بخش ۲۰۵ - نشستن سام بر تخت فغفور شاه چین
سرای تذروان فرخنده کامبدین گونه گفتند از کار سام
که از آبگین چون مگس دور شدبه بوی عسل دفع زنبور شد
جنیبت برون برد از آن رزمگاهعلم زد در ایوان فغفورشاه
چو خور برق از برج مه برفراختازین چرخ اطلس کله برفراخت
همان دم از آن گلرخان خواست جامرسید از لب لعل دلبر به کام
در آئینه چین رخ یار یافتبه چین سر زلف دلبر شتافت
در گنج بگشوده و کشته مارز اغیار ببریده و برده یار
رطب خورده و استخوان سوختهخریده گل و خار بفروخته
گذشته ز نار و رسیده به نورنظرگاه فردوس منظور حور
شده کشته دیو و پری در کنارغمش شادی و شادیش غمگسار
چو فیروزه شد شاه فیروزبختزدندش در ایوان فغفور تخت
چو سلطان مشرق برآمد به گاهز یاقوت بر سر نهاده کلاه
سراپرده بر چرخ اطلس زدهعلم بر رواق مقرنس زده
همه سر فراز آن ماچین و چیننهاده سر بندگی بر زمین
همه شهریاران کشورگشایفکنده سر عجز در پیش پای
دران بزم شاهان ترک از ادبز هیبت فروبسته چون پسته لب
سرای غلامان زرکش قبایدو رویه زده صف به گرد سرای
نهاده امیران گیتیپناهسر چاکری بر در بارگاه
جهانپهلوان بود بر تخت زرجهانی که پیشش ببسته کمر
ز ناگه قمرتاش چینی چو برقدرآمد روان از در شاه شرق
به دستش سر و دست دستور پیرکه او را پدر بود و شه را وزیر
درخشنده آورده با خویشتنچو شمع فروزده تیغ و کفن
به مژگان همه صحن ایوان برفتبر سام نیرم باستاده گفت
که شاها جهان در پناه تو بادزمین و زمان روی و راه تو باد
هواجوی صدر تو بادا فلکدعاگوی قدر تو بادا ملک
اگر میکشی خون این بیگناهحلالست بر جان سپاران شاه
وگر رحمت آری به جان بنده استکند بندگی تو تا زنده است
وگر زان که آمد خطائی پدیدبر آن دامن عفو باید کشید
چو او نیز در حکم فغفور بودببخشای جرمش که معذور بود
ز بهر دل این سرافکنده استکه هم بندهزاد است و هم بنده است
که بر این جهاندیده رحم آوریازو درگذاری و زو بگذری
که پیر است و در قید حکمت اسیرجوان را چه افزاید از خون پیر
درآمد چو بلبل به گفتار سامشکر ریخت بیرون چو طوطی ز کام
لب شکرافشان شکرریز کردهمه مرز چین را شکرخیز کرد
به پاسخ چنین گفت کای نوجوانجهان جسم و لفظ تو آب روان
اگر زان که بد کرد فغفور دیدز تیغم چشید آنچه باید چشید
پریدخت را هم عزا داشتیغم و درد بر ما روا داشتی
بگفتم نباشد نکو هم به فالشد از دست خود لاجرم پایمال
بتی را چنین زنده در گور کردهمی این چنین همدم مور کرد
شد اکنون چو در بند زندان گورابا مار همخواب و همخانه مور
هر آن کس که چاهی کند بر گذارنخست او در آن چاه افتد چو مار
پس آنگه جهاندیده را پیش خواندروان خلعتش داد و زی خود نشاند
بدو داد دست وزارت دگربه حرمت ز چرخش برآورد سر
بفرمود تا جام می دردهندترنم نوازند و ساغر دهند
درخشنده آتش در آب افکنندبه می تاب در آفتاب افکنند
عقیقین لبان جام برداشتندز یاقوت می کام برداشتند
قدح نوش کردند و مستان شدندچو شب شد به سوی شبستان شدند
ز ایوان چو برخاست آواز کوسبه کیوان برآمد خروش خروس
سفیده به سرخی بیاراست رویسیاهی نهان کرد در لحظه موی
می مهر در جام زر ریختندز سیماب آتش برانگیختند
بنفشه درودند و گل کاشتندچمن را ز سنبل تهی داشتند
روان سام از جام نوشین بخواستدگر نوشداروی خوشین بخواست
به روی پریدخت می نوش کردخرد را به یک جرعه بیهوش کرد
دلش با سر زلف او بسته عهدز مستی به هستی برون برده عهد
شکرچین شد از پسته تنگ اودرآویخت از زلف شبرنگ او
ز لعلش قدح جست و نقل از دهنگل از باغ رخسار و قند از سخن
پریدخت از مه برافکند شببه شکرفشانی درآورده لب
که بادا به کامت همه روزگارشبت روز عید و خزانت بهار
به جای تو ای گرد فرخنژادهر آن کس که بد کرد نیکش مباد
کنون چون در و دشت پر سنبل استز بلبل همه باغها پر گل است
چمن باغ خلد و سمن سوریستعروس را هوای گل سوریست
شقایق نگر سر درانداختستمی لعل در ساغر انداختست
چمن را قبای سمن در بر استسمن را هوای چمن در سر است
بدان طوبی آباد دارم هواکه مل بی گل امروز نبود روا
بفرما که ترک شبستان کنندزکاشانه آهنگ بستان کنند
سراپرده بر لالهزاران زنندعلم بر لب جویباران زنند
شنید این روان سام یل برنشستپریدخت در هوج زر نشست
جنیبت ز ایوان به صحرا دواندابر طوبیآباد مرکب براند
بزد تخت فیروزه بر پیشگاهخروش مغنی برآمد به ماه
پریپیکران مجلس آراستندز سیمین بران جام میخواستند
به جام عقیقی درآویختندحقیقی می اندر قدح ریختند
نواگر بتان عود بنواختهگهی سوخته عود و گه ساخته
رخ گل ز مل لالهرنگ آمدهز گل لاله را پا به سنگ آمده
نشستند در سایه سرخ بیدشده روشن از باده چشم امید
لب ساغر از لعل شرین لبانشده چون لب یار شیرین زبان
سمن آب روی بر گل رو زدهبنفشه خم اندر خم مو زده
ز گل روی باغ ارغوانی شدهز سبزه زمین آسمانی شده
عروسان بستان گشاده نقاببه ریحان مشکین درافکنده تاب
ز لب نوش خندان شکر ریختندز مو مشک بر نسترن بیختند
روان صراحی رسیده به کامروان خون مرغ صراحی مدام
می همچو گل در کف دست ساملب اندر لب یار نوشین به کام
ریاحین علم بر گلستان زدهشقایق دم میپرستان زده
عروس چمن چلهپوش آمدهز بلبل چمن در خروش آمده
بنفشه خم موی برتافتهز باد صبا روی برتافته
صنوبر قدان گشته هر سو چمانز قد تیر کرده ز ابرو کمان
صبا آتش گل برافروختهدل لاله از برگ گل سوخته
نهاده سمن بر چمن صندلیبه هر گوشهای بر یکی بلبلی
به کام دل دوستان بوستانشده بوستان خرم از دوستان
گشوده صبا برقع از روی گلمعطر شده عالم از بوی گل
ز باد صبا چین در ابروی آبچو زنجیر موی بتان پیچ و تاب
به نوبت غزلخوان شده فاختهبر آواز قمری قد افراخته
بهاری ز هر شاخ سر بر زدهنگاری ز هر کاخ سر بر زده
هزاران ترنمنواز آمدهگل از خوشدلی خرقه باز آمده
رسانده پیام از بهشت برینشمال از صبا و شمال از سیمین
که خوش باد این عیش بر دوستانکه با دست بی دوستان بوستان
که ایام روز جوانی گذشتز دور فلک عمر فانی گذشت
دم خوش برآرای نفس خوش دمیستبه عالم برآسا که خوش عالمیست
دلاور چو نرگس شده میپرستگل خیری و خمر گلگون به دست
به دستش می تلخ شیرین گواربه دست دگر زلف مشکین یار
به گفتار رامشگران کرده گوشبه رفتار مهپیکران داده هوش
پریچهره ساقی مه سیمتنبت پرنیان پوش پسته دهن
به گردش درآورده در پای سروعقیقین شرابی چون خون تذرو
فروغ دل و نور چشم قدحتن جام را جان و جان را فرح
زلال روانبخش عنبرنسیمازو پیر و برنای و ممسک کریم
درافشان و روشن چو شمع فلکفروزان و صافی چو جام فلک
زده آب بر آتش آفتابشده پیش او از حیا آتش آب
به روز آفتاب و به شب ماهتابز زر آب یاقوت سیمای ناب
کهن پیر دهقان و پیر طربجگر گوشه خوشه بنتالعنب
نم جسم و جان آب آتش شرارمی جام جم آتش آبدار
فروزنده خورشید خمخانه برجدرخشنده یاقوت پیمانه درج
خراباتی بکر و پر کرده جاممنور چو شمع شبستان تمام
مشعشع گلاب و چو گلگون عرقملمع نقابی چو میگون عرق
دوای کی و نوشداروی جمخطا رفت و بیهوش داروی غم
عروس چمان و چمانه تتقمعین چو خون شفق در افق
درافشان سهیل یمانیش نامغلط میکنم روح ثانیش نام
خردمند مردافکن و راهزنبه صورت فرشته به فعل اهرمن
لعال قدح قفل زندان غمگل روی ساغر کلید کرم
چو خور تیره گرد چو گل هرزهخندچو مه شیشه باز و چو شب چشمبند
جم جام گل چهره اورنگ تاکگل باغ جان بلکه خود جان پاک
سفیدهدم شام و صبح صبوحمشاعل فروز شبستان روح
چو لعل لب ساقی خوشخرامبنانین و نوشین و یاقوتفام
گلابی چکیده ز گلبرگ جانشرابی از آن رفته آب روان
که ز شیشهاش چون برون آوریچو دیوی نماید به دست پری
خوشا باده تلخ شیرینگواراگر مستیش را نبودی خمار
خوشا در غزل گشته مست شرابازل تا ابد خفته مست و خراب
دریغا صبوح گلافشان میاگر نیستی داغ دوری ز پی
خوشت باد ای نکهت نوبهارکه داری نسیم سر زلف یار
چرا درگذشتی ز ماه همچو با دبیا ای که جانم فدای تو باد
علم زن دم صبح در بوستانکه بستان حرامست بیدوستان
بکش فرش فیروزهگون در چمنبه شبنم فروشوی روی سمن
سمن خط ریحان کشش بر ورقچمن طاس نرگش نهش بر طبق
ببین لاله را با دل سوختهرخ از آتش دل برافروخته
شکوفست بلقیس و بستان سبابنفشست لیلی و مجنون صبا
مگر پرده از روی لیلی فتادکه مجنون دگر سر به صحرا نهاد
مگر بهر بلقیس شد چاره سازکه هدهد به سوی صبا رفت باز
مگر انده ویس گلروی خوردکه گل همچو رامین شد از مهر زرد
مگر بلبل از بانگ و زاری نخفتکه گل گشت در باغ با خار جفت
چو زد گربه بید بر شاخ دستروان باد چون برق در موش جست
چو گل صید مرغ سحرخیز کرددلاویز مرغی شب آویز کرد