بخش ۱۹۵ - نبرد سام با ابرها و گرفتار شدن ابرها
بگفتند سام است که آمد به جنگهمه کوه از خون شده لعل رنگ
شگفتی دلیر است سام سواربه تنها تن خود کند کارزار
برآورد دود از تن ماه همهچو گرگ اندر آمد میان رمه
بسی کشت بر قله و برزکوهشده نره دیوان ازو در ستوه
بگوید همی ابرها در کجاستکه پیوسته هر جای مردمرباست
زبانش همه پر ز نام تو شدسر مرد جنگی به دام تو شد
برآشفت ازین گفتگو ابرهاز جا جست ماننده اژدها
بپوشید چرمی چو آهن به برکه بر وی نشد حربهای کارگر
میان بست و پیچید زنجیر جنگتو گفتی فلک را بگیرد به چنگ
درآورد ساطور نهصد منیبنالید از خشم اهریمنی
چو آمد غریوان بدان رزمگاهنگه کرد بر سام زرینکلاه
ستاده بدان که عمودی به دستغریوان و جوشان چو پیلان مست
جوانی به مانند تابنده ماهبر ماه افکنده مشک سیاه
یکی ماه تابان به بالا چو سروبه تن کوهپیکر میان همچو غرو
درخشان درو فره پهلویبه تن پیل و رخ همچو ماه نوی
بتندید پس سام بر ابرهاتو گفتی درآمد یکی اژدها
یکی کوهپیکر بد آن دیو زشتتو گفتی ز دوزخ بد او را سرشت
به چنگال مانند چنگ هژبرغریونده چون بر فلک تیره ابر
دو صد رش به بالا و پهنا بزرگبه چشم ازرق و تن چو پیل سترگ
بغرید بر سام دیو نژندتو گفتی درآرد جهان را به بند
بدو گفت کای بدرگ شوخزادچه داری ز کردار مردان به یاد
ز زابل چرا سوی مغرب زمیندمان و دمان آمدی سوی کین
بدین کوهسارت که بنمود راهجهان را همی کرد بر تو سیاه
بسی غره گشتی به بازوی زورکشیدی تن خود روان سوی گور
ز چنگال من کس نیابد رهانشانست هر جایگه ابرها
به یک دم جهان را به هم برزنماگر کوه باشد ز بن برکنم
ز گردون مه و مهر زیر آورمبه قلب الاسد زمهریر آورم
به پاسخ بدو گفت بیدار سامکه ای بدگهر دیو برگشته کام
منم پور نیرم یل صف شکنکشنده همان دیو روئینه تن
نبیره جهاندار طهمورثمبه آئین و دین کیومورثم
مکوکال با ژند برگشته بختز من کشته گردید تن لخت لخت
به فرمان یزدان فیروزگررسیدم به کوه فنا کینهور
که تا جان شوم تو سازم فنانخوانی دگر خویش را ابرها
کنون نوبت رزم و پیکار تستکه جائی ز جانت نمانم درست
بخندید از گفت او ابرهادگر ره بغرید چون اژدها
بدو گفت کای کودک بیخردخردمندت از بخردان نشمرد
نکوبیده کس پیکر سخت منکه بر چرخ گردونم بود تخت من
ندیده کس از رزم من کام دلمگر کالبد کرده از زیر گل
نهنکال دیو و مکوکال دیوو یا ژند پتیاره پرغریو
چو مرغند در پیش چنگال منندیدی بر و دست و کوپال من
نمایم به تو زور بازوی خویشکه دیگر ننازی به بازوی خویش
بگفت و همان سخت نارنج نیزکه جستی اجل از دم او گریز
برآورد و رخ کرد بر ناموردلاور سپر درکشیده به سر
بزد بر سپر حربه را دیو شومکه لرزید از بیم او مرز و بوم
به دو نیمه شد درقه پهلواننتابید از زخم تیره روان
بدزدید سر را سپهبد رواننشد کارگر بر تن پهلوان
ابر تیغه کوه آمد چنانبه دو نیمه شد سنگ از زخم آن
سپهبد چو آن دید اندیشه کردروان را ز اندیشه چون پشه کرد
به دل گفت سام نریماننژادشگفتی بلائیست این بدنهاد
مگر دادگر کامکاری دهدبدین رزمم امروز یاری دهد
وگرنه نتابم به بازوی دیومگر جز به نیروی کیهان خدیو
بگفت و برآورد گُرز گرانچنان چون بود رسم گندآوران
خدای جهان را همی یاد کردپس آنگه بیامد به سوی نبرد
بدو گفت کای دیو ناهوشیاربگیر از کفم گُرزه گاوسار
ببین زخم کوپال ایرانیانکه دیگر نبندی کمر بر میان
بگفت و بزد گُرز بر دیو نرکه او را از آن گُرز نامد خبر
بخندید کین است کوپال توچنین کشتهای پس مکوکال تو
گمانم که این گُرز اندر نبردکه بر پشه آید نیابد به درد
بدین گُرز جوئی به گیتی هنرابا چون منی بسته در کین کمر
دلاور دگر ره درآمد به جنگبه حمله درآمد چو غران پلنگ
بزد گُرز بر تارک ابرهاکه جنبید البرز گوئی ز جا
بلرزید گیتی از آن زخم گُرزنشد ابرها را خبر یال و برز
دگر ره بغرید دیو از ستیزهمان بودش در دست نارنج تیز
بزد بر سر نامور پهلوانز کینه مر آن دیو تیره روان
سپر را ببرید همچون پرندبدزدید سر سام از آن پر گزند
ز روی سپر رد شد آن زخم کینببرید و بنشست اندر زمین
گشودند بر هم در رزمگاهسیه گشت از آن گرد خورشید و ماه
دو گوش فلک کرد شد از زور دستتن کوه بر دشت گردید پست
بلرزید هامون ابر پشت گاونیاورد گیتی از آن زور تاو
بسی حمله شد اندر آن پهندشتزمان از زمین گوئی از کین گذشت
یکی کوشش آمد در آن انجمنیکی اژدها دیگری اهرمن
جهان تیره گردید از کارزارز اندیشه واماند چرخ از مدار
مر آن را بدانست انجام جنگکه گردید بر زندگی کار تنگ
چنین گفت مر سام را نره دیوکه هرگز ندیدم چو تو گرد نیو
نشاید چنین آتش افروختنبه یک سر همه کینه اندوختن
ببخشمت چندی ز هر گونه گنجکه آید ز برداشتن تن به رنج
ازین رزم و میدان یکی باز گردکه از غصه گشتم همی روی زرد
مرا رحم آید که هستی دلیرجوان و خردمند و بسیار ویر
همه لابه و پوزش افزون کنموز آن به که میدان پر از خون کنم
نه آنست کز گُرز ترسیدهامکه من ترس را نیز نشنیدهام
بخندید از آن گفته پس پهلوانبدو گفت کای دیو تیره روان
تو را تا ببندم درین رزمگاهبرم بسته نزد منوچهر شاه
ببیند تو را بسته کوپال و یالکه گوئی ندارم به گیتی همال
دلیران ایران و گندآورانببینندت ایدر به بند گران
مرا نام آن بس که اندر جهانبماند ز من در میان مهان
که شد سوی مغرب چو نراژدهابه بند اندر آورد او ابرها
بدو ابرها گفت کای مرد بدمگو آنچه بر بخردان نگذرد
بگفت و چود دودی درآمد بلندغریوان برون رفت دیو نژند
سوی کوهسارش سر اندر کشیدسپهبد کمان را به زه برکشید
بپیوست تیری پی مرگ دیوبینداخت بر دیو سالار نیو
نشد بر تن دیو دون کارگردلاور بینداخت تیر گرد
نیامد از آن دیو را بد ز تیرگریزان در آن کوه شد خیره خیر
رسیدند دیوان برش در زمانبگفتند کای شیر فرخکمان
چه کردی به میدان فرخنده سامچگونه سر او درآمد به دام
بدیشان چنین گفت پس ابرهاکه از چنگ شیرم نیابد رها
سرانجام ما کشتن و بستن استسر و دست در رزم بشکستن است
ولیکن چو سام دلاور سوارنبندد کمر در گه کارزار
یکی چاره باید که آن خیره سرنبندد ازین پس به رزمم کمر
وگرنه مرا کار دشوار گشتدرین پای کهسار پیکار گشت
ورا آزمودم به میدان جنگکه دارد دو چنگال شیر و پلنگ
شگفتی بلائیست این اژدهاکزو کشته گردد همی ابرها
به کوه فنا کار تنگ آوردمرا شیشه جان به سنگ آورد
چنین گفت آنگه غزنکان دیوکه چندین چه داری ازو این غریو
اگر کوه باشد درآرم ز پایندارم به دل ترس آن تیره رای
تو دل را ز دردش پرانده مدارکه امشب ز جانش برآرم دمار
چو زو ابرها گفتگو گوش کردهمه خون شومش به تن جوش کرد
بفرمود تا دخت فغفور چینبیارند او را برش دل غمین
رخش زرد و تن زار و جان را اسیرز اندوه هجران رخش چون زریر
به یک سوی مشکین دو دستش به بنددلش پر زغم بود جانش نژند
همه زندگانی به پیشش تباهبرو مهر رخشنده چون شب سیاه
چنین گفت با ماهرو ابرهاکه سام یل آمد به کوه فنا
بدان تا رهاند ز چنگ منتکه از بند آزاد گردد تنت
چگوئی کنون چاره کار چیستدرین کوهسر مرد پیکار کیست
تو را گر رهانم ز بند و بلاتوانی که خواهش نمائی ز شاه
مگر کینه در رزم کوته کندسوی مرز ایران یکی ره کند
نتابد دگر سوی پیکار مننسازد تبه لشکر اهرمن
پریدخت پاسخ چنین داد بازکه کوتاه سازم دو جنگ دراز
به پیغام او را درآرم به دامبدان سان که برگردد از رزم سام
یکی نامه سویش نویسم به دردسرش بازگردد به شور نبرد
نیابد دگر سوی پیکار تونیابی ازو هیچ آزار تو
دل دیو شادان شد از سیمبردر آنجا بیفتاد و پیچید سر
بگفتا تو دانی دلش نرم کنبه پیغام جانش پر آزرم کن
مگر بازگردد ازین شور جنگشتابش نباشد به گاه درنگ