بخش ۳۰ - اندر پادشاهی سام در خاور زمین
سران سپاهش پذیره شدندز دیدار او جمله خیره شدند
بسر بر نهادند تاج زرشفشاندند لعل و گهر بر سرش
درفش کیانی برافراختندبه هر جا ز زر قبهها ساختند
همه رخ نهادند بر خاک راهپیاده روان تا بر اسب شاه
تبیره زنان طبل بنواختندغو کوس در عالم انداختند
همه ملک خاور به دیبای چینبیاراسته همچو خلد برین
به هر گوشهای لعبتی میپرستبه یاد جهانجوی ساغر به دست
به فال همایون و فر همایبرافراخت چتر بزرگی به پای
به فرخترین روز فرخنده فالدرآمد به شهر، آفتاب جلال
چو از برج ماهی برون رفت ماهشه یوسف از چه برآمد به گاه
نشست آن زمان شاه کشورگشایبدان تخت زرین به عقل و به رای
جهان داوران پیش تختش به پایشهان را شده درگهش بوسه جای
همه برکشیده سر تاجورنهاده ز مه تا به ماهیش سر
شده انجمش کمترین بندهایسپهرش کمینه سرافکندهای
در ایوانش کیوان غلامی و بسبه میدانش مه تیزکامی و بس
ز رفعت به مه بگذرانید تاجبه شوکت ز قیصر گرفته خراج
نموده جهانش به جان بندگیهمه سرورانش سرافکندگی
به خاقان که بودی به هنگام باربه درگاه او همچو خاقان هزار
ز قیصر زبر جد علم برفراختبه آئین شاهان یکی بزم ساخت
چو دل بر نظام ممالک نهادوزارت به قلواد فرخنده داد
جهان عدل و دادش فراموش کردچو آوازه عدل او گوش کرد
سفیده دمان چون نسیم بهارخبر داد از کاروان تتار
خروس سحر در خروش آمدیدم صبح عنبر فروش آمدی
روان پرور انفاس عنبرفشانز گلزار فردوس دادی نشان
مر آن نغمهگر گلستان آمدیازو نکهت دلستان آمدی
صبا چون رسیدی ز راه تتارنشان دادی از زلف گیسوی یار
نشستی چو گر شب بر تخت زربرآورده از چرخ گردنده سر
به گرد درش صف زدندی گوانسرافکنده در خدمت پهلوان
جهانجوی قلواد فیروزبختبه خدمت کمر بسته در پای تخت
سر سرکشان سام گیتیگشاییل دانشافروز فرخندهرای
نشستی ابر تخت طهمورثیبه عقل و به دانش کیامورثی
ولی بی پریدخت سیمین عذارنبودیش پروای شهر و دیار
همی سوختی و همی ساختیبه کار ممالک نپرداختی
ز بس بار خاطر یل نامدارنکردی نظر سوی کس زان یار
مگر آنکه از سوی چین آمدیز توران به خاور زمین آمدی
ز شاهان نپرسیدی احوال کسمگر حال فغفور چین بود و بس
دگر چون ملالش گرفتی ز تختبه خرگه شدی گرد فیروز بخت
همی بزم عشرت برآراستیز ترکان چینی قدح خاستی
به یاد پریدخت سیمینبدنمه خوبرویان چین و ختن
قدح نوش کردی و بگریستیکه گر می نخوردی کجا زیستی
ز شبها مگر یک شبی همچو روزهمی خورد می سام مجلس فروز
نه شب بود از روشنی روز بودشبی خوشتر از روز نوروز بود
هوا مشک بوی و صبا مشکبیزسر زلف مشکین شب مشک ریز
هوا را مشام از هوا عنبرینشده ناف شب نافه مشک چین
دُرافشان شده مه بدین سبز باغچو در دست زنگی فروزان چراغ
بر آواز مرغان شیرین سخنکهن سال چرخ فلک چرخ زن
خوش آواز بزم فلک نغمهسازهم آوازش ناهید بربطنواز
شده همدم صبح خیزان نسیمصبوحی کشان را ثریا ندیم
خوش الحان بزم، فلک در سماعجهان روز را کرده آن شب وداع
فرو بسته صبح از تحیر نفسبه جنبش درآورده مرغان جرس
در آن شب که خلوتگه خاص بودبه بزم افق زهره رقاص بود
به زرین قدح باده لعل رنگروان در کف ساقی شوخ و شنگ
به جام بلورین می لعل نابکه جام آسمان بود و می آفتاب
تو گفتی قدح جام جمشید بودو یا می فروزنده خورشید بود
طرب نای در چنگ مستان زدهمغنی به صد دست دستان زده
می چون عقیق اندر آن انجمندرخشنده همچون سهیل یمن
ترنم سرایان پردهسرایبه پرده سرا بسته پرده سرای
فروزنده رخ سام روشن ضمیرچو خورشید با لاجوردی سریر
چو بادام ترکان چین نیم مستهوا در سر و جام نوشین به دست
کماندار چشمش به تیرافگنیدو هندوش در عین قلب افگنی
هنوزش ازین گنبد لاجوردبه گرد مه از مهر بنشسته گرد
ز مستی کله برده بر طرف گوشچو مستان برآورده از می خروش
گرانمایه قلواد کابل نژادگهی نوش میخورد و گه نوش باد
پری چهره ترکان مجلس فروزبه شب شام را بسته بر نیم روز
پلنگ افکنان شیرگیر آمدهخرد جام می را اسیر آمده
حریفان ندیمان شیرینسخنندیمان حریفان سیمین بدن
چو بادام ساقی همه مست نابز جرعه شده جمله مست خراب
نواگر بتان بر گرفته سرودزده چنگ در زهره آواز رود
دل سام در ساغر آویختهز نرگس می اندر قدح ریخته
چو جم جام یاقوت برداشتهیکی چتر ز آتش برافراشته
برافروخته زآتش می عذاربرانگیخته ز آتش دل شرار
گل از دفتر حسن او یک ورقبرآورده گلبرگش از می عرق
کمربسته قلواد زرین کلاهستاده به یک گوشه بارگاه
ز می شیرگیران شده شیرگیربرآورده بر شیر گردون نفیر
گو شیردل مست و مدهوش بوددو آهوش درخواب خرگوش بود