گنج

بخش ۲۰۶ - دامادی سام نیرم با پری‌دخت و شب زفاف

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۶ بیت
سراینده مرغان بستان سرایازین گونه گشتند دستان سرای
که چون سام نیرم علم برکشیدمی روشن از ساغر زر کشید
رخ آورد چون شاه خاور به چینعلم زد چو گیسوی دلبر به چین
چو بنشست جمشید بر تخت عاجز یاقوت رخشنده بر فرق تاج
بفرمود تا موبدان کهنکه گفتند ز افلاک و انجم سخن
برآیند بر بام چرخ برینبجویند وقت مبارک‌ترین
که آرند خورشید را سوی سامرسانند تابنده مه را به بام
سطرلاب‌داران اخترشناسگرفتند ز اجرام علوی قیاس
چنین گشت روشن که آن دم که مهربتابد رخ از بام نیلی سپهر
عروس فلک کحل شب درکشدسرانداز زرین ز سر درکشد
بپوشد جهان لاجوردی قبایمبارک بود کار را روی و رای
سزد کان زمان سام فرخنده نامرسد از لب لعل دلبر به کام
چو بشنید فرخ رخ نیک‌پیبه میدان درافکند گلگونه می
پس آنگه سران سپه را بخواندبدان مژده زر داد و گوهر فشاند
ز بهر عروسی یل کامیاببیاراست ایوان به در خوشاب
بفرمود تا شهر و صحرای چینگرفتند در خز و دیبای چین
هزار اشتر کوه کوهان نربه دیبای رنگین و خلخال زر
هزار استر خوش‌رو خاره‌سممرصع ز گوهر ز سر تا به دم
هزار اسب که‌کوب فولادخاینهان در جواهر ز سر تا به پای
هزار آتشین روی سیمین بدنچو طوطی شکرخای و شیرین سخن
فرستاده کان ماه مشکین کمندبه زرینه مهدش به چین آورند
چو شد چین زلف بتان مشکبارهمه خاک چین گشت مشک تتار
سرای تذروان طوطی‌ سخنچو کبک دری جلوه‌گر در چمن
قصب‌پوش خوبان زرین‌کلاهبه شکر قصب بسته بر طرف ماه
جنیبت چو کبکان و طاووس نرروان کرده با طوق و زینهای زر
به هر عرصه‌ای با سپاهی شهیبه هر برج با آفتابی مهی
چو جمشید با جام گوهرنگارچو خورشید با گوهر زرنگار
بزرگان طبقهای گوهر به چنگشهان شمع‌های معنبر به چنگ
خطای سواران زابل سواربرانگیخته بور دریاگذار
زده قبها بر گذرگاه ماهدر آن قبه سیمین‌بران همچو ماه
شکرپاسخان عود مجمر به دستمعنبرخطان مشک و عنبر به دست
همه کوه زرین حمایل شدههمه دشت مشکین شمایل شده
تبیره‌زنان کوس بنواختهجرسها به جنبش درانداخته
هوا شقهای کیانی درفشمرقع شده دلق چرخ بنفش
از آن طوبی‌آباد تا قصر شاهزده صف پری‌چهرگان همچو ماه
رساندند ماه ختن را به چینگرفتند بر سام یل آفرین
همه خاک چین نافه مشک بودهمه خشک و تر پر زر خشک بود
تو گفتی ز بس گوهر تابناکگهر دوز شد نطع کیمخت خاک
بدان رسم و آئین ببستند عهددر ایوان جمشید بنهاد مهد
بر آن سرو سیمین دامن‌کشانشکرریز کردند گوهرفشان
روان ریخت سام از برای نگاربه هرگام گنجی ز بهر نثار
به فیروزه‌گون مسندش برنشاندچو فیروزه در خاتم زر نشاند
پس آنگه گرفتش بلورینه دستبه رسم کیامورثی عقد بست
که بی‌عقد آن گل‌رخ می‌پرستچو عقد ثریا نمی‌داد دست
همه موبدان در نماز آمدندهمه بخردان مدح‌ساز آمدند
چو شد بسته کابین آن دلگشایفرستاد سامش به خلوت‌سرای
خوشا وقت درویشی از روزگارکه آخر مرادش دهد روزگار
سر تخت شاهنشهی زان اوستملوکان عالم به فرمان اوست
هر آن کس که هیچش نباشد به دستدرستیست کش هیچ نبود شکست
نخواهد توانگر ز درویش باجنجوید شه از ملک ویران خراج
ولی پادشاهی اگر یک دم استخوشست ارچه سورش همه ماتمست
اگر غم برآرد ز جانت دمارچو امید شادی بود غم مدار
خوش آن درد کو را دوائی بودخوش آن یار کو را وفائی بود
خوشا آنکه شد منزلش کوی دوستکه جنات فردوس ماوای اوست
همی سام بر تخت گوهرنگارگرفته به کف ساغر زرنگار
فتاده در ایوان فیروزه رنگخروش مغنی بر آوای چنگ
صنوبر خرامان پرده‌سرایچو سرو خرامان ستاده به پای
چو خون صراحی برآمد به جوشبرآورد مرغ صراحی خروش
که ساغر مگر جام گیتی‌نماستکه بر دست جمشید گیتی‌گشاست
مغنی چو رعد و مغنی ربابقدح آسمان و شراب آفتاب
چه در گوش سام آمد آوای جنگسروشش فرو کوفت در گوش سنگ
که بی‌لعل جانان حرامست میبجز لعل جانان کدامست می
برو شعر از آن زلف مه‌پوش نوشمی لعل از چشمه نوش نوش
رخ خوب و خال سیاهش نگرسیه‌دانه بر طرف ماهش نگر
ز شامش شکن بر شکن می‌ فکنسپاه حبش بر ختن می‌فکن
می از دست یار ترش‌رو منوشکه از دست زنبور نیشست نوش