بخش ۳۵ - درخواب دیدن سام، پریدخت را
همان لحظه چون سام مشکین نقابفرو رفته یک لحظه چشمش به خواب
خوشا طلعت دوست دیدن به خوابولی کس نبیند به شب آفتاب
خوشا با خیال سر زلف یاررسن بازی دل به شبهای تار
خوشا با گل سنبل دلفروزشب تیره در خواب بردن به روز
به شب چشم عاشق نبیند به خوابمگر حسرت یار شبگون نقاب
چو شد شیرگیر آهویش مست خوابدرآمد ز هوشش از دست خواب
چو گلزار جنت یکی باغ دیدکران تا کران لاله و شنبلید
یکی بوستان چون رخ دلستانهمه بوستان سر به سر گلستان
روان گشته در پای آزاد سروپریچهرهای چون خرامان تذرو
به جلوه درآورده شمشاد راچمان کرده مر سرو آزاد را
قدش سرو بر سرو سیمینش ماهرخش ماه و شب را برو تکیهگاه
مهش مشک پوش و شبش مشک سایغمش جانگزای و لبش جانفزای
چو خرم بهشتی پر از رنگ و بویسمن بوی و گل روی و زنجیر موی
خرامنده در پای سرو بلندخم اندر خم آورده مشکین کمند
روان گشته با نرگس میپرستچو گلدسته و دسته گل به دست
پراکنده گیسوی و دامنکشانز عنبرشکن طره عنبرفشان
پرستار با او دو نسرین عذاریکی بر یمین و یکی بر یسار
ز زر بسته بر کوه سیمین کمرروان کرده از لعل شیرین شکر
به بستان سرا این سرا در زدندجهان را چو گیسوی بر هم زدند
که خیزید کان حور عین میرسدپری دخت فغفور چین میرسد
چو بشنید نام پریدخت، سامبه گریه درآمد یل نیکنام
چو سروی به خاک رهش درفتادهمانگه لب درفشان برگشاد
که ای مرهم ریش و آرام دلدلم را لب لعل تو کام دل
شب زلفت از چین به شام اوفتادشکاریش لاغر به دام اوفتاد
من از زابل افتاده در چین به قیدتو در چین ز زابل درآورده صید
زهی کرده شام تو در چین کمندتو در چین و آورده از چین کمند
میان تو موئی و از موی کممن از غم چو موئی و از موی خم
چو هندوی زلف تو در آتشمز خورشید روی تو در تابشم
ز نقش رخت نسخهای دیدهامچه نقشی که مثل تو نشنیدهام
تو در چین و نقش توام در خیالچه نقشی که مثل تو باشد محال
من از نقش رویت در اندیشهامکه صورتپرستی شده پیشهام
تو در دلبری و من از دل، بریبگو تا کی از دلبران دلبری
دلم را چو زلفت قراری مبادمرا جز غمت غمگساری مباد
دو آهوی چشمم به صید تو شدچو آهو گرفتار قید تو شد
دلم مدتی شد که در دست تستگرفتار آن زلف چون شست تست
نشان تو میجویم از هر چه هستحدیث تو میپرسم از هر که هست
چه نقشی تو ای لعبت آذریکه نقشی ندیدم بدین دلبری
زهی قامتت سرو آزاد دلچو دادم ترا دل بده داد دل
کزین ره گر ازمات یاری رسدوزین رهگذارت غباری رسد
مخور غم که این درد و غم بگذردچنین مگذر از ما که هم بگذرد
به فریاد ما رس که فریاد ماز چرخ برین بگذرد داد ما
غم کار ما خور که غمخوارهایمبکن چار? ما که بیچارهایم
بت ماهپیکر مه مشک مویگل یاسمن بوی گلبرگ روی
همه زلف عنبرشکن برشکستبه تنگ شکر نرخ شکر شکست
سر درج گوهرفشان برگشودپس آنگه به پاسخ زبان برگشود
که ای فارغ از مهربانی و بسچو سوسن سراسر زبانی و بس
کنون از پری دخت ناری تو یادکه صید پریزاد گشتی چو باد
مرا چون میان اژدها هیچ نیستکنون با توام در میان هیچ نیست
به بازار ما دل کجا شد درستچه ارزد که قلب است و بس نادرست
تو بر تخت شاهی دعوی عشقندانسته رمزی ز دعوی عشق
مقام محبت سر تخت نیستسرافکندگان را سر بخت نیست
اگر عاشقی ترک شاهی بدهبه خون دل خود گواهی بده
دل دردمندت که دیوانهایستبه مستی و جانبازی افسانهایست
درین زلف مشکین چه کارش بودکجا طاقت زخم مارش بود
که گفتهست رو عاشقی پیش گیربرو سر بنه یا سر خویش گیر
تو نیز ای دل تنگ از تنگنایبرون رو کز اینسان فراخست جای
چو افتاد آهوی سر در کمنددرین شهر تا کی بود زیر بند
برو ترک این محنتآباد گیرلب دجله شهر بغداد گیر
چو ایوب دربند کرمان مباشچو یعقوب دربند حرمان مباش
ز هر گوشه درمان دردی طلبز هر چشمهای آب خوردی طلب
برو دست ازین خودپرستی بدارز دریای غم دُر به شادی برآر
چو گل در برت طوف دیبا مپوشچو به مشکبو باش و پشمینه پوش
کسانی که در نیستی خو کنندز هستی تبرا چو خواجو کنند
چو بینی درین زلف پر پیچ و تابچه بینی درین نیم نرگس به خواب
چو در خوابی از حور عینی مرایقینم که در خواب بینی مرا
گر از چشمه چشمت آب آمدیکیت در چنین ورطه خواب آمدی
تو در آتشی آبت آید به چشمزهی چشم اگر خوابت آید به چشم
کجا سام چون این به گوش آمدشدل خسته در بر به جوش آمدش
برآورد بانگ و درآمد ز خوابز چشمش روان گشت صد چشمه آب
برون آمد از قصر گوهرنگارغریوان و گریان چو ابر بهار
بران بور سرکش برافکند زینروان شد سوی مرز توران زمین
بری گشت از ملک و فرماندهیملول از سر تخت شاهنشهی
نه کس همرهاش جز غم عشق یارنه کس همدمش جز دل بیقرار
عنان داد برق زمینکوب راقرین گشته درد دل آشوب را
بدین گونه میراند با درد و غمپس آنگه به سرحد چین زد علم
چو لعل خور از کان برآورد سرز زر بست کوه کمرکش کمر
شه مشرق از برز که تیغ زدسر تیغ بر جوشن میغ زد
ز خاورزمین سام نیرم نژادبه سرحد چین راند توسن چو باد
ز ناگه به منزلگهی در رسیدهمه مرحله پر گل و سبز دید
درو کاروانی بد از مرد و زنشده بر لب آبگیر انجمن
یکی پیر فرخنده سالار باربسی دیده نیک و بد روزگار
ز اندازه بیرون ورا سیم و زربه پیشش غلامان زرینکمر
نژادش ز ایران و چینش مقامچو سعد فلک پیر و سعدانش نام
چو مر سام را دید بر پای جسترکابش ببوسید و بگرفت دست
ثنا گفت و بنشست و پیشش نشاندببوسید بر چشم خویشش نشاند
که شاد آمدی ای جوان نزد ماشتابنده زین سان بگو تا کجا
بفرما که فرخنده نام تو چیستمقامت کجا و نژادت ز کیست
بدو سام گفت ای جهاندیده پیردلم را حدیثت چو جان دلپذیر
غریبم ز زابل برون آمدمولی غرق دریای خون آمدم
بدان ای جهان دیده نیکنامجهانت هوادار و بختت غلام
مرا ویس ویسان همی دان تو نامبه چینم هوا اوفتاده تمام
منم پور ویسان بازارگانزبون گشته در دست خونخوارگان
ز بهر تجارت برون آمدمولی غرق دریای خون آمدم
که چون کوس رحلت بزد کاروانرخ آورد سوی سفر در زمان
چهل زنگی دزد با تیغ و تیربه تن همچو قار و بدن همچو قیر
ز دریا علم سوی صحرا زدندز ما موج خون بر ثریا زدند
ببردند با کاروان هر چه بودبگشتند در کاروان هر که بود
من خسته را این تکاور سمنداز آن ورط? خون بدین جا فکند
تو هم بازگو یک به یک راز خویشفروخوان سرانجام و آغاز خویش
که اینجا ز بهر که دارید جایوز اینجا به سوی که دارید رای
گرانمایه سعدان بازارگانبرو آفرین کرد و گفت ای جوان
منم موبد دخت فغفور چینولیکن نژادم ز ایران زمین
بسی گرد عالم بگردیدهامبد و نیک و شادی و غم دیدهام
ز روم آمدم سر نهاده به چینچو آهوی مشکین فتاده به چین
تو شاد آمدی ای جوان پیش ماکه روی تو شد مرهم ریش ما
چنین روی زیبا به عالم کراستبه قدت نیاید سهی سرو راست
هر آن کو نگه کرد بر روی توشد آشفته چون زلف هندوی تو
کسی را شکیب از جمال تو نیستتمنای هجر و فراق تو نیست
ولیکن دژی هست در رهگذرز رفعت به گردون برآورده سر
مر آن قلعه گنجینهدژ نام اوفلک کمترین پایه بام او
درو ژند جادو گرفته قرارفروبسته بر مرغ و ماهی گذار
دگر زان که بیند یکی قافلهکند خوبرویان ز مردم یله
کسی را کجا هست روی نکوسلامت نیارد شدن پیش او
کنون گر تو از ما نگردی ملولبه فرزندیت دارم اکنون قبول
ولی چون مرا با تو افتاده مهرحذر کن ازین جادوی دیوچهر
کجا سام چون راز خود مینهفتدعا کرد و دستش ببوسید و گفت
تو سالاری و من کمین بندهاتتو فرمانده و من سرافکندهات
ولیکن نیندیشم از جادوئیبه جادو نمایم کف موسوی
چو من برکشم تیغ خنجرگذارز جادو و دیوان برآرم دمار
بگفت این و بر کوه پیکر نشستچو بر کوهه شیر نر پیل مست