گنج

بخش ۱۶۸ - کشته شدن ارقم دیو به دست سام

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۵ بیت
دلاور بیامد به جای نمازبنالید بر داور بی‌نیاز
ازو خواست فیروزی اژدهاکزو جان ارقم بیابد رها
دگر گفت کای کردگار جهانفراوان مرا دشمن است از میان
ز جادو و از دیو و از عادیانز حق ناشناسان شدادیان
هر آن کس که آید به پیشم به جنگامیدم که نارد زمانی درنگ
بدان را ز گیتی همه بر کنمز تنشان به مردی همی سرکنم
ببندم دو چنگال دیو ابرهابه فرت ندارند اینها بها
همه از تو بینم فراز و نشیبنخواهم که بینم ازینها نهیب
بگفت و بمالید بر خاک روبشد هوش از آن مرد پرخاشجو
به گوش آمدش ناگهان از سروشکه ای سام فرخنده بگشای گوش
چنین گفت یزدان پروردگارکه دادیمت فیروزی کارزار
تو را آفریدم چو شیر ژیاننتابد به تو هیچ‌کس در جهان
سر دشمنان زیر دست تو شدبلندیشان جمله پست تو شد
هر آن چیز خواهی به گیتی تو کامبیابی ایا نامور گرد سام
ز تخمت دلیران پدید آورمبه هر بند ازیشان کلید آورم
نبیره یکی نامور پیلتندهیمت یکی گرد لشکرشکن
ابا او نتابد به تن هیچ‌کسبه هر کس بود سخت فریادرس
تو اندیشه از بهر دشمن مکنز بانگ سروش این سخن یاد کن
چو این گفته بشنید سالار سامز جا جست خرم دل و شادمان
میان دلیری دلاور ببستاز آن مژده گردیده مانند مست
چو سیمرغ خورشید پرواز کردبرین آشیان نیز پر باز کرد
ز انجم همه دانه نزدیک و دوربرون کرد مرغی ز منقار نور
سپهبد درآمد به پشت غرابسرش پر ز کینه دو ابرو به تاب
کمر ترکش پهلوانی ببستروان شد از آنجا به مانند مست
نخستین بیامد به دشت نبردبه هر سو نگه کرد آن شیرمرد
مر آن کوه خارا در آنجا ندیدسوی دره آمد فغان برکشید
سه فرسنگ آمد میان درهسیه دید دره همه یکسره
همه سنگ او سوخته ریختهفلک گوئی آتش همه بیخته
به هر کوهسر آبها سرخ و زردز تن ریخته زهر از خشم و درد
نپرید سیمرغ از آنجا ز بیمدل سنگ گشته ز اندوه دو نیم
سپهدار از آن دره حیران بماندهمی نام یزدان فراوان بخواند
نگه کرد در دره سام سواریکی اژدها دید چون کوهسار
به بالا نمودی تن او دو میلشکم زرد و پهلو نمودی چو نیل
میان دره حلقه بسته تنشبه مانند پیل دمان گردنش
شده چشم و بینیش آتشفشانز دو میل کوه گران را کشان
همه دره از دود آن دد سیاهچو دودی که تاریک ازو مهر و ماه
چو سام دلاور مر او را بدیدچو تندر بجوشید و نعره کشید
که ای زشت پتیاره بدلقاشتابم از ایدر به کوه فنا
که بر ابرها تیره سازم جهانتو باری که باشی میان مهان
ز بیمم بدین گونه رنگ آوریگهی اژدها گاه سنگ آوری
نیابی ز شمشیر تیزم امانبه فرمان یزدان رسیدت زمان
منم سام نیرم ز ایران سپاهتن یکه کوشم در آوردگاه
نترسم ز دیوان و جادوگرانمن ودشت آورد و گرز گران
مرا فره بخشید یزدان پاککه تا این ددان را کنم سینه چاک
چو ارقم چنین گفتگوها شنیدبلرزید و جنبید دیو پلید
به یک دست و یک پا در آمد ز جابدو گفت کای سام رزم‌آزما
بسی غره گشتی به بازوی خویشبدین قد و بالا و نیروی خویش
ندانی مگر زان که من کیستمبه کوه نهنگان پی چیستم
مرا نام ارقم نهادست مامز من وام کرده اجل زهر جام
همه مرز مغرب از آن من استزمانه همه زیر کام من است
نتابد به گیتی مرا کس به جنگنتابد در رزم با من نهنگ
درین کوه سیمرغ پر بفکندسپردار گردون سپر افکند
یکی پند نیکو ز من بر نیوشبه جان و تن خویشتن‌دار گوش
عنان را بگردان ازین کوهسارمشو غره بر نام سام سوار
ببخشای بر بازوی خویشتنمکن سینه کرکسان را کفن
بگفت و دهان را یکی باز کرددگر کار افسونگری ساز کرد
نفس را برانداخت بر پهلوانهمان سام نیرم به روشن روان
به خاطر رسیدش مگر صد کمندفکندند بر بازوی ارجمند
همی بر زمین کرد پا استوارنجنبید از جا گو نامدار
پس آنگه سر آتش اندر گشادببارید آتش بدان گرد راد
سپر بر سر آورد شیر ژیانبسی ریخت آتش برو بدگمان
پس آنگه سپهبد کمان برکشیدبه زه اندر آورد و بر سر کشید
برآورد تیری ز جمشید جمچپش راست کرد و شدش راست خم
هلال از مه بدر آمد پدیدگره کرد بر زه خمیده خمید
ز کژی همی راستی شد جدادرآمد به چشم چپ اژدها
همان نام سالار بالا گرفتچو آن مرغ بر آشیان جا گرفت
غریوی برآمد ز ارقم به زاربزد سر بدان دامن کوهسار
سپهبد برآورد تیر دگربرآراستش زو گو نامدار
بشد هر دو چشمش چو از تیر کورسیه گشت در پیش او ماه و هور
بپیچید ارقم ابر خویشتنبسی نعره بر زد به جوش اهرمن
یکی دود گردید جنگی گرودکه پیچید بر سوی چرخ کبود
سپهبد سوی تیغ یازید دستبجوشید ماننده پیل مست
برآورد تیغی بسان اجلز تیزی رساندی اجل را خلل
به کوه ار گذشتی چنانش ز بیمز تیزی او کوه گشتی دو نیم
به کوه او رساندی گه کین شراردل برق ازو خواستی زینهار
طلسمی بد اندر میان ناپدیدکزو جز بریدن نیامد پدید
سپهبد برون آورید از غلافکه لرزید از بیم او کوه قاف
بزد آنچنان بر میان گرودکه برخاست از جان او تیره دود
به دو پاره شد در زمان اژدهاجهان یافت از چنگ شومش رها
تن خود به آب اندر انداخت سامچو از کار جادو بپرداخت سام
همان دم بیامد به جای نمازبه نزدیک سیمرغ آمد فراز
بدو آفرین کرد فرخنده مرغکه از تو دگر زنده گردید مرغ
رهاندی دلم را ازین سخت دردکه هرگز نبودش کسی هم نبرد
شکستی دل شوم شدادیانکه نفرین بد باد بر عادیان
درین گفتگو بود سیمرغ پیرکه ز راه قلواد آمد دلیر
به همراه رضوان بیامد چو بادگروه دگر از پس ایدر چو باد
برفتند هر یک به هر مرز و بومچو بر هند و چین و چه بر راه روم
همه آفرین‌خوان به سام سوارکه از بند ارقم شده رستگار
که از بد رها شد جهانی دگربدیدیم ما جسم و جانی دگر
یکی عهد سیمرغ با سام بستچو عهدی که او را نباید شکست
که هر کس که آید ز فرزند توز خویشان و از تخم و پیوند تو
به هر چاره‌ای یار باشم ورانکوئی نمایم به هر دو سرا
بگفت و از آنجای پرواز کردسوی کوه البرز پر باز کرد
سپهبد نشست از بر سرمه رنگروان در رکابش یل تیزچنگ
پس و پشت رضوان مه جای کردوز آنجا سوی شارسان رای کرد