابهره‌مندمزن دست در شاخ سرو بلند
ز عشقی می‌کنی خارخاربرآور چو بلبل خروش هزار
تفرج حلالست ازین شاخ و بسکه کس را نباشد بدان دسترس
اگر سوی باغ آمدی برگذرپس آنگه چو باد صبا درگذر
ترنجی تو گر یافتی در گذارترا با گل و سیب سیمین چکار
ز دل‌گرمی است این دل سرد توز صفراست این گون? زرد تو
دلت سیب سیمین تمنا کندترا بخت تا دفع سودا کند
ترا صبر ساز و نه شیرین رطبنه نخلت چه باشد ازین پس طلب
مرا با تو این گفتگو چون فتادبرو کت سر و کار با خویش باد
پس آنگه رخ آورد با سام گفتکه ای ماه با روی خوب تو جفت
شب صبح خیزان به روی تو روزچراغ دلم را ز مهر تو سوز
ز ماه جهان‌تاب شب زیورتدرخشنده مهر از هوا بر سرت
دلم چون فتادست در قید توتو صید دگر گشته ما صید تو
غم و درد ما خور که دردت مبادامیدم که رخسار زردت مباد
تو سلطانی و ما بدین در گدایمگس بین که دارد هوای همای
درآورده شب گرد روز تو دستز روز رخت هیچ روزیم هست
دلم را هوایت به روزی فتادکه روز چنین روزی کس مباد
روان سام گفت ای فروزنده ماهجهان را به روی جوانت نگاه
به ماه رخت کی رسد دست کسکه کس را نباشد به مه دسترس
ز سیمین ترنج تو دارم نصیبمرنج ار ز سیبت ندارم نصیب
ترا از ترنج تو دوری به استز سیبت دلم را صبوری به است
ترنجی فکندی و من مست عشقنگه کن که من نارم از دست عشق
ز اشکم که تا رنج گون گشت خاکترنجم برفت از دل دردناک
ز بادام ترکی به دام اندرمکه سیبش ندانم به دست آورم
چو زان نارپستان رخم شد چو بهمرا نار او از ترنج تو به
چو نارش چنین می‌گدازد مراترنج تو دانم نسازد مرا
دل نازکت گر کنون صید ماستشکاری گرفتی که در قید ماست
شکار تو شد شیرگیر چنینکه کردست بر شیر گردون کمین
ترا ماهی‌ای گر برون شد ز شستبه دستانت افتاد ماهی ز دست
مکن بی نصیبش ز روز وصالکه مهر رخت را نباشد زوال
چو دید آن پری روی زنجیر مویکه شاه از ترنجش ترش کرد روی
ز بادام بر لاله عناب ریختبدان خاک از دیدگان آب ریخت
چو نومید گشت او ز سام آن زمانثنا گفت و برگشت تیره‌روان
پس آنگه شهنشاه انجم سپاهبه خرگه درآمد چو رخشنده ماه
کمربسته قلواد در پای تختدگر قلوش زابلی نیک‌بخت
زده چنگ در چنگ رامشگرانروان گشته می در کف دلبران
مه رود زن رود بنواختهز عشاق مردم نوا ساخته
پری‌چهره ترکان خوبی خرامهمه عاشق سام و پر کرده جام
یل نامور قلوش زابلیبنالید در عشق چون بلبلی
چو شمع اشک می‌ریخت بر روی زردروان کرده بر چهره سیلاب درد
به کف برنهاده عقیق مذابز نرگس روان کرده یاقوت آب
جهان از دم آتشین سوختهز دل شمع گردون برافروخته
برآورده مرغ صراحی خروشسمن عارضان جام می‌کرده نوش
رخ از آتش می برافروختهگهی ساخته عود و گه سوخته
بدین گونه تا خیل شب در رسیدسپاه شه روم شد ناپدید
فرود آمد از تخت، سام دلیرسوی خرگهش شد چو غرنده شیر
ز مستی ملال از شرابش گرفتچو بخت من خفته خوابش گرفت