بخش ۲۴ - در جواب گفتن لشکر سام را
چو آگه نه اید از دل ریش منمرانید ازین سان سخن پیش من
مرا نقش دیوار دانید و بسکه ناید به چشمم کنون نقش کس
مه عالم آرا به طلعت نکوستولی جان ندارد بر نقش دوست
دلم را نباشد جز او دلپذیرکه از جان گریز است زو ناگزیر
دلم فتنه آن پریپیکر استکه در عین معنی به چشم و سراست
به وصلش کجا باشدم دست رسکه در چشم عنقا نیاید مگس
نه آنم که برگردم از بهر دوستکه من نقش دیوارم و جانم اوست
پیامم بر پیر مادر بریددل دردمندش به دست آورید
بگوئید کان کت جگر گوشه بوددلت را ز خون جگر توشه بود
به خون جگر پرورانیدیشنمیزیستی گر نمیدیدیش
کنون رفت و جان را به جانان سپردکزین گونه نخجیرش از راه برد
روان گشت و راه ختا برگرفتچه باشد ختا راه دیگر گرفت
اگر پرسد از من منوچهر شاهبگوئید کان شاه گیتیپناه
که سام نریمان چو پر برگشادروان گشت روزی خطا بر نهاد
یکی گورش از راه بیرون فکندبه چشم چو آهوش در خون فکند
چو باد بهار از قفایش ببردچو آهوی چین تا ختایش ببرد
یکی لعبت از پرده بنمود چهردل از پرده بیرون فتادش ز مهر
چو زلف کجش بر زمین اوفتادبرآشفت وانگه به چین اوفتاد
خطا کرد و راه ختن برگرفتدل خسته از جان و تن برگرفت
به چین شد به بوی سر زلف یارکه در چین توان یافت مشک تتار
ازین ره کجا جان به منزل بردوزین ورطه کشتی به ساحل برد
ولیکن اگر بخت یاری کندغم دلبرش غمگساری کند
به چین حلقه زلف چون عنبرشبه دست آورد یا رود بر سرش
وگر زان که او را سرآید زمانتو ای شاه فیروز جاویدمان
بگفت این و بر کرد مرکب ز جایبه پیش اندر آورد راه ختای