بخش ۲۳ - سخن گفتن لشکر با سام نریمان
زبان برگشودند کای نامدارعنان دل خویش را گوش دار
چرا خویش را در جنون افکنیدل خسته در بحر خون افکنی
مده دل به نقشی که باشد خیالکه ممکن نباشد به نقش اتصال
ترا جادو از ره برون میبردبه مکرت به دام جنون میبرد
یقین است کان صورت بانوئیخیالست نیرنگ از جادوئی
بدان صورت خوب نیلیپرندز راهت برون برد دیو نژند
گرت ره زند دیو پتیاره بازتو پیر خرد رهبر خویش ساز
مکن بیرهی سر میاور به تاببکن رحم بر جان غمگین باب
که چشمش به راهست و دل پرامیدبه چشمش سیاهست روز سفید
چه باشد کنون گر سخن بشنویرخ نامور سوی شاه آوری
اگر میل تو باشد ای نیکپیهم از نسل گردن فرازان کی
منوچهر پیدا کند دختریکه نبود چنان دخت در کشوری
بخواهد پری پیکری چون نگارکه باشد درین غم ترا غمگذار
چو در گوش سام این حکایت رسیدبرآشفت و آهی ز دل برکشید
به پاسخ چنین گفت کای سرورانمگوئید با من ز مه پیکران