گنج

بخش ۱۹۶ - نامه نوشتن پری‌دخت به سوی سام

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۶ بیت
گشادند دست پری‌دخت ماهیکی نامه بنوشت بر رزمخواه
سر نامه نام خدای جهانکه او کام داده همی بر مهان
زمان و زمین و سپهر آفریددرشتی و نرمی و مهر آفرید
ازو آفرین باد بر سام یلکه آمد سوی دیو همچون اجل
به یک رزم ترسید ازو نره دیوبه در رفت از چنگ سالار نیو
کنون لابه و پوزش آراسته استپی مهربانیت برخواسته است
فراموش کرده همه بدخوئیشده چاکر سام بازوقوی
تو هم رو ز میدان رزمش بتابدرین کینه چندین میاور شتاب
چنان کن که آن رای مردان بودلب بخت از آن کار خندان بود
سخن در لباس آوریدم میانبه نزدیک سالار ایرانیان
گمانش که از مهربانی نوشتبه نزدیک آن پهلوانی نوشت
ندانست آن دیو وارونه‌رایکه از چیست گفتار آن دلربای
یکی مهر بر گوشه نامه کردکه یعنی ز دیوان برآور تو گرد
بشد شاد از ماهرو ابرهاکه از رزم و پیکار گشتم رها
مر آن نامه برداشت دیوی نهادکه در دم رساند بر پاک‌زاد
وز آن روی برگشت از رزم سامسوی گرد قلواد بگذارد گام
بدو سر به سر داستان بازگفتکه قلواد از آن رزم شد در شگفت
بسی آفرین کرد بر پهلوانکه برگشت از آن دیو تیره روان
بدو گفت یزدان تو را یار بادتن دشمنت پر ز آزار باد
مبیناد چشم تو هرگز بدیکه پیوسته در کامرانی بدی
درین گفتگو بود قلواد شیرازو شادمان جان آن شیرگیر
که دیوی درآمد زبان برگشادزمین را ببوسید و نامه بداد
سپهبد چو مهر پری‌دخت دیدهمه درد و اندوه پردخت دید
سراسر بخواندش سپهدار گودلش شادمان شد روانش به نو
بدانست گفتار او را که چیستکه یعنی کمر بند و آنجا مایست
شتابان درآ سوی این کوهسارازین دیو جادو برآور دمار
بخندید و بوسید و بر سر نهادبدو دیو گفت آن که ای پاک‌زاد
که دل را تهی کردم از ابرهاز چنگال تیزم شد ایدر رها
به یزدان که او را نیارم به تیغدر کین ببستم به یک ره دریغ
گذشتم ز کینش چو خواهش نمودبه خواهشگری ماهرو برفزود
ولیکن از ایدر مرا ره‌نمابدان تا ببینم رخ دلربا
هر آن چیز کو خود بگوید تمامنگردد از آن هیچ فرخنده سام
سر و جان و تن زیر فرمان اوستهمه ملک جانم به پیمان اوست
بدو گفت آن دیو کای پهلوانکمربسته در رزم دیو دمان
نتابد به میدان تو ابرهاتن هیچ کس ناید از تو رها
به پیمان تو را می‌برم سوی کوهکه دیوی ز رزمت نیاید ستوه
پس آنگه مرادت درآید به دستنشینی و از وصل گردی تو مست
به پاسخ بدو گفت سام سوارکه ای دیو اندیشه در دل مدار
بگفت و ز جا جست سالار شیرکمر بر میان بست مرد دلیر
به قلواد جنگی چنین گفت کوکه ایدر یکی چاره آمد ز نو
پری‌دخت رنگی بیاراسته استهمه بخت افتاده برخاسته است
تو جا را نگه دار در پای کوهکه سازم تن دیو جنگی ستوه
به زابل زبانی بدو راز گفتهمه چاره ماهرو باز گفت
بپوشید آنگاه خفتان جنگبه پیکار آن دیو شد تیزچنگ
نشست از بر اسب پولاد سمخروشید ماننده گاو دم
همان دیو همراه آمد به راهبر آن کوه بر شد ستور سیاه
غرابش ببریده کوه فناخروشید ماننده اژدها
چو آمد بر آن کوه‌پایه فرازگره در برو پهلو رزمساز
به هر سوی انبوه دیوان بدیدسراسر ز کینه غریوان بدید
خدای جهان را همی یاد کردکزو بود فیروز روز نبرد
بنالید بر داور داورانکزو بود پیکار نام‌آوران
همی گفت کای داور کردگارتو آگاهی از گردش روزگار
که چندین ستم دیدم از روزگارتو دانی ایا داور کردگار
کنونم درین رزم فیروز سازسر دیو جنگی درآرم به گاز
که بی رای تو دیده را نور نیستتن و جانم از گردش هور نیست
سر دیو گمره درآور به بندتو کردی زمین پست و گردون بلند