بخش ۳۱ - دیدن سام، قلواد و رفتن از عقب او
بدین سان چو پاسی ز شب درگذشتز خون دل آتش ز سر درگذشت
نظر کرد آزاده قلواد رایلی راستی سرو آزاد را
نشسته ندید اندر آن بارگاهبرآورده بر چرخ گردنده آه
که آیا کجا رفت و حالش چه بودچه پیش آمد و در خیالش چه بود
ملالش گر از باده بگرفته استو یا مست در گوشه خفته است
چو قلواد را در شبستان ندیدز خرگه سراسیمه بیرون دوید
بگردید در صحن بستان سرایبنالید چو مرغ دستان سرای
بسی جست وجو کرد و او را ندیدهمی خواست از باغ بیرون دوید
ز ناگه نظر کرد در پای سروگرانمایه را دید همتای سرو
به خاک اندر افتاده چون پیل مستبرون رفته هوش از سر و دل ز دست
سمن برگش از غم زریری شدهرخ سرخش از هجر خیری شده
ز پا اندر افتاده بر چشمهایچو آزاده سروی به سرچشمهای
ستاده به بالینش سرو بلندخم اندر خم افکنده مشکین کمند
دو زلفش دو گردن کش سرفرازدو چشمش دو آهوی روباه باز
شبش سایهبان بسته بر آفتابسر زلفش افکنده بر ماه تاب
رخش گلستان و لبش دلستانزده سنبلش حلقه بر گلستان
صد آشوب در بابل از جادویششده ترک گردون ز جان هندویش
قدش همچو نخلی ز گلزار جانچلیپای گیسوش ز نار جان
میان موی و بر موش از مو کمردهان تنگ شیرین چو تنگ شکر
دو گیسوش دلبند و رخ دلگشایوصالش روانبخش و لب جان فزای
دل افروز خورشید شب زیورشروانبخش یاقوت جان پرورش
تواناش جادو ولی ناتواندو آهوش هندو ولی دلستان
شهنشه چو آن زلف رخسار دیدسرانگشت حیرت به دندان گزید
ندانست کان ماه یا روی اوستسواد شب ار زلف هندوی اوست
بدو گفت حوری بگو یا پریمه چرخ یا لعبت آذری
پریچهره خورشید شبگون نقابچنین گفت کای گرد فرهنگیاب
منم مهرافروز آتش عذاررخم آتش و آب ازو شرمسار
چراغ چگل شمع توران زمینخور خاور و شاه خوبان چین
فروزان رخم روز و شب زیور استکمین خادمم سنبلم عنبر است
بدو گفت سام ای بت خاوریندانم چه کردی بدین یاوری
کز این گونه شیری شکار تو شدبدین خاک ره خاکسار تو شد
چه مرغی تو ای کبک طوطی خرامکه افتادت این مرغ زیرک به دام
روان مهر افروز گفت ای جوانشنو حال ما را به روشنروان
چو سلطان چشمم درآمد به صیددرافتاد این صید لاغر به قید
خروشان پلنگی درآمد ز کوهشد از آهوی شیرگیرم ستوه
گوزنی مگر بر کمر میگذشتبه هنگام نخجیر برطرف دشت
کماندار چشمم چو بگشود شستدرافکندش از کوه چون پیل مست
مرنج ار زدم آهوئی را به تیرکه او شیر نر بود و من شیرگیر
من آن شاهبازم که بازان شاهنیاید به چشمم به نخجیرگاه
به آهوی شیرافکن میپرستبسی کردهام صید پیلان مست
بگفت این و دامن کشان برگذشتروان همچو سرو روان درگذشت
به ایوان فرو شد چو تابنده ماهبماند از پیش چشم فرخنده شاه
چو بگرفت قلواد را سام دستهمان گاه قلواد بر پای جست
چو سروی به پای یل اندر فتادهمه راز دل پیش او برگشاد
که ای بر همه سرکشان نامدارمرا اندرین ورطه معذور دار
ترا عیب کردم به دیوانگیکه مشهور بودم به فرزانگی
کنون آن چنان گشتهام پایبندکه هرگز نیایم برون از کمند
غریقم به بحری که پایانش نیستامیرم به دردی که درمانش نیست
دلم دانهای دید و پر بر گشادبدان دانه در دام غم اوفتاد
چو چشمم به آن چشم بادام بودندانست کان دانه یا دام بود
دلی داشتم پیش ازین برقرارخردمند و فرمانبر و هوشیار
ببرد آن دلم ناگهان دلبریزبون گشته در دست زورآوری
من آنم که دایم به عقل و به رایترا بودمی در خرد رهنمای
در اقصای عزلت مکان داشتمبه قاف خرد آشیان داشتم
چو باز سفید از سر دست شاهزدم بال بر قبه بارگاه
به پرواز رفتم در ایوان عشقگرفتم هوا در گلستان عشق
چو بلبل به باغ آشیان ساختمبدین دام خود را در انداختم
تو هم صید این دام و این دانهایبه شوریدگی چون من افسانهای
مرا دل ده اکنون چو دل دادهامبه دام محبت درافتادهام
تو دانی مگر سوز آتش که چیستکه هم شمع داند که پروانه کیست
کسی آگه از درد پنهان بودکه آشفته زلف جانان بود
طبیب ار به دردی گرفتار نیستمر او را غم از درد بیمار نیست
تو دانی که در ده شتر راندگانندانند احوال واماندگان
ز سوز دل آنها خبر دادهاندکه از دل درین آتش افتادهاند
ترا عیب میکردم اندر المکنون غرقه گشتم به دریای غم
دلم از می عاشقی مست شدمگر دستگیری که از دست شد
که چشمم بدان چشم بادام بودندانست کان دانه یا دام بود
از آن با تو میگویم این ماجراکه درد دلم را تو دانی دوا
روان سام نیرم ورا پند دادپس آنگه به پاسخ زبان برگشاد
که ای رفته از دیده پایت به گلخرد رفته از دست و از دست دل
چنین صید تیر نظر گشتهایبرو سر بنه زان که سرگشتهای
درین وادی اینها که ره رفتهاندکه جان داده دل را به در بردهاند
بر آن کس حرامست دعوی عشقکه در خود نبیند تجلی عشق
حقیقت در آن چون بدین حی رسندچو از خود گذشتند در وی رسند
ز جان درگذر تا به جانان رسیچو در درد میری به درمان رسی
تو در عشق اگر مردهای، زندهایچو در بند خویشی از آن بندهای
بسا کس که جان داد و جانان نیافتفرو رفت در درد و درمان نیافت
ز میدان جانان کسی جان نبردکه خون خورد و بر خاک جانان نمرد
برو خون خور و خون خود کن سبیلکه آتش، گلستان بود بر خلیل
در آتش بسوز ار دم از دل زنیکز آتش بود شمع را روشنی
چو یک چند ازین داستان گفت سامبه آرامگه شد یل نیکنام
به پیش اندر آن سام شد رهسپرکه آید به شادی نشیند مگر
که ناگه برآمد ز روی هواغریوی که شد سام از هش جدا
ز مهتاب بستان سرا روز بودهوا هم چو روی دلفروز بود
ز ناگه هوا یکسره تیره شدوز ان چشم قلواد یل خیره شد
زمانی چو شد چشم را کرد بازنشانی ندید از گو سرفراز
گریبان ز اندوه جان چاک کردبه سر بر زد و روی بر خاک کرد
بماندند ازو انجمن درشگفتجدا هر یکی راه بستان گرفت
که شاید نشانی ز فرخنده سامبیابند گردند دل شادکام
کنون رخ بتابان ازین جا دریسخن بشنو از شمسه خاوری
ملک ضیمران شاه خاورزمینیکی دخترش بود چون حور عین
به بالا خرامنده سرو بلندبه گیسو برآشفته مشکین کمند
درخشان رخش چشمه آفتابدرافشان لبش چشمه نوشیاب
دو برگ گلش سوسن مشک پوشدو لعل لبش شهد و شکر فروش
شب دلستانش شبستان دلگل لاله رنگش گلستان دل
دو جادوی مخمورش از خواب مستدو هندوش در آب افگنده شست
لبش نوش داروی هر دردمندسر زلفش آشوب هر پایبند
سیه زلف در زلف مشکینش ماهزنج سیب و در سیب دلگیر جاه
سمن بوی نسرین بر و خوشخرامبه رخ شمع طلعت بدش شمسه نام
مگر در گذر سام را دیده بودبه رخسار او گرم گردیده بود
دلش رفته از دست و پایش به گلمهش رفته از چشم و صبرش ز دل
شده آهوی چشم صیدافکنششکسته دل از زلف قیدافکنش
چو بلبل شده فتنه برگلشنیچو آهو شده صید شیرافکنی
برآشفته چون چین گیسوی خویشدو تا گشته چون طاق ابروی خویش
چو بادام میگون شده نیم مستبرون رفته چون زلف مشکین زدست
دلش دست در دامن جان زدهغمش چنگ در زلف جانان زده
ولیکن کس از خویش و اخوان اونبود آگه از حال و سامان او
بجز اشک گرمش که همراز بودو یا آه سردش که دم ساز بود
چو دید آن چنان مهر افروز رابت یاسمن بوی فیروز را
برآشفت و گفت ای برآشفته مویکجا بوده تیره شب بازگوی
پراکنده زلف از کجا میرسیز بستان چو باد صبا میرسی
به بوی که در باغ گردیدهایبه روی که چون غنچه خندیدهای
چو سرو از چمن میرسی راستیمگر فتنه بودی که برخاستی
ز برگ سمن آب گل بردهایدل لاله از غصه خون کردهای
مگر با صنوبر سری داشتیکه در بوستان قد برافراشتی
به بالا بلا بوده تا بود?بگو راستی تا کجا بود?
دو هندوت آیا بر آتش چراستکماندار چشمت کمانکش چراست
سمن بر چو گل زان سخن برشکفتخم آورد در سرو سیمین و گفت
که ای آفتاب سپهر جمالندیده سپهرت به خوبی مثال
به برج شرف شمسه دلبریقمر مهر روی ترا مشتری
جهان ملاحت سراسر تراستبگویم چو آزادسروی و راست
دلم همچو پسته دهان تنگ بودزمانی به بستانش آهنگ بود
دگر چون شنیدم که فرخنده سامقدح نوش میکرد و با فر و کام
مرا در دل آمد که در گوش?بچینم ز باغ رخش خوش?
نهم گوش بر قول مطرب دمیبه مرغ چمن بازگویم غمی
ولی هندویم چون که بنمود دستدرافتاد ماهی چو ماهی به شست
خدنگ افکن شیرگیرم چو تیرگوزنی بزد بر لب آبگیر
ولیکن چو تیرم برون شد به شستخطا کرده در شاهبازی نشست
چو آن شاهباز از هوا در رسیدهمان لحظه سام از قفا در رسید
برآمد ز مرغان بلبل نوابه یک ره خروشی که ای بینوا
چه مرغی که سیمرغت آید به دامچه برجی که خورشیدت آمد به نام
توتیهو و طاووس شد صید توهمان ایرج و سام در قید تو
چو صبح امیدم دمیدن گرفتدو چشم نشاطم پریدن گرفت
یلی دیدم از شهر شاهنشهیبه قد راست مانند سرو سهی
خرامنده سروی به طالع چو ماهچو گل رفته در ارغوانی کلاه
چو خورشید بد سام گیتی گشایچو جمشید با جام گیتینمای
خط سبزش افکنده دفتر در آبسر زلفش افکنده چنبر به خواب
بیفکنده طوطیش پر بر شکرفکنده لبش شوری اندر شکر
ولی شمسه چون گفته میکرد گوشدرو خیره میگشت و میشد ز هوش
چو باز آمدی گفتی ای ماه رویچو دیدی بیا یک به یک بازگوی
بدانست مهوش که آن راز چیستدل شمسه در بند سودای کیست
به لعل بدخشان زمین بوسه دادپس آنگه لب درفشانی گشاد
به صد لابه گفت ای بت دل گسلنگار ختن شمع چین و چگل
چو دانی که در هر دمت همدممبه هر حال در خدمتت محرمم
اگر زان که گشتی گرفتار دلچه پنهان کنی از من اسرار دل
کسی را که دردی بود از حبیبنشاید که پنهان کند از طبیب
پریوار در پرده رانی سخنبیا پرده از کار خود برفکن
بت بربری لعبت آذریکجا شمسه آن بانوی خاوری
به خنده سر درج در برگرفتلب درفشان را به در درگرفت
که خاموش کن گفته ناگفتنتوزین گونه دُردانه ناسفتنت
شدم صید شیرافگنی در شکارچو خورشید بر شیر گردون سوار
مگر سام بر مسند ناز بودمرا چشم بر روی او باز بود
گرفتم هوا هم چو باز سفیدهوا در سر و چشم و دل در امید
که باشد که چون بر هوایش پرممگر سایه افکند بر سرم
همم بال بشکست و هم پر بریختز تیغ قضا چون توانم گریخت
دلم مبتلایست و جان پرغمستز سوز درون دیدهام پر نمست
ز هر چه نشاید توان گفت بازکه بسیار چیزست با سوز و ساز
نگار پری چهره آن دم به سوزدلش باز میداد کای دلفروز
مخور غم که غمخور همه خون خوردچو آتش همه آب مردم برد
مبادا گلت زعفرانی شودبه خون نرگست ارغوانی شود
پریوش نگاری که دلخواه تستبه تیره شبان طلعتش ماه تست
مخور غم که او نیز غمخوارهایستدلش فتنه روی مه پارهایست
طبیب ار به دردی نشد پای بندچه داند دوای دل دردمند
شود سام یل گر سپهر آشیانو یا همچو عنقا شود بینشان
میندیش کو هم درآید به دامشبی همچو روزت برآید به بام
بیا تا به شادی بنوشیم میروان شاد سازیم از بانگ نی
چو غم جان بکاهد خرد کم شودچه گفتم دو دیده پر از نم شود
سراینده از سام فرخ نژادشنیدم که زینسان سخن کرد یاد
که با آذرافروز مهر و سخنبدید و سوی قصر شد ز انجمن