گنج

بخش ۲۹ - کشتن سام نریمان، اژدها را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۱۳ بیت
بگفت و روان کرد از دیده آبگرفت آن کمرگاه جنگی غراب
بپوشید خفتان جهان‌پهلواندرافکند بر اسب برگستوان
سوی بیشه شد همچو شیر ژیانپناهید بر داور داوران
یکی نعره زد همچو رعد بهارکه شد آب از نعره‌اش کوهسار
چو آواز آن شیر پرخاشخرشنید آن دد بدرگ بدگهر
بجنبید از جا چو کوه بلندبیامد بر پهلو ارجمند
به کامش چنان آتش افروختیکه از تف و دودش جهان سوختی
یکی حمله آورد بر سام گردکه رنگ رخ پهلوانیش برد
دگر باره آن پهلو سرفرازبه درگاه حق برد روی نیاز
بنالید بر داور رهنمایکه ای داور پاک ارض و سمای
نیاگان من اژدهاکش بدندهمه پهلوانان باهش بدند
تو دادی به ایشان بر و یال و زورز فر تو رخشنده شد ماه و هور
مرا هم ازین بهره کامی بدهز عشق پری‌دخت جامی بده
که بس بی‌قرارم من از عشق یارندانم چه سازم بدان کارزار
همی خواهم ای داور رهنمونکزین ورطه دردم آری برون
ببینم رخ دخت فغفور چینکه نه کفر بر من بماند و نه دین
بترسم کزین اژدها جان دهمنبینم رخ نازنین خودم
مرا دسترس ده ازین رزم و کینکه تا زود پویم ره تور و چین
بگفت و برانگیخت مرکب ز جاروان شد سوی کشتن اژدها
یکی تیر زد بر سرش آن دلیرنشد کارگر تیر آن شیر گیر
خدنگی که کردی ز سندان گذرنشد بر تن اژدها کارگر
دگر باره آن اژدهای بزرگدمان شد سوی پهلوان سترگ
بغرید آن دد بر او هر زمانچو رعد بهارانش بودی فغان
چو از تیر نومید شد سام گوبزد دست بر گرز و برداشت غو
چنان کوفت بر سرش آن گرز سختکزان بیشه بی‌برگ شد بر درخت
عمود دگر زد به مغزش چنانکه در هم شکستش همه استخوان
بمالید رخ پهلوان بر زمینگرفت آفرین بر جهان‌آفرین
که کردش بر آن زشت پتیاره چیرکه هم اژدها بود و هم بود شیر
پس آنگه نشست از بر بور رنگرسانید خود را به شه بیدرنگ
چو شه دید آن فر و بالای اوگرفت آفرین بر بر و یال او
بیامد بر سام، قلواد گُردتن و جان خود را به بالین سپرد
دلیران بربر همه جانفشانبه هم سام یل را بدادی نشان
که این اژدها را بکشت از عمودسرش برتر آمد ز چرخ کبود
دگرباره بر یل بیاراست شاهکزان رشک بردند خورشید و ماه
یل شیردل سام والاگهرز شه یافت هر گونه سیم و زر
یکی هفته در شهر بربر بماندبه هشتم شهنشاه را پیش خواند
بگفتا مرا رفت باید به چینتو بر تخت با کام و شادی نشین
ولی در ره من همی دار گوشچو خواهم تو را ساز پیکار کوش
برانگیز لشکر زر بربر چو بادبه یاری من شاه فرخ نژاد
پذیرفت شه کار برساختندعمل‌ها به ابر اندر افراختند
جهانجوی قلواد و فرخنده سامنشستند ابر باره تیزگام
ز بربر به دریا رسیدند تنگبه کشتی نشستند دو تیزچنگ
شه بربر از راه گردید بازابر تخت به شاهنشهی شد فراز
در آنجا به کشتی درآمد چو سامتو گفتی مگر شد ورا بخت رام
سر بادبان رفت تا چرخ و ماهدرو شادمان پهلوان سپاه
ز ناگه برآمد یکی تندبادکه ملاح خواندیش باد مراد
زماهی برآورد کشتی به ماهبه یک روزشان برد یک ماه راه
چو زان ورطه کشتی به ساحل افتادبه هامون کشیدند رخت مراد
بدیدند خرم یکی مرغزاربه هر گوشه‌ای ناله مرغ‌زار
گل از عهد فیروزه برکرده سرز آواز بلبل برآورده پر
همه دشت از سبزه فیروزه‌فامگرفته به روی سمن لاله جام
بنفشه سرافکنده در پای سروز شاخ صنوبر خروشان تذرو
درختان همه در هم آورده سرز هر گونه میوه آورده بر
زبان کرده بر سرو سوسن درازشده بلبل از سرو دستان نواز
چو موی سر زنگیان دم به دمشدی آب سرچشمه از باد خم
همه چشمه چون روی دلدار خوشهوا چون هوای رخ یار خوش
چو آن خرمی دید سام گزینبمالید در دم رخش بر زمین
پس آنگه ببوسید مرخاک راثنا گفت مر ایزد پاک را
کزان آبشان برد و بیرون فکندچو گوهر ز دریا به هامون فکند
چو گشتند پرداخته آفریننهادند بر مرکبان هر دو زین
بگشتند بر گرد آن مرغزاربرآسود از گردش روزگار
در آن بیشه رفتند تا شب رسیدجهان چادر قیر در سر کشید
ببودند یک شب در آن جایگاهپس آنگه نهادند سر سوی راه
وز آن جا دو منزل برون آمدندز خوناب دل غرق خون آمدند
چو از بام گردنده چرخ بنفششه شرق برزد درفشان درفش
شتابنده از دامن کوهسارتنی چند پیدا شدند از سوار
نهادند سوی دو آزاده رویچو غرنده شیران نخجیر جوی
روان سام رخ سوی قلواد کردکه بنگر همی سوی آن تیره گرد
که چندین سپاه از کجا می‌رسندز چین یا ز راه ختا می‌رسند
کمین کرده از دامن کوهسارکه از ما برآرند ناگه دمار
وز آن رو مرا لشکر پرخروشچو دریای چین اندر آمد به جوش
هم از گرد ره نعره برداشتندنه آگه که ایشان چه سر داشتند
بدیدند مر سام را پیش روبه دل پر غریو و به جان در گرو
پس پشت او گرُد قلواد بودکزان تخم گرگین میلاد بود
رخ آورده با یکدگر سوی راهیکی همچو خورشید و دیگر چو ماه
همه بوسه دادند روی زمیننهادند بر خاک راهش جبین
زبان برگشودند کای ارجمندبه رایت سپهر برین پای‌بند
جهانت به کام و فلک بنده بادقضا یاور و بخت فرخنده باد
سپهر برین تخت‌گاه تو بادزمان و زمین در پناه تو باد
فلک خاکروب در خرگهتفروزنده خور شمع خلوتگهت
زمانه زمین بوس درگاه توخرد رهبر و بخت همراه تو
فلک بر سر و دیده جایت کندستاره روش بر رضایت کند
سر سرکشان خاک پای تو بادهمه ورد اختر ثنای تو باد
نهم طاق فیروزه ایوان توره کهکشان سطح میدان تو
بدان ای گو گرد پر جنگ و تابیل نامجو پهلو کامیاب
که ما بندگان شه خاوریمبه خاور زمین از همه برتریم
شه ما درین دشت خاور زمینبه نخجیر گور اندر آمد ز زین
جدا شد ز پشت تکاور ستوربه یک بار شد بسته دام گور
ملک ضیمران شاه فیروزبختکه خورشید بد تاج، گردونش تخت
به نخجیرگه جان به یزدان سپردز چنگ حوادث چنین جان نبرد
چنین است آئین گردان سپهرکه در مهر، کین است و در کینه، مهر
یکی راز تخت اندر آرد به خاکیکی را کند در جهان دردناک
یکی را به دستان درآرد ز بریکی را به سر بر نهد تاج زر
یکی را برآرد ز ماهی به ماهیکی را به گاه اندر آرد ز چاه
یکی را به کیوان درآرد بفوریکی را ز ایوان سپارد به گور
منه تا توانی دل اندر جهانکه ناپایدارست و نامهربان
به دانش کسانی که دُر سفته‌اندجهان را یکی پیره‌زن گفته‌اند
که خود را برآرد به هفتاد رنگگهی بهره شهدت دهد گه شرنگ
خوشا آنکه دل در وفایش نبستبه هر حال ازو کرد کوتاه دست
بدان ای جهان جوی کشورگشایکه رسم قدیمست در شهرمای
که چون شاه ما را سرآید زمانبه صحرا رویم از کهان و مهان
هر آن کو ز ره پیشتر در رسدبه سلطانی ملک خاور رسد
رسیدی تو از راه صحرا کنونکه دولت ترا باد هر دم فزون
کنون ما همه مر ترا بنده‌ایموگر سرکشی ما سرافکنده‌ایم
درین ره تو ما را به پیش آمدینه بیگانه‌ای بلکه خویش آمدی
همه ملک خاور به فرمان تستسران همه گوی چوگان تست
ولی سام را بدجگر پر ز خوندل ریشش از پرده رفته برون
به بازار چین قلب او کم عیارخریده ز جان زلف پرچین یار
ز بهر پری‌دخت سرو سهیگداپیشه خوش‌تر ز شاهنشهی
چه پروای شاهیش بی روی دوسترخش سوی ایشان دلش سوی دوست
فتاده به چین راستی کار اوبه خاور شده گرم بازار او
نیارست گفتن همی راز دلکه از دیده می‌رفت پایش به گل
به ناکام کام دل از سر نهادچو خورشید رخ سوی خاور نهاد