گنج

بخش ۲۰۷ - زفاف نمودن سام با پری‌دخت و مجلس آراستن به روی او

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۷ بیت
چو بگذشت پاسی از آن تیره شبز گردش همان جانش آمد به لب
به پا خاست آن لحظه فرخنده سامبه نزد پری‌دخت آمد به کام
چو مه طالع از برج نیک‌اختریقمر گشته ماهیش را مشتری
مهی دید در آسمانی نقابچو خورشید در لاجوردی حجاب
خرامنده سروی سراپای نوششبش از درازی گذشته ز دوش
سهی سرو سیمینش را نازبارپرند شب از گیسویش تارتار
شب تیره و خیره مشکین شبشلب جام میگون ز میگون لبش
رخ مهوش شمع از مشک‌پوشلب دلکشش شکر می‌فروش
بر آتش دو مار سیه تافتهصبا از نسیمش روان یافته
دو آهوش افسونگر جادواندو زنگیش سر حلقه زنگیان
برش برگ نسرین و رخ بوستاندهانش به کام دل دوستان
سخن در دهانش خرد را روانز موی میانش یقین در گمان
دو جادوی میگونش مست مدامدو آهوش بادام و گیسوش دام
نه در پسته‌اش عقل را هیچ گنجنه چون غبغبش بوستان را ترنج
رخ و ابرویش مشتری در کمانقدح بر لبش نار بر ناروان
فتاده مه از شرم او از رواقدر آفاق جفت دو ابروش طاق
به دنبال چشمش یکی خال بودکه چشم خودش هم به دنبال بود
خرد صید آهوی شیرافکنشنپیچیده جادو سر از گردنش
دو پستان دو نار گلستان جاندو مرجان عناب‌گون جان جان
برآشفته زان سنبل عنبرینبنفشه فروشان بازار چین
ز کفر سر زلفش ایمان درستز مرجانش آوازه جان درست
دو لعل لبش شکر آبداردو زلف کجش عنبر تابدار
کمندافکن او زنگی رهزنشکرشمه‌کنان ترک مردافکنش
کشیده ز شب ماه را در کمندبر آتش نهاده ز عنبر سپند
ز فردوس اعلی رخش آیتیبه میدان خوبی قدح رایتی
میانش ز هستی گرفته کنارز می نرگسش را گرفته خمار
فروهشته برقع به رخ چون پریبه جولان درآمد چو کبک دری
چو بر چرخ تیر نظر می‌فکندقمر پیش تیرش سپر می‌فکند
چو از مه برافکند شبگون نقاببرفت آب سرچشمه آفتاب
برون آمد از پرده مهری ز میغدو جادوش افگنده بر مهر تیغ
چو مر سام دید آن پری‌زاده رابسی طعنه زد از لبش باده را
تن همچو آب روانش بدیدگمان برد کاین دم بخواهد چکید
مه و مشتری در قران آمدهملک با پری همعنان آمده
چو روح و بدن در هم آویختندچو شهد و شکر در هم آمیختند
خرد خفته و عشق بیدار شدغرض مایل و صبر بیکار شد
به پای گل بلبل نیم مستسمن برگ افشاند و گل دسته بست
به عناب بگرفت دستش به نازبرآورد نار از ترنجش به گاز
گهی شاخ ریحانش را می‌کشیدگهی لعل خندانش را می‌مکید
گهی از عقیقش شکر می‌شکستگیه سنبلش بر قمر می‌شکست
گهی بر کمندش کمین می‌گشودگهی زنگبارش به چین می‌نمود
گهی سیب سیمینش را می‌گزیدگهی لعل خونیش را می‌مزید
گهی آفتاب از شبش می‌نمودگهی زهره از عقربش می‌گشود
گهی شکرش در دهان می‌چشیدگهی سنبلش در میان می‌کشید
گهی همچو مو در برش می‌فتادگهی سینه بر سینه‌اش می‌نهاد
گهی شکرش پسته‌اش می‌ربودگهی نرگسش بر سمن می‌گشود
گهی شامش از صبح برمی‌فکندگهی تیره‌شب بر قمر می‌فکند
گهی کوه می‌جست و گاهی کمرگهی شام می‌دید و گاهی سحر
گهی از لبش ناردان می‌چشیدگهی نازش از ناردان می‌گزید
گهی نسترن را ورق می‌گشادگهی لاله را در طبق می‌نهاد
گهی سنبل از ارغوان می‌ربودگهی سوسنش از دهان می‌ربود
گهی برج می‌دید و گاهی قمرگهی درج مئیافت گاهی گهر
گهی معجز از فرق او می‌گشودگهی عنبرینه ز بر می‌نمود
گهی سام بر پای مه می‌فتادگهی ماه بر پاش سر می‌نهاد
گهی مه به یل می‌فکندی کمندگهی یل ز مه برکشیدی پرند
گهی شیر می‌گشت بر گور چیرگهی گور می‌رست از چنگ شیر
گهی باز با کبک دمساز بودگهی کبک در چنگل باز بود
جو سام یل از لعل او مست شدبرو دیو شهوت زبردست شد
شه روم بر باد باشد سواربه دربند بشتافت بهر شکار
به بوی ریاحین و برگ سمنبه پرواز شد تا به طرف چمن
عقاب از سر دست یل برپریدتذرو چمن را به بر درکشید
چو از نکهت بوستان مست گشتچو بلبل بزد بال و بر گل نشست
قد چون الف لام الف ساختندچو دل دال در لام پراختند
یکی گشت با هم دو جان در تنیدو تن برزده سر ز پیراهنی
درآمد چو سام استخوانی به دستچو طوطی به تنگ شکر برنشست
پر از میوه یک باغ دربسته یافتبه بوی بهی سوی سیبش شتافت
نرسته ز گلبرگ او نوک خارنیفتاده بر گنج او چشم مار
ز بستان گلی ناشگفته هنوزبه الماس دری نسفته هنوز
زبان امیدش به کام دهاندهان مرادش به کام زبان
درآمیخت با او چو شیر و شکربه روغن فرود برد خرمای تر
طبرزد گذارنده شد در گلابدرافتاد شکر به جام شراب
لبالب شد از می بلورینه جامزد انگشت سیماب در سیم خام
سر درج لولوی تر برگرفتهمه درج در لولوی تر گرفت
چو از خرج و دخلش نشد هیچ نقدحسابش به انگشت بگرفت عقد
ز نوک قلم عقد گوهر گشادپس آنگه قلم در قلمدان نهاد
چو سام اسب کین‌کش به میدان جهاندبه میدان ز نوک سنان خون جهاند
چو بر تخت فرمان او بود بادنگین سلیمان به دستش فتاد
کمیت روانش چو سر می‌کشیدبه یک گام یک میل ره می‌پرید
چنان تیزرو بود گلگون سامکه می‌رفت ده میل در یک مقام
چو سر بر زد آن توسن بدلجامزبان نشاطش فرو شد به کام
گه نیزه‌بازی چو تک برگشودبه هر حلقه‌ای حلقه‌ای در ربود
به گلبرگ بر زد نشاط از گلاببکشت آتش غم به آب شرار
که چون شمع بستان مجلس فروزبرفت از گلش آب آتش فروز
ز درج گهر شاخ مرجان برستبدان لعل‌گون آب دریا نشست
به الماس شد لعل بگداختهشد ایوان پر از لعل نو ساخته
شکر در کنار و رطب در میانطبرزد به دست و عسل در دهان
شبان روز از خواب باز آمدندروان‌پرور و دلنواز آمدند
سه روز و سه شب هر دو با یکدگرنکردند جز عیش کار دگر
چو سر برگرفتند از جای خواببشستند خود را به مشک و گلاب
صنوبر ز دیبا بیاراستندپس از جامه جام طرب خواستند
ستایش گرفتند بر دادگرکه آوردشان روز روزی به سر
گهی نغمه چنگ کردند گوشگهی جام گلرنگ کردند نوش
ز دست نگاران سیمین‌عذارنشد تا به یک ماه رنگ نگار
نواگر بتان ترنم‌نوازنگشتند یک لحظه فارغ ز ساز
یل عالم‌آرای مجلس فروزنیامد برون از حرم نیم‌روز
گهی لاله می‌کرد و گاهی طربگهی قند می‌خورد و گاهی رطب
گهی مست می بود و گه مست خوابگهی با شراب و گهی با کباب
بدین گونه تا مدتی برگذشتز عیش و طرب هیچ خالی نگشت